یه گل بود و یه امید

مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری ست.
من به او گفتم : زندگانی سیبی ست گاز باید زد با پوست.
س. سپهری
...
بلاخره بهار از راه رسید و سرمای زمستون سر اومد، مثل همه زمستونا ، مثل همه چی که روزی به سر میان، زمستون به سر اومد و بهار از راه رسید، ولی نه برای گل کوچک باغچه ی تنهایی من
وی را طاقت آن همه سرما نبود، وی را طاقت بی مهری باغبان نبود
و باغبان
همچنان غنوده در اوهام خویش در پی گلهای رویایی خویش
از باغی با باغی میرود و با گرمای نفسها و سخنانش گلی را می رویاند و سپس رهایش میکند
...
یکی بود یکی نبود ، یه گل بود و یه امید و یه زمستون

این حس را مدیون دوستی هستم که در نقش باغبانی عاشق پیشه وارد باغچه ها می شود ، شعر می سراید و دل میبرد و گلی را در سرمای زمستان شکوفا میکند سپس رهایش میکند و به سراغ باغی دیگر میرود!