بعد از باران همه چیز بوی زندگی میدهد

دیشب مهتاب خانم  نبود، منم تنها بودم ، تا نزدیک های صبح زیر آلاچیق نشسته بودم و رعد و برق را تماشا میکردم ، عجب شب طوفانی بود
صبح یکی از این "weaver" ها داشت لونه اش را تعمیر میکرد... از همون زیر درخت داشتم تماشاش میکردم ، چه شور و شوقی برای تعمیر لونه اش داشت ... به شوخی گفتم : هی کوچولو امروز هم بارون میاد و بازهم خونه اتو میریزه به هم ، دهن کجی کرد و گفت : بازم از نو میسازمش ... این جونورا هر چه کوچیکترن پررو ترن!
...
هنوز همه جا خیس است و بوی نم میده ، آب برکه قورباغه ها سرریز شده و دارن کف حیاط اینور و آنور میپرند، دیشب تا بارون بند میومد ارکسترشون شروع میشد
گفتم پاشم برم بیرون هم نون بخرم و هم یه خرده قدم بزنم ... یکشنبه ها دوست دارم یه صبحونه مفصل داشته باشم ، رومیزم گل باشه ، کتری و قوری بغل دستم ، پنیر با ترخون و بادام و گردو و زیتون و ...

کوچه کمی مه آلو بود و هنوز بوی باران میداد سر کوچه که رسیدم یه پسر بچه با اسکیتش پرید جلوم و صاف رفت تو شکمم ... سلام آقا
- سلام پسرم مواظب باش ...
کوچه بعدی یه خانم با سگش از کنارم رد شد ...سلام آقا
- سلام مادر ، برگشتم و نگاش کردم دیدم اونم برگشته با حیرت منو نگا میکنه .... به نظر بیست سال بیشتر نداشت... خجالت کشیدم ... ببخشید، سلام دخترم... سرشو تکون داد و لبخندی زد و دور شد
انتهای کوچه یه فروشگاه "اسپار" کوچیک هست ، خودش نونوایی داره نونای خوبی هم داره ... ببخشید آقا امروز دستگامون خرابه نون تازه نداریم ...
- باشه از همون دیروزی ها بدین ...
- اینا مال پریروز اند ، نونای بیات رو میدیم کلیسا ، ولی میتونین بردارین ، نمیخواد پول بدین ...
- باشه ، همینا خوبن
از فروشگاه که بیرون اومدم دختر بچه ایی چند جارو دستش بود ، نزدیک آمد و اصرار کرد یکی بخرم ...صبح بخیر آقا، لطفا یه جارو بخرین ...
- ولی من جارو لازم ندارم! ... سد راهم شد و گفت : آقا لطفا یکی بخرین ، نیاز به پول دارم ...
- متاسفم ولی من جارو لازم ندارم برو کنار ... با قاطعیت گفت : آقا همه جارو لازم دارن ، لطفا یه جارو بخرین !!! ...
- ولی من جارو لازم ندارم! بهت پول میدم ولی جارو لازم ندارم ، نمیخوام . با غرو گفت : نه آقا من که گدا نیستم، لطفا یه جارو بخرین !!! ...
- خیلی خب کچلم کردی اول صبحی ، باشه یکی بده ، بی ریخترینشو بده از اون بی ریختاش که بد فروش میره ... صورتش گل انداخت و خندید ... روزتون بخیر آقا ... روزت بخیر دخترم

خونه که رسیدم دو پسر و یه دختر جوون بسیار آراسته و تمیز جلو در بودند و هی زنگ رو فشار میدادن...
- صبح بخیر میشه بگین چکار دارین ؟ ... سلام آقا ، ما مسیونریم ، از کلیسای روز شونزدهم ...
- خب حالا چی میخواین ؟ ... محبت آقا ؟ ....
- محبت که خواستنی نیست، دادنیه ... درسته آقا ، ما هم داریم محبت پخش میکنیم ...
- چه جوری ؟ ...
هر سه اومدن جلو و یکی یکی خیلی نرم بغلم کردند .... چقدر هم خوشبو بودن

همین دیگه .... اینجوری بود که یکشنبه شروع شد