بهترین روسپی شهر من

عشق را مجالی نیست؛ حتی که بگوید برای چه دوستت دارم    ا.بامداد


1
یک هفته از اقامتم درشهر ساحلی "استرند" می گذشت ، شهر خواب آلود همیشه مست.
بعد از یک هفته انتظار مطلع شدم که قراردادم باطل شده و از کار و پول خبری نیست. ازشهر خوشم آمده بود و میخواستم چند روز دیگر بمانم ولی پول کافی نداشتم، قبل از ظهر هتل را ترک کردم و برای جبران خسارت یکهفته خوشگذرانی و ولخرجی ارزانترین مسافرخانه شهر را انتخاب کردم از آندست مسافرخانه ها که بوی مردگی میدهند، با یکی از همان خانم مدیرهای همیشگی ؛ با سیگاری به لب و دامنی کوتاه و سینه های آویزون، از اون تیپ هایی که انگاری قبلا ترتیب خیلی ها رو دادن و همه نوع آدم رو حریفن، چاره ایی نبود یا باید برمیگشتم یا میماندم، و ماندم. هیچوقت برگشتن رو دوست نداشتم زیرا زندگی برای کسانی که به راحتی برمیگردند چیزتازه ایی هدیه نمیکند.

2
اتاقی با یک تخت فنری، یک آباژور، یک زیرسیگاری، یکعدد کاندوم و یک جلد کتاب مقدس، اینا یعنی که تو متعلق به کسی و جایی نیستی، تو فقط یک رهگذری شب شده بود و تازه به بوی وحشتناک اتاق عادت کرده بودم و داشت کم کم خوابم میبرد که یکی زد به در و در باز شد وچسبید به دیوار زن جوان و نیمه برهنه ایی که نور راهرو به طرز سحر آمیزی اندامش را چون طعمه ایی برلاشخوری خسته به نمایش گذاشته باشد متعجب و خندان نگاهی به در کرد و نگاهی به من که روی تخت دراز کشیده بودم و با قهقه گفت: چه در زپرتی ، ببخشید ، من فقط میخواستم ... حرفش را قطع کردم و گفتم : اشکالی نداره ، فقط بگو چی میخوای !؟ یه راست اومد نشست روی تخت و گفت: حوصله ات سر رفته نه ؟ اینجا آدم تنهایی دق میکنه و سپس با شرمی ساختگی ادامه داد ؛ صد دلار... اوکی ؟ بوی تنش داشت دیوانه ام میکرد، انصافا این مبلغ برای همچین زن جوان خوش تراش و خوشرویی خیلی کم بود ولی همین معادل یکهفته اجاره بهای آن اتاق بو گندو بود، با بی اعتنایی گفتم: امشب حوصله ندارم ، تازه خیلی گرونی . با تعجب لبخندی زد و تکونی به خودش داد و با تمسخر گفت : خاک توسرت ! ... دیگرون واسه اینکه فقط با من برقصن دو برابر اینو میدن هیچوقت به ذهنم نرسیده بود که با یه زن بخواهم بخوابم و برای خوابیدنم به او پول بدهم و هیچوقت تصور نکرده بودم که یک روسپی میتواند چنین زیبا باشد همیشه فکر میکردم روسپی ها آدمهای شلخته و چندش آوری هستن، اگه نمیگفت صد دلار نمیتونستم حدس بزنم که اینکاره است و ایکاش نمیگفت اونوقت لابد فکر میکردم که معجزه ایی اونو وارد اتاقم کرده با بی اعتنایی گفتم : لابد دیگرون مثل من خسته نیستن و شرکتشون دهنشونو سرویس نکرده . تازه من اگه بخوام با تو یکی برقصم این منم که باید دو برابرشو بگیرم، با دهن کجی نگاهم کرد و خندید ، بلوف زده بودم فقط واسه غرورم و اینکه یه جوری پسش بزنم اینا رو گفته بودم وگرنه دیدن همچین کسی تو خواب هم خیلی بیشتر از اینها می ارزید،لابد پیش خودش فکر کرد خیلی تحفه ام از روی تخت بلند شد وگفت : غریبی، خارجی هم که هستی، اگه اینجا واسه خوشگذرونی نیومدی پس توی این شهر دنبال چه میکردی خیلی جدی به آرامی گفتم : دنبال عشق ! تو این شهر و تو شهرهای دیگه خنده اش ترکید، در حالی که داشت قهقه میزد و تو اتاق میچرخید با تمسخرگفت: عشق ، عشق ، عشق هیچوقتم اونوملاقات کردی ؟ آره... یکبار و فقط یکبار و دیگه گم اش کردم.

