دوست قدیمی من

به آنان که حضورشان فراتر از بودن است 
 
قبل ازطلوع آفتاب از خونه زدم بیرون ، در شهر" ویتبنگ" قرار ملاقاتی داشتم ولی قبل از آن و قبل از طلوع آفتاب سر راهم باید دوستی رو میدیدم، دوستی که همیشه با آغوش باز منو میپذیره ، میرفتم تا قبل از این که دوستم بیدار بشه تماشاش کنم تماشای کسی که دوستش دارم وقتیکه هنوز خوابه و بیدار نشده آرامش عجبیبی به من میده و وجودم رو پر از ستایش میکنه ، ستایش زیبایی هستی ، میرفتم که زودتر از آفتاب به اون برسم . آخه باید میدیمش ، شب قبل خیلی برام تلخ گذشته بود. احساس تنهایی و نا امنی میکردم . دلم گرفته بود ... اینجور مواقع ملاقات اینجور دوستها بهترین کاره! چه جور دوستی؟ یه بید ، یه بید مجنون ، بیدی که خیلی از من و تو سن و سال داره. چند سالشه؟ نمیدونم ... خودم هم از این بید ها دوتا تو خونه ام دارم . چند سال پیش کاشتمشون . یکی به یاد مادرم یکی به یاد پدرم  ، بذا واست بگم این دوستمو از کجا میشناسم

چند سال پیش بود ... نمایشگاهی درشهری بنام" ویتبنگ "withbank" ترتیب داده بودم و ازهر نظر آماده بودم که خودمو برسونم اونجا، از چند ماه پیش تدارک دیده بودم و خیلی هم برام مهم بود ، میرفتم که یه بیزنس خوب و نون وآبداری بکنم ، باید به موقع میرسیدم ولی خیلی مضطرب بودم و مدام نگران اینکه آیا خواهم تونست کاسبی خوبی داشته باشم، آیا مردم استقبال خواهند کرد و هزارجور تشویش دیگه که اعصابم رو ریخته بود به هم ، در طول جاده دیوانه وار رانندگی میکردم ، در مسیرم از یک اتومبیل" کرایسلر" مشکی سبقت گرفتم ولی انگار راننده اتومبیل از اینکه دیده بود یه اتومبیل گلف با موتور یک و چهار از یه گرایسلر دو وهشت جلو زده خوشش نیامده بود و چند دقیقه بد با سرعت از من جلو زد، ولی به سر پایینی که رسیدم باز من جلو زدم و ظاهرا اون جرات نداشت بالای صد و شصت سرعت بگیره در طول مسیر به سرپایینی ها که میرسیدیم من ازش جلو میزدم و درسر بالایی ها اون از من جلو میزد و هر بار که از من جلو میزد نگاهی به من میکرد و میخندید ، داشتیم یه جورهایی با هم شوخی میکردیم و او میذاشت ازش جلو بزنم و بعد به نرمی منو پشت سر میذاشت و میخندید این بازی باعث شده بود تا مسیر جاده خیلی سریع طی بشه ... چند صد متر بیشتر به ورودی ویتبنگ نمونده بود و من جلوتر بودم و به خودم میگفتم خدا کنه کرایسلر مسیرش در جهت ادامه اتوبان و "میدلبرگ" باشه و من که به ویتبنگ بپیچم ظاهرا مسابقه رو برده ام که یه دفعه هردو لاستیک جلویی ام پنچر شدند ، توی جاده چیز خاصی ندیده بودم که باعث پنچری بشه ولی خوشبختانه هر دو لاستیک با هم سوراخ شده بودند و تونستم از سرعتم کم کنم و کم کم بکشم کنار جاده ، راننده کرایسلر و سرنشینانش وقتی داشتند رد میشدند برام دست تکون میدادند و میخندیدند ، شاید اصلا متوجه نشدند که چه بلایی سر اتومبیلم اومده ... زکی حالا مسابقه به جهنم به نمایشگاهم نمیرسیدم ... کاریش نمیشد کرد ، حرصم گرفته بود و میخواستم به زمین و زمان فحش بدم. باید زنگ میزدم به امداد جاده ، سلفونم رو که برداشتم دیدم خاموشه ، باطریش تموم شده بود. این جور مواقع ناخود آگاه سلفونتو میکوبی به شیشه اتومبیلت طوری که هم سلفون خرد بشه و هم شیشه اتومبیل خال برداره ، یعنی همون کاری که من کردم !

