درخت پر حادثه !

نمیشه که مشتری بیاد اتوموبیلشو ول کنه زیر این آفتاب تند و تیز ، محل بیزینس پارکینگ میخواد ، سایه بون میخواد ... گفتم بیام یه ده دوازده تا پارکینگ گوشه حیاط بسازم تا مشتری ها حال کنند .
رفتم آهن و ورق و چیزای لازم را خریدم و شروع کردم به کاشتن پارکینگ و سرهفته دو تا شونو تموم کردم .
روز بعد وقتیکه وارد محل کار شدم عین یه جنتلمن اتومبیلمو بردم زیر سایه بون و پارکش کردم اما غروب که دنده عقب گرفتم که بیام بیرون ... شترق !!!
انگار که یکی از پشت محکم کوبیده باشه بهت ، برق از سرت میپره و زهره ترک میشی ... شوکه میشی و میگی "اوه مای گاد"! این دیگه چی بود !؟ بر میگردی پشت سرتو نگاه میکنی و هیچی نمیبینی جز یه درخت
یه درخت شش هفت متری که قاه قاه داره بهت میخنده !

اولیش خودم بودم ... زدم سپراتومبیلو له کردم ، دومیش یه خانم مسنی بود که کم موند سکته قلبی بکنه و کارمون به آب قند و ماساژ بکشه ، سومیش یه مرد گردن کلفت بود که وقتی زد و پیاده شد، خودمو پشت میزم قایم کردم ، چهارمی یه خانواده، که بلافاصله صدای ونگ ونگ نوزادشون در اومد، پنجمیش خانم سانتیمانتالی بود که کم مونده بود از شرمندگی آب بشه و هی میگفت " اوه ، آی ام سو ساری " ، بعدی و بعدیش یه آقای میانسال شکم گنده که بار دومش بود میزد ، وقتی زد پیاده شد و شروع کرد به خندیدن ، حالا نخند و کی بخند ، دیگه نمیدونم واسه اینکه دو بار زده بود میخندید یا واسه خرماهایی که از درخت میرختند رو اتومبیلش و تق و تق صدا میدادند، نفر بعدی که زد اصلا نیومد پایین همونجور که داشت بیرون میرفت هی میزد روی فرمون و میگفت " فاک،فاک،فاک"...

خلاصه زدند و زدند و زدند ، هر بار هم که میزدند چند تا از خرماها میفتاد رو اتومبیلشون و تق و تق صدا میداد ... دیگه عادتمون شده بود که هر کی وارد میشد و میخواست بره بیرون بهش تذکر میدادیم که مراقب درخت باشه گاهی هم چند بار تذکر میدادیم... خب ، گاهی هم یادمون میرفت
آمدیم چاره ایی بیاندیشیم ، اینطوری نمیشه که هرکی میاد تو با اتومبیل داغون بره بیرون.
اولین طرح اینبود که دور درخت حصار بکشیم ، طرح بدرد بخوری نبود چون بجای درخت میزدند به حصار، طرح بعدی این بود که چشم الکترونیکی ببندیم که هر کی به درخت نزدیک شد بوق بزنه ، اینم دنگ و فنگ زیاد داشت ، طرح بعدی این بود که یه تابلو بنویسیم و بزنیم رو دیوار که لطفا مواظب درخت پشت سرتان باشید ، اینم کار نمیکرد چون بعضی ها تازه بعد از اینکه میزدند تابلو رو میخوندن، طرح آخری این بود که درخت را رنگ کنیم، فکر بدی نبود ولی بعضی ها متوجه میشدند و بعضی ها نه

خلاصه هیچ طرحی کارساز نشد و بعد از کلی عذاب وجدان فرمان قتل درخت مزاحم را صادر کردم.

امروز بعد از چند هفته سوت و کوری و بیکاری یه آقایی اومده بود واسه خرید ، از این دولتمردا که خب، خر پولند و ... اونقدر ذوق زده و هیجان زده شده بودیم که هی واسش قهوه و چایی و حتا هندونه تعارف میکردیم
وقتی داشت میرفت بیرون... هی پشت سر هم میگفتیم آقا لطفا مراقب درخت باشین ... خب هل کرده بودیم دیگه
آقاهه رفته بود تو حیاط و... بنده خدا گیج بود و مثل کسی که چیزی گم کرده باشه هی دو رو برش را نگاه میکرد
رفتم پایین و پرسیدم : آقا طوری شده مشکلی دارین ؟
گفت : ... منظورتون کدوم درخته !؟