پاشو برو خونه تون

من نمیدونم تو یکی دیگه از من چی میخوای ، الان دو هفته اس هر روز غروب که میام خونه میبینم اینجایی ، یه بار میری میشینی روی پرده یه بار رو ساعت یه بار رو قاب عکس من، دیروزم که زدی گلدونو شکوندی، میشه به من بگی چرا رفتی رو مانیتور من اون عمل قبیح رو انجام دادی؟ مگه امروز صبح با هم حرف نزدیم ؟ مگه قرار نشد بری دنبال خونه و زندگی خودت؟ اینکارا یعنی چی؟ چند بار بهت بگم پاشو برو خونه تون چند بار بگم من مامانت نیستم و اینجا هم خونه تو نیست خونه تو بالای درخته، بدون سقف و بدون در و بدون نرده و قفل ، خونه آدمها روی زمینه بین هزاران آجر و سنگ و دیوار و نرده و شیشه و پرده

هی ، اینقدر با طعنه به من نگاه نکن و اینقدر سرتو تکون نده و بقبقو نکن، این حرفهارو تو نمیتونی بفهمی آخه تو فقط یه پرنده ایی، آفریده شده ایی واسه پریدن و خوردن و رقصیدن و بال زدن و عشق بازی و ... ولی اگه فکر میکنی میتونی اینکارا رو اینجا انجام بدی اشتباهی اومدی آدمها با تو فرق میکنن اونا چون معجزه آفرینش اند و چون خیلی مهم اند لازمه که خودشونو حسابی لای این گاو صندوقهای آجری حبس کنن، هم جسمشونو هم روحشونو هم فکرشونو هم سکسشونو، آخه اگه اینکار رو نکنن یه وقت ممکنه نظم آفرینش و کائنات به هم بخوره و همه چی به هم بریزه و اونوقت مثلا تودیگه نمیتونی پرواز کنی ، و تو اگه نتونی پرواز کنی اونوقت آدمها_ این معجزهای خلقت به چی دل ببندند؟

اصلا میدونی چیه تو تقصیری نداری خونه ایی که در و پنجره نداشته باشه آخرش همین میشه دیگه ؛ میشه کفتر خونه ، اون از حیاط که هر روز صبح بیست سی تا پرنده ی گشنه صف میکشن واسه غذا، اینم از داخل خونه که همه اش شده مال تو و اون مار زبون نفهم که دو هفته اس نمیدونم کجا رفته قایم شده
اصلا بیا یه کاری کنیم ؛ اینجا مال تو من میرم بالای درخت