عشق در چند روایت

همیشه
از عشق میگفت 
میگفت : اگر روزی صد بار به هم بگوییم "دوستت
دارم" باز کم است
نبود روزی که دهها بار ابراز عشق نکند
هر گوشه از دفترش شعری بود از عشق، شعری برای عشق
میگفت، بی عشق زندگی یعنی هیچ
بی عشق جنگل نیز میمیرد، بیابان میشود
،
از سفر که برگشتم
با دسته گلی زیبا به استقبالم آمده بود
از سفر که برگشتم
به خانه که رسیدم
گلدان کوچک اتاق بی آب مانده ، خشک شده بود
،
از خود میپرسم مگر ممکن است قلبی چنین عاشق باشد
و گلی بی آب بماند !؟
***
پیر مردی تنها و تکیده ، فرز و چابک، با کوله باری سنگین
هر دوشنبه صبح بین ساعت شش و هفت از مقابل کافه هفت حوض درکه میگذشت
نه توقف میکرد و نه چیزی میخورد و مینوشید
هر کسی پشت سرش چیزی میگفت
یکی میگفت درویش است
دیگری میگفت دیوانه و مجنون است
و دیگری زبانم لال ... امان از دست این مردم
،
یکروز در حاشیه جنگل "کارا" دیدمش
بالای تپه ایی بی آب با یک دبه پلاستیکی تکدرختی را آب
میداد
بسویش رفتم و
ماجرا پرسیدم که این همه راه برای آبیاری یک درخت؟
گفت : نمیدونم چرا این درخت اینجا درآمده به
من هم اصلا ربطی نداره ولی نمیتونم بذارم این درخت از بی آبی خشک بشه

***
زن گل فروش وقتی شنید که دسته گل حتما باید طوری باشند که
بشود گلها را از زیر تماشا کرد کمی حیرتش گرفت و دلیلش را پرسید
مرد جوان با لبخند توضیح داد که بیمارش نمیتواند از تخت
بلند شود و تنها میتواند از پایین آنها را تماشا کند
زن گلفروش یک دسته گل لاله وارونه را با روبانی بست و داد
دست مرد جوان
،
پیر زن وقتی چشمانش را گشود اولین چیزی که دید یک دسته گل
لاله بود ، از شادی حیرت کرد و سپس از پرستار پرسید که گلها را چه کسی آورده است
پرستار با لبخندی جواب داد: گمانم پسرتان ! شما خواب
بودید، گلها را آورد و رفت
بغضی خفیف در گلوی پیرزن پیچید و لبخندی بر لبانش و قطره
اشکی در چشمانش
پیرزن خوب میدانست که هیچگاه پسری نداشته است
***
غذای زندان معلوم نبود چی بود ، افتضاح بود
زندانیان روزی یکبار بیشتر حق رفتن به دستشویی را نداشتند
آن شب "صابر" اسهال شد
هر چه به در کوبیدیم و زندانبان را صدا کردیم در گشوده نشد
فقط صدای خنده و تمسخر بود پشت در
صابر از شدت درد به خود میپیچید و
سربازان گمنام امام پشت در میخندیدند
لابد منتظر بودند که ببینند چطور خودش را خراب میکند
،
هفت تن بودیم آنشب، هشتمی را برده بودند شب قبل
هفت تن بودیم و شاید نوبت هفتمی بود شب بعد
،
یکی از بچه ها پارچ آبخوری را برداشت و از صابر خواست تا خودش را راحت کند
چاره دیگری نبود
ابتدا خیلی اکراه داشت ولی بعد تسلیم خواهش بچه ها شد
هر روز توی همان ظرف، سهمیه آب روزانه مان را میریختند
صبح که با چشمان بسته راهی دستشویی بودیم یکی از سربازان
گمنام گفت: همه تون بوی گه گرفتین ... از همون پارچ آب باید آب بخورید
یکی از بچه ها گفت : میخوریم !!!.... اون روز همه از همون پارچ آب خوردبم
بچه ها میخندیدند و میگفتند : مرد باید پای گه رفیقشم
وایسته
،
شب بعد صابر را بردند ... شش تن بودیم اون شب
هفتمی را برده بودند همان شب
-----------------------------
و بی پایان است این روایت ها
چند سال بعد معشوقم با یک تاجر ازدواج کرده بود
به جنگل "کارا" که رفتم از تکدرخت هیچ نمانده بود
پیرزنی تنها در حیاط کوچک منزلش گلها را آب میدهد هر روز
،
هنوز دختران جوان شعرهای عاشقانه میسرایند
هنوز پای هر تختی در بیمارستان گلی دیده میشود
و من... هنوز عینک صابر را به یادگار نگهداشته ام
...