هیچ طوری نمیتونستم خودم را آروم کنم ، چندین ماه زحمت و تلاشم داشت بخاطر یک اتفاق ساده از بین میرفت نه فقط سودی نمیکردم بلکه همه هزینه هایم به باد میرفت و مهمتر اونایی که منتظرم بودند و از چند هفته پیش دعوتشان کرده بودم که به نمایشگاه بیایند...هیچ اتومبیلی در رفت و آمد نبود ، اتوبانهای اینجا همیشه اینجوری اند، انگار که همه ی اتوبان رو فقط واسه تو ساخته اند ، یاد روزهایی افتادم که کوه میرفتم ، یاد اون سیلی هایی که کوه به من زد و آموخت که مبارزه و لجاجت خیلی با هم فرق میکنند در مبارزه یه وقتهایی مجبوری با چیزی که هست کنار بیایی ، یه وقت مسیرت را تغییر بدهی و یه وقتهایی هم برگردی و از نو شروع کنی !
کنار جاده نشسته بودم و اطرافم را نگاه میکردم کمی دورتر از جاده یه درخت بید دیدم ، یه بید مجنون از همونهایی که تو حیاط خونه دارم ولی این یکی خیلی گنده بود، انگار داشت با طعنه نگاهم میکرد و میگفت "کجا با این عجله ؟" داشت بیخیال از همه چیز واسه خودش آواز میخوند و میرقصید ، به خودم گفتم : نگاش کن! عین خیالش نیست که من دارم یه روز مهم و پر سود را از دست میدم ... چیه واسه چی میخندی و پز میدی ؟ لابد خوشحالی که همه برنامه هام به هم خورده نه؟ به درک! پس من هم تظاهر میکنم که اصلا عین خیالم نیست اصلا به درک که چند ماهه منتظر این نمایشگاه بودم. بی خیال کرایسلر ونمایشگاه – به خودم گفتم !
ولی دروغ میگفتم تماشای یک درخت که داشت با شاخه هاش میرقصید وسط اون معرکه کار تحمل ناپذیری بود ، از خودم میپرسیدم این درخت چه جوری اینجا سر و کله اش پیدا شده لابد یکی عین خودم اینو به یاد پدرش یا مادرش یا دوستش کاشته ولی بعید بود که کسی اونجا وسط بیابون درختی رو بکاره که نتونه زیر سایه اش دراز بکشه، لابد درخت خودش اینجا پیداش شده ولی درخت بید آب زیاد میطلبه و یه همچین جایی نمیتونه جای مناسبی براش باشه ، من داشتم با خودم کلنجار میرفتم و درخت داشت به من لبخند میزد و میرقصید ، بهترین کاری که میشد کرد این بود که بروم زیر سایه اش و بیخیال همه چی بشوم به خودم میگفتم این درخت هر جوری که اینجا پیدا شده باشد اصلا مهم نیست مهم اینه که یه روزی یه گم شده ایی مثل من به دیدنش میاد و اونم خوشحال میشه ، رفتم نزدیکش ، خیلی نزدیکتر ، وقتی خوب نگاهش کردم  حس کردم که خیلی ز حضور من خوشحاله ، با شیطنت شاخه و برگ هایش را به صورتم میزد، انگار داشتیم باهم عشقباری میکردیم ، دیگه همه چی یادم رفته بود. نمیدونم تا بحال شده لبخند یک درخت را ببینی ؟ ولی من میتونستم ببینم که چقدر از دیدن من خوشحاله طوری که نمیتونستم ازش دل بکنم دیگه تقریبا همه چی رو فراموش کرده بودم و از خودم و خاطراتم برایش حرف میزدم و او مدام لبخند میزد و شاخه هایش را روی سر و گردنم میکشید و قلقلکم میداد . به خودم میگفتم چه آرامش پر رمز و رازی داره این درخت !
ساعتی گذشته بود که متوجه شدم مامورهای امداد جاده دور و بر اتومبیلم هستند و میخواهند آنرا به یدک کش میبندند.
 
ورودی شهر بسته بود، حادثه وحشتناکی رخ داده بود یک تانکرسوخت با چند اتومبیل برخورد کرده و صحنه فجیعی بوجود آورده بودند، هنوز جنازه ها کنار جاده دراز بودند ، اتومبیلهای پلیس تمام جاده رو بسته بودند چندین اتومبیل له و لورده شده و تانکری که به پهلو افتاده بود و محتوای تانکرش تمام کف اتوبان را پوشانده بود آدم را به وحشت می انداخت ، وقتی اتومبیل کرایسلر مشکی را دیدم که زیر تانکر له شده ، تمام تنم لرزید و بی اختیار گریه ام گرفت ، همه سرنشینانش کشته شده بودن، هنوز نگاه و لبخند راننده و سرنشینانش جلو چشمانم بودند.
آنروز غروب که از ویتبنک بر میگشتم به دیدن دوست جدیدم رفتم ، نمیتونستم بدون خداحافظی برگردم ... اینبار نیز لبخند میزد ، آرومتر بود و کمی دلگرفته
من و بید کهنسال چندین سال است با هم دوستیم و هر بار که کاری در ویتبنگ دارم یا وقتی که خیلی دلم میگیره و یا وقتی که بخوام تصمیمی برای کاری بگیرم میروم پیشش امروز قبل از طلوع آفتاب آنجا بودم ... وقتی بیدار شد برایم لبخند زد ...