پیشی

بعد از داروخانه رفتم مغازه دوستم و ازش یه لیوان آب خواستم که قرصم را بخورم ، قوطی قرص را از دستم گرفت و با تعجب نگاه کرد و زد زیر خنده و گفت : واااا؟ مگه خارش داری!؟ گفتم نه به مولا! فقط چند روزیست کم حوصله و بی قرارم و رفتم داروخونه یه آرام بخشی چیزی بگیرم ولی داروخانه چی گفت که بدون تشخیص دکتر و بدون نسخته نمیتونه دارو بده و آخرش که دید پیله کرده ام و دست بردار نیستم این قرص را بهم داد .

پرسید واسه چی بیقرارم گفتم نمیدونم انگار یه چیزی گم کرده ام انگار یه چیزی باید باشه که نیست دلم میخواد یکی همیشه کنارم باشه ، یکی باشه که هر وقت میرم خونه اونجا باشه ، سر به سرم بذاره ، شبا کنارم بخوابه و صدای نفساشو بشنوم و صبحها بپره سر و کولم و با شیطنت بیدارم کنه گفتم کاش میونه ام با خدا خوب بود و ازش میخواستم که یه پوف کنه و یکی بی دردسر بیاد تو زندگیم ، گفت اینکه کاری نداره مردم از خدا هزار چیز میخوان که هزار بار از این سخت تره و خدا یه پوف میکنه درست میشه تو هم بگو یه دوست دختر جدید برات بفرسته شهر هم که پر از دختره ولی یادت باشه اینبار بهش بگی که دقیقا چی میخوای و اینبار اگه خدا پوف کرد بعده یه مدت پوف نکنی فراریش بدی تو که اینجوری هر روز مدل عوض میکنی خدام گیج میشه خب ، دقیق بهش بگو که بالاخره چه جوریشو میخوای سیاه میخوای سفید میخوای دو رگه میخوای سه رگه میخوای چاق باشه لاغر باشه ، بشین قشنگ براش توضیح بده ، قدشو سایزشو آهنگ صداشو رنگ موهاشو ، شوخ باشه جدی باشه ، سکسی باشه سرد باشه خلاصه هی میگفت و هی میخندید نفهمیدم داشت حرص میخورد و اینارو میگفت یا فقط سر به سرم میذاشت دیدم دست بردار نیست پا شدم اومدم خونه و گرفتم خوابیدم.

نصف شب حس کردم یکی کنارم خوابیده و صدای نفساشو میشنوم بیدار که شدم دیدم یه گربه است و با موبایلم یه عکس ازش گرفتم و باز خوابیدم و گفتم لابد صبح پا میشه میره ولی نرفت و هر جا میرفتم میومد دنبالم، پیام دادم به دوستم که بالاخره خدا پوف کرد جواب نداد و محل نذاشت حتا حس کردم که دهنشو هم کج کرد برام عکس را که براش فرستادم ساعتی بعد دیدم شاد و خندون با یه بسته غذای گربه و چند ظرف و یه اسباب بازی اومد خونه و بغلم کرد و گفت خوشحالم که آرزوت برآورده شد گفتم ولی من یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم گفت خفه شو! تو بیشتر میفهمی یا خدا !؟





بعد از دو هفته عملیات بی نتیجه صاحب یابی بالاخره به فرزند خواندگی قبولش کردم و براش یه پلاک گرفتم و صداش کردم پیشی

