نهال سحابی



تلخ 
چون قرابه‌ی زهری 
خورشید از خراشِ خونینِ گلو می‌گذرد. 

سپیدار 
دلقکِ دیلاقی‌ست 
بی‌مایه 
با شلوارِ ابلق و شولای سبزش، 
که سپیدیِ خسته‌ْخانه را 
مضمونی دریده کوک می‌کند 
ا.بامداد 
.....
پیام یک دوست روزم را بر سرم خراب کرد ، اینم از بختیاری ماست که دوستان از هر چه دریغ کنند از خبر مرگ دریغ نمیکنند : "نهال خودکشی کرد"! 

چند ماهی خبری ازش نداشتم ، یک دوست مجازی بود ، در فیسبوک با هم آشنا شده بودیم ، فرقی هم نمیکرد ، انسان بود ، یکی مثل خودم ، با امیدها و آرزوهایش و ... بی پروایی هایش! 

نمیخواهم از مرگ بگویم و یا در مورد کاری که کرد قضاوت کنم یا از سر ناچاری و بیهوده گی گفته باشم "روحش شاد" ... شاکی ام ! شدیدا شاکی 
شاکی از پژمردن این گل جوان ، شاکی از همه این آدما که دور و برش بودند ، شاکی از همه این روابط مسخره و تصنعی در دنیای مجازی ، شاکی از آنانی که به "نهال" نزدیک بودند اما نمی دیدنش ، شاکی از این مردگان که خبر واقعه ای تلخ را به کمین نشسته اند تا خودشیفتگی شان را ارضا کنند . خبر که چاپ شد یکدفعه نهال شد دوست قدیمی همه !
خاک بر سر آن رفاقتی که بوی مرگ و اندوه و افسردگی را در رفیق اش حس نمی کند ، خاک بر سر جنبشی که توان در آغوش کشیدن هوادارش را ندارد ، هوادارش به زندان میرود ، دچار افسردگی میشود اما سراغش نمی روند که ببیند چه بر سرش آمده ، خاک بر سر فرهنگی که مرگ را به انتظار می کشد تا سوژه ای برای گفتگو داشته باشد ، خاک بر سر آن وبلاگ خوانی که وبلاگ نویسش یک ماه است در نوشته هایش اعلام خودکشی کرده ولی اندازه یک خرس هم احساس ندارد ، خاک برسر آن مرده خواری که از مرگ دیگران خوراک تبلیغات سیاسی برای خود فراهم میکند! 
و خاک بر سر من اگر فریاد نکشم و به چنین فرهنگ و روابط و آدمها و رفاقت هایش دل ببندم! 
ساده است اگر از این واقعه یک تراژدی عشقی بسازیم یا یک حماسه سیاسی و چه سخت است پذیرفتن اینکه ما همه مسئولیم ، ما دنیا نیامده اییم که صرفا در مراسم ختم همدیگر شرکت کنیم 
... 
آدمی چه غریب می یابد خود را 
چه غریب 
شاید همین بود که نهال را وادار به وداع کرد 
اما عزیزم 
تسلیم به مرگ فقط مرگ آوران را خوشنود میسازد 
بیا بعد از این خار باشیم 
خاری در چشم آنان که زندگی را به وحشت انداخته اند.