بفرمایید شام

بفرمایید شام ، اونم در فضای باز
 
بس که حسودیمان شد به این هم ولایتی های انگلیس نشین و برنامه "بفرما شام" شان ، ای کاش مرا نیز فرصتی بود تا از استعدادهای افریقایی ام برایشان شمه ایی بیایم
حیف که نمیشه اینجا از این برنامه ها داشت، در بلاد ما اونقدر ایرانی کم است که فکر کنم تا حالا ده دوازده بار خونه هر کدامشان بفرمایید شام داشته ایم

صبحی که داشتم تو حیاط کار میکردم چشمم افتاد به برگهای نازک و شفاف درخت انگور ، اونقدر برگهاش خوشمزه بود که نگو ، یه چند تایی که خوردم هوس دلمه کردم ، یاد مادر و خونه مادری که همیشه بوی غذاهای خوشمزه میداد ، اون وقتا که بچه بودم هر وقت مامان رو مشغول دلمه پیچی میدیدم مینشستم کنار دستشو و دلمه ها رو خام خام میخوردم .... دلم برای مادرم تنگ شد ، برای ولایتمان نیز ... و برای دلمه برگ مو

دست بکار شدم ، سبزی که تو حیاط است ، بقیه مخلفاتشم جور شد و نشتم تو بالکن و دلمه پیچیدن ... حالا نپیچ و کی بپیچ

زنگ زدم "ماریت" ، ماریت خانم مسنی است که چند کوچه اونورتر میشینه ، ایران که میرفتم نگران خونه و سگهام و پرنده هام بودم ، شیر یا خط انداخته بودم و بطور تصادفی در خونه یکی رو زده بودم و پرسیده بودم که آیا میتونن تا وقتی که نیستم به خونه ام سر بزنن
ماریت یه نگاهی به من کرده بود و بعدش یه لبخندی و بعدش گفته بود : تو رو که نمیشناسم ولی واسه خاطر سگات این کار رو میکنم ، منم همون لحظه باهاش دوست شدم و کلید خونه ام رو دادم بهش ، وقتی فهمید که ایرانی ام شروع کرده بود به تعریف از سفرش به ترکیه و غذاهای ترکی و از جمله دلمه برگ مو .... همون روز بهش قول دادم که یه روز واسه غذای ترکی دعوتش کنم خونه
آمد و نشستیم و گفتیم و خندیدیم و ... عصر خوب و خوشمزه ایی بود ، جای شما بسی خالی
...