دخترم کجاست؟


دیشب وقتی رسیدم خونه یه چایی دم کردم و رفتم سراغ باغچه ، به خودم قول داده بودم که حتما تخم فلفل ها رو بکارم ، اینها رو زودتر از بقیه باید میکاشتم، فلفل یه کم دیر به عمل میاد. به خودم میگفتم که اینها رو هم که بکارم امسال دیگه از سبزی خودکفا میشی ، بعد از کاشتن فلفل ها یه خرده هم با رزها سرگرم شدم بعدش نوبت چی بود ؟ چایی . گفتم یه چایی هم بخورم و یه دوش بگیرم و برم سینما که یهو حس کردم "خونه چقدر خلوت و ساکته انگار یه چیزی کم داره یه چیزی گم شده" که حواسم رفت پی نازی ، به خودم گفتم این نازی خانم امشب اصلا سراغی از من نگرفته آخه هر وقت که میام خونه میاد پیشوازم ، پیشوازم هم نیاد بالاخره چند دقیقه بعد پیداش میشه .
چند بار صداش کردم فکر کردم لابد یه جایی خوابیده داخل خونه و گوشه کنارهای حیاط را گشتم ، خیلی عجیب بود هیچ اثری ازش نبود گیج و نگران شدم. رفتم بیرون خونه و خیابونهای اطراف رو گشتم در حالی که عین خل ها داشتم تو خیابون سوت میزدم و صدا میزدم بارون گرفت. دیدم فایده ای نداره . گفتم هر جا که باشه حتما بلاخره شب برمیگرده خونه . به خودم گفتم لابد وقتی میومدم وارد خونه از لای در جیم شده رفته یه دوری بیرون بزنه.
تا صبح چند بار بیدار شدم و کوچه را نگاه کردم که مبادا بیاد و پشت دربمونه . ساعت که رسید به پنج صبح دیگه خوابم پرید و باز رفتم کوچه های اطراف را بگردم.
از دست خودم عصبانی شده بودم و به خودم می گفتم لابد از دست من فرار کرده از بداخلاقی هام و از اینکه مدتی ست نبردمش پیاده روی شاید هم همینجوری حوصله اش سر رفته... خب رفته دیگه چیکارش کنم لابد اینجوری راحتتره. اگه واقعا اینجوریه پس خوب کاری کرده رفته، بذا راحت باشه ، فقط اتفاق بدی براش نیافته که بعیده بیفته، اینجا مردم خیلی حواسشون به حیونا است، کسی هم اونا رو نمی دزده چون میدونن که حیون بدون صاحبش اذیت میشه...
...
نزدیک ظهر از یک کلینیک حیوانات زنگ زدند که آنجاست .
تا وارد ساختمون کلینیک شدم صدای پارس اش در اومدد، گذاشته بودنش تو یه قفس نسبتا بزرگ ، تا منو دید شروع کرد به زوزه کشیدن و بالا و پایین پریدند ولی چقدر کثیف و ژولیده بود! وقتی میخواستیم از محوطه بریم بیرون مامور درمانگاه صدام کرد که " آقا این یکی رو یادتون رفت، مگه نمیخواهینش "!
پرسیدم کدوم یکی ؟ که دیدم یه سگ از نژاد "جک راسل " تخس را نشونم میده . گفتم : نه ! واسه چی ؟ اون که مال من نیست .
مامور میگفت که هردوشونو با هم پیدا کرده و تحویل داده اند ، وقتی رفتم طرف جک راسل دیدم که عین همه جک راسل ها تخسه که هیچ تازه نر هم هست . یه نگاه به نازی انداختم و دیدم که سرشو از خجالت انداخته پایین .... تازه فهمیدم ماجرا چی بوده ... بعله دوتایی رفته بودند عیاشی ...!
خانمی که سگها رو پیدا کرده و به درمانگاه آورده بود همراه شماره تلفنش یه مقدار پول هم به منشی داده و خواسته بود که اونا رو بشویند . بهش زنگ زدم که تشکر کنم ، میگفت که هر دوشون را دم دمهای صبح خسته و ژولیده جلو خونه اش پیدا کرده و با هزار مصیبت تونسته سوار ماشینش کنه و به کلینیک بیاره . 
حالا از لحظه ایی که برگشتیم خونه طفلی همه اش به در نگاه میکنه ، لابد داره هی به جک راسل فکر میکنه و لحظات رمانتیک شب بارانی !