دعوای منو خدا !

از همون بچگی دعوای منو خدا شروع شد

از همون وقت که کلاس سوم بودم و از خدا خواستم که مخ آقا معلم را بزنه تا یه نمره و فقط یه نمره به من بده تا تجدید نشم ، آخه آقا معلممون میگفت هر چه از خدا بخواین به شما میده فقط کافیه از ته دل بخواین

بخدا من هم از ته دل خواسته بودم ، از ته ته دل ، دیگه به ته تر از اونجا دستم نمیرسید ... من هم در عوض قول داده بودم اگه خدا آرزوی منه طفل معصوم را بر آورده کنه هر روز حیاط خونه رو جارو بزنم و بچه خوبی باشم و هروقت بیکار بودم واسش کلی نماز بخونم ، دیگه از درختهای حیاط بالا نروم و دیگه پول خردهای مادر بزرگمو کش نرم و دیگه فحش ندم و دیگه سرپایی روی دیوار همسایه خرابکاری نکنمو و دیگه با تیر کمون گنجشگها رو نزنم و دیگه لاستیک های ژیان کریم آقا نجار رو سوراخ نکنم و دیگه یواشکی نرم آشپزخونه و سیب زمینی های آبگوشت را نخورم و دیگه با میخ روی در خونه نرگس و اینا عکس دل و کمون نکشم و دیگه ورقهای دفتر مشق خواهرم را پاره نکنم و با اونا بادبادک نسازم و دیگه توی کلاس درس با خودکار بیک شاهدونه تو گوش بچه ها شلیک نکنم و دیگه زمستونا روی یخهای جلوی خونه نفت نریزم و دیگه نرم بستنی فروشی و بخورم و در برم و دیگه وقتی خاله و اینا مهمون اومدن توی آب سماور ریکا نریزم و دیگه با تفنگ بادی شیشه آبغوره های خانم علوی را روی بالکونشون نشکونم و دیگه صندلی های مینی بوس مدرسه را با تیغ نبرم و دیگه زیر تشک معلممون سوزن ته گرد نذارم و دیگه رو پشت بوم نرم و سیم بلندگوی مسجد رو پاره نکنم و دیگه بعد از اون ... و هزار تا قول دیگه از همون لحظه هم که قول داده بودم شروع کردم به انجام فرایضم ... آخه حضرت عباسی این همه کار و وعده در مقابل فقط یه نمره قبولی اونم در درس دیکته و انشا ارزش نداشت !!!؟

ولی چند روز بعد که کارنامه ام را گرفتم و دیدم تجدید شده ام ، هر چه فحش بلد بودم بخدا دادم و توی راه هر چه گدا دیدم یا پول خرداشو ورداشتم یا هلش دادم ....

خلاصه اش تابستون اونسال واسم زهر مار شد ، همه میگفتن فلانی تجدیدی آورده ... هی سرکوفت بود که میشدم ... دیگه بعدش تصمیم گرفتم از خدا هیچی نخوام خب من از کجا میدونستم که نمره دادن درحوزه اختیارات خداوند نیست .... و خدا اصولا اهل معامله نیست و به هرکسی هر چی رو که خودش دلش خواست میده، حالا چه بدردش بخوره چه نخوره