یکشنبه پاییزی

روز یکشنبه را با هیچ روزی عوض نمیکنم ، اینو از بدو تولد به همه گفتم ، هر جا هم که بودم با هر که بودم پای قراردادم نوشتم ، قبلن جمعه ها بود حالا شده یکشنبه ها
یکشنبه ها زیباترین روزه ، بی دغدغه ، خلوت ، پر از سکوت و آرامش
یکشنبه ها روز روح و روانه ، لازمه که حداقل یک روز در هفته را به چیزایی غیر از خوردن و پختن و شستن و کار کردن و خلاصه به امورات غیر مادی بپردازی، مثلا بشینی مراقبه کنی ، درخت ها رو تماشا کنی ، خودتو تماشا کنی ، با باد عشوه پردازی کنی ، با ابرها تانگو برقصی ، اصلا یه مشت خاک برداری و خاک بازی کنی ... چه بدونم به قول شاعر سنگی از روی زمین برداری و وزن بودن را احساس کنی 
یه تکه نان و جرعه ایی شراب

دراز کشیده بودم کف حیاط و داشتم برگهای پاییزی را تماشا میکردم ، یه چند تایی هم مورچه ی عقب مونده داشتن دنبال چیزی میگشتن و منم با نگاهم تعقیبشون میکردم ، سگهامم عین خودم ، انگاری توی این هوای پاییزی هیچی بهتر از وا رفتن زیرآفتاب حال نمیده، روی برگها قلت بخوری و ابرها رو با شکلهای متنوعشون تماشا کنی و بعد یه قلت دیگه بزنی و یه شکل دیگه ، اونقدر غلت بزنی و غلت بزنی تا که همه جات پر از برگ درخت بشه، توی گوشه گوشه حیاط غلت بزنی

گلها به خواب فرو رفته اند، درختا نیمه هوشیارند و دارند آخرین برگهایشان را از تنشان جدا میکنند... رسم ما اینه که برگها را از روی زمین جمع نکنیم تا بهار برسه و درختا برگهای نو بدن ، مبادا که درختا دلتنگ برگهاشون بشن
... 
صدای قدمهایش را شنیدم ، همچون همیشه آرام و بی هیچ شتابی
و رایحه ایی که با حضورش همه حیاط را پر کرد
کنارم میایستد لبخندی میزند و میگوید : پاشو ! چرا عین بچه ها روی زمین دراز کشیدی ، چرا رفتی زیر میز ، پاشو و برایم قصه ایی بگو
میگویم باشد ! همینجا کنارم بنشین ، روی همین برگها
سرت را بگذار روی شانه ام ... نزدیکتر ، مبادا که باد صدایم را بدزدد
تا زیباترین قصه جهان را برایت تعریف کنم
...
غروب از راه میرسد و یکشنبه ایی دیگر به پایان

12 تیر ماه 1390