هدیه گوگل


ما آدما شاید خیلی به همدیگه هدیه بدیم و به بهانه های مختلف به هم تبریک بگیم یا نوشته های همدیگر را لایک بزنیم و گاهی وقتام سر هیچ قربون صدقه هم بریم ، اما اینکه به کسی چیزی را هدیه بدی که میدونی دقیقا همونو دوست داره و از دیدنش به هیجان میاد داستانش جداست ، اولی چیزیست در حد احترام و محبت و دومی چیزی در حد دوست داشتن و فهمیدن.
امروز "گوگل فوتو" یه عکس از خودم برای خودم فرستاد ، از بین عکسهام یکی را که خیلی دوست دارم برداشته گذاشته توی قاب و زیرش نوشته : "گوود مورنینگ پرویز"!
وقتی دیدمش خیلی ذوق کردم نه که فقط خوشحال شده باشم بلکه حسابی غافلگیر شدم ، الان احساس میکنم که گوگل منو خیلی دوست داره ، درست مثل وقتی که انتظار هیچ اتفاق خاصی را نداری و سرت را مثل بز انداخته ای پایین و روزمره گی هایت را دوره میکنی ناغافل یکی پیدا میشه و کاری میکنه که احساس میکنی دیگه فقط مال خودت نیستی و سهمی از جان و دلت مال دیگریست.
میدونم خوشحال کردن دیگران کار دشواری نیست ولی سورپرایز کردنشان چرا ، آدم حتا میتونه یاد بگیره چه جوری خودشو خوشحال کنه ولی نمیتونه خودشو سورپرایز کنه، سورپرایز کردن بلد بودن میخواد فقط اونایی که آدمو خیلی دوست دارن و خوب میفهمن میتونن سورپرایزش کنند ، حالا از خودم میپرسم که این گوگل چه جوری منو فهمیده ! انگار این دنیای دیجیتالی یک موجود مهربان و هوشمندی است که کم کم داره جای دیگران را توی زندگیمون میگیره و میدونه که ما چی میخوایم و چی نمیخوایم ، مثلا الان "گوگل مپ" بهتر از هر کسی میدونه من چه جاهایی از شهر را دوست دارم ، اهل سینمام یا اهل خرید و به کدام رستوران بیشتر میرم ، فقط نمیدونه چه غذایی با چه ادویه ای دوست دارم که اونم بزودی خواهد فهمید. مثل یوتیوب که الان فهمیده من چه موزیک و فیلمی را دوست دارم.
اینروزها که دیگه زخمها و تنهایی ها و اندوه های ما جزو حریم شخصی مان محسوب میشه و هیچ آدم محترمی دلش نمیخواد وارد اونا بشه دنیای دیجیتالی رفیق خوبی است و به درد هیشگی نخوره حداقل به درد آدمهای کم حافظه ای مثل من خیلی میخوره مثلا هفته پیش یه پیام داشتم که نوشته بود "در صورت تصادف شما مقصرید! عمر تایر ماشینتان بیشتر از چهارسال است" چند شرکت بیمه هم دم به دم پیام میدن که "خاک برسر بیا خودتو بیمه کن بلا خبر نمیکنه" چند وقت پیش هم تلویزیون پیامک فرستاده که "تولدت مبارک ! با پیوستن به شبکه ما زندگی ات را شفاف کن" نمیدونم از کجا فهمیدند که من تلویزیون نگاه نمیکنم و زندگی ام کدر شده یا این اماکن بی ناموسی از کجا میدونن که تستوسترونِ راکد باعث کاهش فالوورهات میشه و عکس های آنچنانی میفرستن و مینویسن "رستگاری در طبقه دوم خیابان بالایی ست" و تازه اگه حوصله بیرون رفتن هم نداشته باشی خودشون طبقه دوم خیابون بالایی را میارن توی خونه ات و آوار میشن سرت ، بی سوال و بی اما و اگر ، دیگه هم لازم نیست هفت شبانه روز مخ نزدیکترین دوستتو بزنی که "بیا و یه ماچ به من بده".

راستی جای ما در فردای دنیای دیجیتالی کجاست !؟

و مرگ چیزیست خودآگاه


به باوری ، مرگ چیزیست خودآگاه
تفاهمیست از سر ناچاری ، بین بودن و نبودن
حاصل خستگی بی حاصلِ تکرارها
و تکرارها
و تکرارها
کشف آرامش ابدی در پس  بودن ها
و بودن ها
و بودن ها
وقتی که هر پایانی شیرنتر از آغازی دیگر است
وقتی که با همه ی باورها و رویاهایت درهم شکسته ای
فرو ریخته ای
،
وقتی که به یقین میرسی
که آنچه هست جز این نخواهد بود
وقتی که برای آغازی دیگر ، انگیزه ای نیست
و
از آغاز خود نیز بریده ای ،
نه آغازت را به یاد میآوری و نه به سرانجامی می اندیشی
در دام زمان مچاله میشوی
دیگر چیزی تو را به چیزی پیوند نمیدهد
تو میمانی و یک حس سرگردان
غریب حتا با کالبد خویش
،
به سکون میرسی
در جایی از زمان فراموش میشوی و جا میمانی !

...
دیگر نه تو بجایی تعلق داری و نه جایی به تو
نه نگاه کسی قلبت را می لرزاند و نه نگاهت قلب کسی را
دیگر نه تو گرمای دستی را احساس میکنی
و نه دستی گرمای ترا
...
سنگین است ، بسیار سنگین
کشیدن این جسم بی جان
به ناچار رهایش میکنی ...

زیرا به باوری ؛ مرگ چیزیست خودآگاه !


