خر برفت و ...

خر برفت و خر برفت ... دم غروبی که داشتم دفتر دستکمو جمع میکردم که برم خونه، دوست جدیدم که تازگی ها از ایران اومده زنگ زد و ازم خواست که ببرمش جایی... منم گفتم باشه
این دوست من ، بنده خدا یه آدم ساده و سر به زیریه (بقول مادرم نجیب) ، یکسال پیش در اینترنت باهاش آشنا شدم و بار قبل هم که ایران بودم اومد دیدنم، یه آدم بی حاشیه ،اونقدر دل پاک و بی شیله پیله اس که اگه زن بود همان موقع ازش خواستگاری میکردم، ولی مثل اغلب جوونای ایرانی، که از بس این رژیم لعنتی بهشون فشار روانی آورده فقط میخوان از ایران بزنن بیرون، اونموقع هم ازم فقط یه خواهش کرد که براش دعوتنامه بفرستم بیاد افریقا، منم فرستادم و اومد
 
وقتی رفتم دنبالش دیدم کلی شیک کرده و یه دسته گل هم دستشه ، آدرس را که نگاه کردم یه جایی بود در محله دو رگه ها که اغلبشونم مسلمونن و معمولا میشه رد خلافکارا و بزهکارای خرده پا رو اونجا گرفت ، به خودم گفتم به به یه ماجرای پلیسی ! ولی دسته گل و کراوات که با ماجرای پلیسی جور در نمیاد

به محله "اتلون" که رسیدیم وقتی خونه ها رو دید چشاش شد چهارتا ، توی این محله اغلب خونه ها شکل قفس اند ، از بالای دیوار خونه ها تا پشت بامشون فنس یا همون نرده آهنی کار شده ... این یعنی که اینجا دله دزدی زیاده... البته دله دزدی افریقا میشه یه چیزی تو مایه های آدمکشی و این حرفها
حالا با تعجب برگشته میپرسه : " منو کجا آوردی !؟" میگم این آدرسیه که خودت بهم دادی ... راستی نگفتی اینجا چکار داری و این دسته گل برای چیه؟
الهــــــی قربونش برم با خجالت برگشته میگه : خواستگاری
همچین خنده ام گرفت که کم مونده بود ماشینم پنچر بشه ... الهی پنچر میشد و نمیرفتیم ، حالا در ادامه میگم چرا
پسره رفته نمیدونم تو پارک تو کلوب و یا هر جای دیگه با یه دختر دوست شده و پیشنهاد ازدواج داده
...
بلاخره شب خواستگاری بود دیگه .... اونقدر خوردیم و گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم که خستگی یه هفته که هیچ خستگی یکسالم در اومد ... خونواده عروس چه حالی میکردن که چه پرنسی گیرشون افتاده
بعد از شام نشسته بودم تو اتاق عروس خانوم و داشتم تو فیس بوک یه چیزایی مینوشتم که سلفنم زنگ خورد
از اداره پلیس بود ... اتومبیلِ شماره اف بی جی 547 مال شماست ؟ ... بهتون گفتم که ، تو این محله همه چیز آخرش پلیسی میشه

رفتم بیرون جلو در خونه عروس خانم ... دیدم ماشینم روی چند تا آجره و چهارتا چرخشم بردن
صبح تو همین فیس بوک واسه یکی از دوستام نوشتم ببخشید که کامنت بازی دیشبم یه هویی قطع شد آخه ماشینمو لخت کردن ... برگشته میگه : خدا رو شکر خودت توش نبودی ... هاهاها

آره خب ... اگه خودم توش بودم که الان اینجا نبودم