بطری گلدانی

سلام ، اجازه بدین یک تجربه سرگرم کننده را با شما شریک شوم ، بخصوص با کسایی که مثل خودم مبتدی اند یا کسایی که دنبال راههای کم هزینه اند. شاید شما هم مثل من تجربه اینو داشتین که هفته ها برای پرورش یک گیاه زحمت بکشید و زحمتتان بی ثمر بوده باشد من هم راههای مختلفی را برای قلمه زدن امتحان کردم و گاهی هم به توصیه بعضی ها از پودر دارچین یا عسل و یا هورمون ریشه و حتا نفتالین و چیزهای دیگه هم استفاده کردم ولی معمولا قلمه ها یا خشک میشدند یا می پوسیدند یا کپک میزدند و برای من فقط خستگی می ماند و دلسردی. اما این بار این کار را در بطری انجام دادم حتما بعضی از شما کاشتن گیاهان در بطری را قبلا دیده اند یا خودشان انجام داده اند. برای این کار من ابتدا خاک را با حرارت دادن ضد عفونی کردم و مقداری هم خاکستر به آن افزودم و یکروز قبل از کاشت با آب فیلتر شده کاملا آبیاری کردم و سپس بذرها و قلمه ها را کاشتم و بطری ها را داخل اتاق گذاشتم و بعد از چند هفته نتیجه کار چیزی شد که در عکس میبینید. به نظرم استفاده از بطری نوشابه نه فقط ساده و بی هزینه است بلکه بخاطر داشتن شرایط گلخانه ای کاملا نتیجه بخش هم است. علاوه بر اینها تماشایشان هم روی میز کار بسیار لذت بخش تر از تماشای تلویزیون ... روز و روزگارمان پر لبخند !

خسوف


صحنه بی نظیری بود یک ساعت و نیم نشستم توی سرما و به آسمان خیره شدم، درست  از لحظه ای که ماه ربوده شد تا لحظه ای که مهتاب خانم را پس آوردند . بدون تردید من یکی از خوشبخترین آدما هستم چون که نه قبل از جمعه 27 جولای فوت شدم و نه بعد از ان شب بدنیا آمدم وگرنه آن صحنه را نمیدیدم ، بخصوص که جمعه را همیشه دوست داشته ام ، اوقتی هم که دنیا اومدم روز جمعه بود ، از همون موقع هم سحر خیز بودم چون ساعت شش صبح دنیا اومدم ، سال گاو هم بود ، می گویند متولیدن روز جمعه آدم های عادی هستند، افرادی که در این روز به دنیا می آیند زندگی بسیار ساده و معمولی را پشت سر خواهند گذاشت و به همان زندگی نیز راضی و خرسندند؛ گاویم دیگه !
خوشحالم که تونستم شاهد بزرگترین ماه گرفتگی قرن باشم ، گفته میشه همچین چیزی یکصد سال دیگه طول میکشه تا تکرار بشه ، صد سال دیگه همه مان مرده ایم و هیچ کدوم از ما که الان نفس می کشیم آنموقع نه چیزی میبینیم و نه چیزی می شنویم و نه چیزی احساس میکنیم ، فقط گهگاه کرمها قل قلکمون میدن و شاد میشیم ، صد سال دیگه آدمهای دیگه ای هستند آدمهایی که مثل ماها بی اختیار از نطفه ایی زاده می شوند، زمین می خورند ، بلند میشوند ، قهر می کنند ، آشتی میکنند ، عاشق میشوند ، می جنگند ، ظلم میکنند ، ظلم می بینند ، می خندند و می گریند و میمیرند ، مثل ماها ، مثل هزاران و هزاران آدمهایی که قبل از ما بوده اند.



آلیسوم Alyssum

آلیسوم
آدم وقتی با واقعیتی که در خودش هست کنار میاد و با خودش مهربون میشه تازه شروع میکنه نرم نرمک به دوست داشتن خودش و تازه میفهمه که با آن منِ ایده آل و آن منِ خیالی که از خودش برای خودش ساخته بوده و دیگران برایش دست میزدند و هورا میکشیدند چه کلاه گشادی به سراش رفته و چه ظلمی به خودش کرده . تازه میفهمه که چه فرصت های خوبی را برای بنای یک زندگی دلخواه و لمس عینی لحظه ها از دست داده و به جای لذت بردن از بودنِ خود همه اش مراقب اون آدمک دروغین توی ویترین شیشه ای بوده که یه وقت سنگ نخوره.
....
گل آلیسوم Alyssum بچه جزایر قناری و اطراف مدیترانه ، هم آفتاب دوست و هم مقاوم به سرما ، کم توقع و سرکش و چموش- اینور حیاط می کاری سال دیگه اونور حیاط در میاد- به رنگهای سفید و زرد و صورتی و بنفش ، به قدری دلفریب که ترجیح میدی تا هست از اندوه و غصه حرفی نزنی ، بو و عطرش به شرکت کریستین دیور میگه بکش کنار بذا زنبور عسل بیاد!

ساعت خاص


فکر میکنم برای هر کسی یه ساعتی از روز خیلی خاص باشه یه وقتی از روز که آدم با خودش صمیمی تر و مهربونتره مثلا بعضی ها دم غروب را دوست دارند و بعضی ها عاشق اولین پک سیگار بعد از صبحانه اند و بعضی ها لحظات بیداریِ بعد از چرت نیمروز را دوست دارند و بعضی ها وقتی از سرکار به خانه برمیگردند و بعضی هام عاشق سکوت نیمه شب اند.
یادم هست مادرم خلوتی بعد از صبحانه را خیلی دوست داشت ، صبحها که همه را صبحانه می داد و یکی یکی راهی مدرسه و کار میکرد برمیگشت توی آشپزخانه و یک چای تازه دم برای خودش درست میکرد و در یک آرامش و لذت اسرار آمیزی با خودش خلوت می کرد و چای میخورد، آنوقتها این رفتار اسرار آمیز مادر را نمی فهمیدم، بعد ها متوجه شدم که مراقبت و تر و خشک کردن نه نفر چه احساس خوبی و چه حس غروری در مادر ایجاد می کرده و شاید آن چند دقیقه آرامش در خلوتی خانه و نشستن در کنار قوری چای نیز تنها پاداشی بود که به خودش میداد .
من عاشق تاریکی صبح ام عاشق لحظات پیش از طلوع آفتاب ، اگر بعد از طلوع آفتاب بیدار شوم حس مسافری را پیدا میکنم که از قطار جا مانده باشد ، انگار که قرار است من بیدار شوم و همه چیز را نه فقط برای یک روز بلکه برای شروع فصلی از زندگی آماده کنم ، دوست دارم وقتی بیدار میشوم آسمان هنوز تاریک باشد ، دوست دارم شمعی در گوشه ای از اتاق روشن کنم و موزیکی ملایم بگذارم و پنجره ها را باز کنم و خیره شوم به آسمان ، هوا که کمی روشن شد بروم کمی در کوچه قدم بزنم و سپس سراغ گلهایم بروم و با تک تکشان احوالپرسی کنم و کمی ریحان و گشنیز بچینم و برگردم زیر کتری را روشن کنم و سه تا نان لواش بپزم. همیشه سه بهترین عدد است ؛ نان سه تا، استکان چای سه تا ، بشقاب سه تا ، سیب سه تا ، یکی برای خودم یکی برای تو یکی برای مهمان شاید!

گل "ماری گلد" Marigolds  در تاریکی صبح.