2/25/12

دلمه دلتنگی


زل زده بودم به گوشی تلفن ، با اینکه میدانستم امشب این تلفن لعنتی زنگ نخواهد زد ، همین دیشب باهاش حرف زده بودم ولی دلتنگی یقه ام را گرفته بود و ول کن نبود ، گفتم پاشم برم بیرون ، برم سینما یا برم خودم رو بندازم توی نایت کلابی ، باری ، بغل یاری ، هر جایی ، جایی که آنقدر صدا باشد که صدای دلتنگی ام را نشنوم . با خودم گفتم " هی فلانی آخرین باری که اینقدر دلتنگ صدای کسی بودی را یادت هست" ؟
به مولا یادم نبود ، اصلا قرار نبود دیگر چیزی یادم باشد ، هزار سال بود که یادم رفته بود دلتنگی چیست ، اصلا دیگر قرار نبود که کسی باشد که وقتی نیست دلتنگش شوم ، اما یکی بود ، آمده بود و همه دلتنگی ها را هم با خودش آورده بود ، یادم نیست کی آمد و از کجا آمد، بود و بیش از خودش دلتنگی اش بود .
میدانستم امشب این تلفن لعنتی زنگ نخواهد زد ، به خودم گفتم این تلفن بی مصرفترین چیزی است که بشر تا به امروز اختراع کرده است.
نصف شبی رفتم نشستم توی حیاط ، تاب نشستن هم نداشتم ، قدم زدم ، تاب قدم زدن هم نداشتم ، رفتم برگ مو چیدم ، دلمه پیچیدم تا به فریب به خود بگویم : حال ما خوب است ، خیلی هم خوب است.... عالی ست!
... ولی تو باور نکن.