3
چند هفته ایی که اونجا بودم تقریبا همه غروبها باهم بودیم ، رستوران و دیسکو و کنار ساحل و خلاصه هر جایی که میشد رفت و خوش بود ، و هر جایی که میرفتیم چند نفری بودند که میشناختنش و براش چشمک میزدند و دست تکون میدادند، هرچه بیشتر با وی بودم بیشتر نسبت به این نگاهها عصبی میشدم یک شب سرش با یکی دعوایم شد و حسابی کتک خوردم، طرف از اون گنده لاتها بود و یدفعه همه کافه ریختن سرم... یادمه اونشب چه جیغ و دادی راه انداخته بود، داشت گریه میکرد، جیغ و دادش همه کافه را مبهوت کرده بود مثل یه ماده ببرکه بخواد از بچه اش دفاع کنه همه رو پس زد و کافه آروم گرفت، اونجا بود که دیدم چقدر دوستم داره، آدم تا توی خطر نیافته نمیفهمه که کی دوستش داره و کی دوستش نداره اونشب چشم چپم باز نمیشد دماغمم بد جوری له شده بود و بزور میتونستم رو پام بند بیام ،شب منو برد خونه مادر بزرگش تا تیمارم کنه تو راه میگفت :چرا اینکارو کردی ، من ارزششو ندارم تو دیوونه ایی چند روز خونه مادر بزرگش بودم ... شبها که من نمیتونستم برم بیرون خودش تنهایی میرفت، میدونستم که بدنبال کسب و کارش میره ، مادر بزرگش و دختر پنج ساله اش از کار و بارش بیخبر بودند فکر میکردند که شبها توی رستوران کارمیکنه تا خرج خودش و اونا رو تامین کنه ، نه از پدرش خبر داشت و نه از مادرش و نه از پدر دخترش، تنها کسی رو که داشت مادر بزرگش و دخترش بودند، دیر وقت که بر میگشت یک ساعتی میرفت حموم و یواشکی گریه میکرد و وقتی بیرون میومد یه نصف بطری برندی را سر میکشید و میخوابید یه روز ازمن پرسید که برام مهم نیست که چرا این کار رو میکنه گفتم چرا مهمه گفت پس چرا هیچوقت نمیپرسم ؟ گفتم مگه خودت تا حالا از خودت اینو نپرسیدی، جوابی واسه خودت داشتی ؟ گفت نه. گفتم پس جوابی هم برای من نداری و چیزی که جواب نداره پرسیدنش هم بیفایده اس، برام همونقدر مهمی که برای خودت مهمی ، برای بچه ات و مادر بزرگت،.. نگاهی به من کرد و گفت: بلاخره نفهمیدم برات مهمم یا نه آدمها یه وقتهایی یک راه بیشتر واسه زندگی نمیشناسند و فکر میکنن همان راهی را که دارن طی میکنن تنها راه درست زندگیه، همون راه رو ادامه میدن به امید رسیدن به مقصدی، هی ادامه میدن و ادامه میدن تا که یه وقت میبینن خود راه شده خود مقصد و دیگه هر چی هس همونه و نه برگشتی هست و نه پیشرفتی .
4
آنشب شب تولد دخترش بود و جشن کوچکی گرفته بودیم و و بعد از شام و شراب کمی سرمست بودیم، از احساس حرف میزد، از عشق میپرسید، طوری میپرسید که انگارهیچوقت تجربه اش نکرده، انگشاتنم به نرمی روی تنش میلغزید و با بوسه هایم پوست تنش را نوازش میدادم، زیبایی تحسین برانگیزی؛ بیش ازآنکه بخواهم تصرفش کنم به ستایشم وا میداشت. هروقت کنارم بود ساعتها نوازشش میکردم، حرف میزدیم و سپس بخواب میرفتیم انگار به هم تعهد داده بودیم که هرگز فراتر از این نرویم اما آنشب همه وجودم مملو از خواستن بود، مرد درونم داشت قلاده و زنجیرش را پاره میکرد،عجیب هوایش را کرده بودم ولی هر کاری کردم تمنایم بی پاسخ ماند، خودش را با شوخی کنار میکشید و این من روحریصتر میکرد تا اینکه یکدفعه بازوانش را محکم گرفتم و انداختمش روی تخت ، زیر سنگینی وزنم تنش را شل کرد و در حالی که مستقیم توی چشمانم نگاه میکرد آرام و جدی گفت : نه ! و چندین بار تکرار کرد نه قدری عصبی شده بودم و سرخورده ، خواستم ترکش کنم ولی کم کم کوتاه آمدم و بیخیال شدم، فهمید که سرخورده شده ام، دلم گرفته بود، ازش پرسیدم چرا نه ؟ چرا با همه آره ولی با من نه!؟ با بغضی غریب قطرات اشکش را از روی گونه هایش پاک کرد و گفت : نمیتونم! با تو نمیتونم ، لطفا منو ببخش ! ... با تو نمیتونم ، تو برام فرق میکنی، اگه با تو بخوابم برام میشی مثل این مردا ، دوست دارم فقط کنارت بخوابم و حس ات کنم، نمیخوام برام مثل مردا باشی، میخوام حداقل یکی توی زندگیم باشه که با دیگرون برام فرق میکنه ... میخوام دوستت داشته باشم میخوام یکی دوستم داشته باشه ، در حالی که گریه میکرد میگفت : من این حق رو دارم نه ؟ تا آن شب فکر میکردم خیلی چیزها از عشق و سکس و دوست داشتن میفهمم ... ولی فقط یک نشخوارگر احمق بودم فکر میکردم زنها موجودات ضعیف و تسلیم پذیری هستند که فقط کافیست دست روی احساسشان بگذاری، این زن در من چیزی یافته بود که میتوانست همه زندگی اش را تغییر دهد، چیزی که هرگز خودم آنرا حس نکرده بودم و شهر به شهر دنبالش بودم ، عشق را شب تلخی بود ، من بدجوری شکسته و سقوط کرده بودم، درست در نقطه اوج ، درست جایی که وی تازه احساسی متفاوت از زندگی و از یک مرد را داشت در خودش تجربه میکرد من ساده لوحانه چیزی را به میان کشیده بودم که هر دو میدانستیم آن چیز نقطه پایان رابطه مان خواهد بود و هر دو به عمد تا آن شب اونو مهار کرده بودیم آنشب زنجیر طلایی را که همیشه به گردنش بود باز کرد و به گردنم انداخت، میدونست عاشق اون پرنده کوچکی بودم که به زنجیر آویزون بود، یه پرستو که یه بالشم شکسته بود، همیشه میگفت : این منم ، نگاش کن مثل خودمه یه پرنده مهاجر،یه بالشم شکسته، دیگه نمیتونه پرواز کنه اونشب ازم خواست دیگه همدیگر رو نبینیم و من صبح شهر را ترک کردم

