دلش واسه خودش تنگ شده !

امروز ظهر رئیسمان که خودمان باشیم بد جوری رفته بود تو فکر ... وقتی دید برای سومین بار نشسته ام گوشه حیاط شرکت و با چوب و برگ آتیش درست کرده ام و بساط چایی و شعر و آواز به راه انداخته ام یه سری تکان داد و گفت "دلت برای خودت تنگ شده " گفتم رئیس من که اینجام ، گفت نه ! اونی که خودتی اینجا نیست با این دود و آتیش هم نمیتونی بکشو نیش اینجا، معلومه حسابی از خودت دور شدی
بعدش رفت تو فکر و گفت : پاشو تا این شرکتو به آتیش نکشیدی یه مرخصی بگیر و چند روزی بزن به کوه و دشت شاید کودک درونت دست از شیون و فغان برداره
پاشو، پاشو تا پشیمون نشده ام
ما نیز بر این شدیم که بی فوت وقت و قبل از اینکه رئیسمان پشیمان شوند و حرفشان را پس بگیرند بساطمان را جمع کنیم و ناهارمان را که شامل یک عدد تخم مرغ و یک عدد گوجه فرنگی است در جیبمان بگذاریم و کیف و بار و بندیلمان را ورداریم و بزنیم بیرون که یک دفعه ندا آمد: آهاااااااای مگه میخوایی بری کنفرانس سازمان ملل ؟ اینا چیه داری با خودت برمیداری؟ مگه قرار نیس بری توی طبیعت و با خودت و کودک درونت خلوت کنی ؟ دیگه سلفن و لپ تاپ و قلم و کاغذ واسه چیه
یاد اون جک معروف افتادم که یارو رفته بود روی ریل قطار دراز کشیده بود که خودکشی کنه و چند تا نون بربری هم گذاشته بود زیر سرش که یکی پرسید این بربری ها دیگه واسه چیه گفت که : اِهِه زکی!... شاید قطار نیومد اونوقت از گشنکی بمیرم !؟
 
گفتم خب ریس جان یه وقت میرم و حوصله ام سر میره ... در اومد که : ببین تو اگه اینا رو با خودت ببری که میشی همین آدمی که اینجایی با همین فکرا و با همین دغدغه ها ، اینجوری فقط خودتو جابجا کردی ، قراره بری اونجا با کودک درونت تاب بازی و الا کلنک بازی کنی ، خودت باشی و خودت ، تازه آدمی که خودش از خودش حوصله اش سر بره یعنی که دو تا روحه در یک جسم ، اونوقت بهتره یکیشو بذاری همونجا و برگردی
گفتم آخه رئیس جوون بذا حداقل موبایلمو وردارم شاید یه اتفاقی بیافته ، گفت همین که نگران اتفاق افتادن چیزی باشی اون اتفاق افتاده ! همین نمیذاره که به آرامش برسی، فرض کن که اصلا یکی دو روز در قید حیات نیستی مگه چی میخواد بشه؟ گفتم پس بگو که میرم یکی دو روز بمیرم دیگه، که برگشت و گفت مگه یه روزی نمیمیری ؟ گفتم چرا، گفت فکر میکنی وقتی مردی چه اتفاق خاصی میافته ؟ گفتم راستش هیچ اتفاق خاصی نمیافته، برگشت و گفت پس الانم اتفاق خاصی نمیافته ، تا سرتو نکنی توی چیزی اون چیز واست مهم و خاص نمیشه، گفتم حالا میزو و دفتر و دستک و خونه و اینا چی ؟ یعنی همینجوری ولشون کنم !؟ گفت فکر میکنی روزی که میمیری همه کاراتو از قبل ردیف کرده ایی؟ خب اونروز هم هزارتا کار همینجوری نیمه تموم میمونه

به خودم گفتم بهتره تا هورمونای فلسفه بافییش بالا نزده پاشم و برم
چشم رئیس! ما رفتیم...... پس دیگه بیخیال همه چی و ... وقتی این سطر به آخر رسید و امضا رو زدم ، دیگه رفتیم