مقصود تویی سگ یه بهانه اس

یه بنز کوپه نقره ای رنگ بود ، از پنجره که نگاه کردم دنده عقب گرفته بود و داشت از جلوی خونه دور میشد ، نفهمیدم که پنج صبح برای چی آمده بود و برای چی داشت میرفت و راننده را هم ندیدم و با خودم گفتم لابد آدرس را اشتباهی آمده بوده .
صندوق پستی را که باز کردم سه تا اسکناس صد رندی و دو تا کلید و یه تیکه کاغذ پیدا کردم که روی اش نوشته شده بود : " لطفا به من کمک کنید ، مجبورم به یک سفر کاری بروم ، یکنفر دیشب برایم دو تا توله سگ آورده ، لطفا به آنها سر بزنید . خیابان ماریوس شماره 28 ، با احترام اِم جی" . به همین کوتاهی و سادگی و جیمز باندی ، حال و هوای فیلمهای جنایی پلیسی را داشت ؛ "پول و کلید و آدرس را بردار و برو فلانی را بکش" ، ولی مبلغش واسه کارهای خلاف کم بود و با این پول فقط میشد تا در خونه مقتول رفت و زنگ زد و فرار کرد. هر که بوده آدم زرنگی بوده که اسم و شماره تلفنش را ننوشته بود و همین ماجرا را جذاب میکرد و دوست داشتم تصور کنم که طرف یک زن بوده تا اگر ماجرا پلیسی جنایی نشد حداقل آخرش به یک ماجرای رمانتیک ختم بشه . با اینکه همیشه یه حس قدیمی به من میگه که آخر همه بازیها بازنده منم ولی بازهم مثل همیشه برای اینکه بازی دلچسب بشه به خودم گفتم : مثبت باش پسر ، شاید این یک سرنخ باشه که آخرش تو رو به جاهای خوب خوب برسونه ، از قدیم گفتن هیچ چیز اتفاقی نیست و همه چیز حساب و کتاب داره پس لابد یه حکمتی در کار بوده که یکی آمده بین این همه آدم تو را انتخاب کرده حالا سر نخ را بگیر و برو و کاری به چرایش نداشته باش! و بعد واسه اینکه دیگه حسابی خودمو خر کرده باشم توی دلم گفتم " ببین چه آدمهای دست و دلباز و حیوان دوستی پیدا میشن که حاضرند فقط برای سر زدن به سگشون سیصد رند بدهند ، منم که هم زن دوست و هم سگ دوست ، می روم چند دقیقه ای با سگها بازی میکنم و برمیگردم ، سیصد رند هم باشد برای یک شام و یک سینما.
شماره 28 را در سه کوچه بالاتر از خانه ام پیدا کردم ، یک در بزرگ نرده ای که پشتش محوطه پارکینگ و دو تا گاراژ بود و دو تا توله سگ کوچک که از دست آفتاب خودشونو چپانده بودند زیر ناودان گاراژ و صداشون هم در نمیومد. از در آهنی کوچکی که معمولا مخصوص خدمتکارها و باغبان هاست وارد محوطه پارکینگ شدم و رفتم سراغ توله ها که از ترسشان پیچیده بودند به هم ، حال یکی شان اصلا خوب نبود تنش میلرزید و به زحمت می تونست راه بره ، نه غذایی بود و نه ظرف غذا و نه ظرف آب ، تازه فهمیدم که آن سیصد رند برای چی بوده ، حالم بد جوری خراب شده بود اول خواستم توله ها را با خودم ببرم ولی دیدم خونه دوربین داره و ممکنه دردسر ساز بشه و بدون فوت وقت رفتم مغازه حیوانات و بهترین غذای توله سگ را خریدم ، دو تا ظرف غذا و یه ظرف آب هم خریدم که جمعش شد چهارصد و هشتاد رند و برگشتم پیش توله ها و بهشون گفتم بچه ها امروز مهمونی داریم ، بچه ها هم خیلی خوشحال بودند ، یه لیس به غذا میزدند و ده تا ماچ از من میگرفتند. اون روز سه بار بهشون سر زدم ، سه روز همین کار را کردم ولی هنوز از صاحبخانه خبری نبود ، روز چهارم یکی از پسرها را هم با خودم بردم که درختها و گلها را آب بده ، روز چهارم هم گذشت و بالاخره صبح روز پنجم بود که بنز کوپه نقره ای رنگ جلو در توقف کرد و یک خانم ازش پایین آمد و انتهای سرنخ پیدا شد ، اسمش مارگاریت بود و به گفته خودش مدیر روابط عمومی جذب سرمایه و استعداد و نمیدونم چی چی سازمان چی چی وزارت کشور و به قول خودش " وای چقدر خسته ام همه اش کنفرانس ، همه اش کنفرانس ".
خیلی ممنون و خوشحال بود که کمکش کرده بودم ، منم خوشحال بودم که بالاخره هم سرنخ پیدا شده بود و هم صاحب توله ها و فقط ازش خواهش کردم که همان روز توله سیاهه را ببره دامپزشکی و بعدش هم یه کمی با گل و گیاههای حیاطش مهربونتر باشه که آهی کشید و گفت : دیدین چقدر اوضاع حیاطم خرابه !؟ کمکم میکنین درستش کنم ؟ میدونم که کمکم میکنین ! من هر وقت از جلو خونه شما رد میشم از اوضاع حیاطم خجالت میکشم ولی باور کنین نه وقتشو دارم نه سلیقه اش را لطفا بیاین یه طرحی بدین. گفتم : خانم حیاط شما که با طرح درست نمیشه! حیاط شما نیاز به عشق داره ، شما اول باید عاشق بشین! ... به مولا اگه نیتم این بود که عاشق من بشه ولی خیره شد به چشام و گفت : پس، فردا عصر بیاین خونه من ، هم یه قهوه ای با هم میخوریم و هم شما بگین چه جوری باید عاشق (حیاط) شد. گفتم باشه ، ولی لطفا و حتما امروز اون توله سیاهه را ببرید دکتر ، بعدش یه بغل و یه تشکر و یه خداحافظی و سوار شد و رفت .
عصری زنگ زد که قرار فردا را یادآوری بکنه ولی فهمیدم که هنوز سگ را دکتر نبرده .
صبح روز بعد با صدای رعد و برق بیدار شدم ، داشت بارون میومد و یاد توله ها افتادم و رفتم سراغشان ، حسابی خیس شده بودند و تا منو دیدند هجوم آوردند به سمت در ، اصلا صحنه خوبی نبود برگشتم خونه و منتظر شدم ساعت هفت بشه ، زنگ زدم به "SPCA " و کل ماجرا را تعریف کردم و خواهش کردم که بروند و راهنمای اش کنند ، با اینکه میدونستم با این کارم از دستم شاکی و عصبانی میشه چونکه هیشگی دوست نداره یکی بیاد در امورات خصوصیش دخالت کنه و مثلا بگه با بچه هاش چه جوری باید رفتار کنه ولی پیش خودم گفتم مامورین بهتر از من بلدند راهنمایی کنند و مطمئن بودم که همه چی به خوشی خواهد گذشت که شب زنگ زد و بی مقدمه گفت : "تو بی ادب ترین مردی هستی که در عمرم دیدم ". خواستم توضیح بدهم و بگم که عزیزم یه کم باید بیشتر به سگهات توجه کنی که پرید وسط حرفم و گفت : تو بی ادب که هیچ ، احمق ترین مرد هم هستی! سگ میخوام چکار ، سگها را که اومدند و بردند ولی من دو ساعت منتظرت بودم!
....
حالا میفهمم که چرا دیوارهای داخلی خانه های پرتوریا را با سیمان میسازند واسه اینکه بعضی وقتا از دست بعضیها لازمه که سرتو بکوبی به دیوار و ... خلاص!
------

انجمن جلوگیری از بی رحمی به حیوانات SPCA: Society for the Prevention of Cruelty to Animals