5
یکسال گذشته بود و هیچ خبری ازش نداشتم تا که مجددا برگشتم استرند همان شهر و همان ساحل و همان مردم ... اولین کاری که کردم بی اختیار رفتم سراغش ولی پیدایش نکردم. خیلی جاها را گشتم هتلها و خیابانها را، بارها و کلوبهای شبانه را، رفتم منزل مادر بزرگش از وی نیز هیچ خبری نبود یک شب که دیروقت در پایین شهر قدم میزدم تصادفی یکی از دوستانش را دیدم که سر چهار راه ایستاده بود، منو که دید فوری شناخت، با خوشحالی دوید طرفم و بغلم کرد ، از وی سراغش را گرفتم بغضش گرفت و گفت : چند ماه بعد از اینکه تو رفتی ، چند ماه نه ، شاید یه ماه بعد... فوت کرد، نمیدونستی نه!؟ فکر کنم بیچاره خودش هم نمیدونست ... این ایدز لعنتی! داره همه مونو میکشه ... چند روزی بیشتر طول نکشید ، دیگه راحت شد ... و خیابان یکدفعه چه سرد و خالی شد آنشب و صدایی که در گوشم نجوا میکرد : این منم ، نگاش کن مثل خودمه یه پرنده مهاجر، یه بالش هم شکسته، دیگه نمیتونه پرواز کنه ...... ولی او برای همیشه پرواز کرده بود