نفرین خوشدلانه !

یادمه بچه که بودم وقتی که کفر مامان را در می آوردم یه نفرین بیشتر نمیکرد " الهی سفیر و سرگردون بشی بچه "...
آخه بچه چی میدونه سرگردونی یعنی چی شاید حتا خود مادرمم نمیدونست و صرفا از روی عصبانیت یه چیزی میگفت که خودشو خالی کنه.
والا مولا حق داشت ، اصلا حقش بود که خفمون کنه ، من میدونم که بچگی هامون چه مصیبتی بودیم و چقدر مامان رو اذیت می کردیم البته ما هم بی تقصیر بودیم آخه اون موقع ها که اینترنت و اونترنت و اینجور چیزا نبود که سرمونو گرم کنیم ... راستشو بخواین هیچی نبود پول هم که نداشتیم از این اسباب بازی های فکری بخریم ، بچه بودیم و بازیگوش و از سر شیطنت یا میزدیم شیشه همسایه رو می شکوندیم یا از در و دیوار میرفتیم بالا ، ولی خدا که این شوخی ها و این حرفها حالیش نیست ، هرچی مادرا نیت کنن همونو مینویسه تو دفترش و همونو انجام میده!

خلاصه مادرمون گفت سفیر سرگردون بشی و شدیم!
حالا فکر میکنین واسه چی اومدم افتادم تو این گوشه از آفریقا ، همه اش واسه خاطر حرفهای مادرم بوده ، ولی خودمونیم همچین هم بد نفرین نکرد ، مثلا اگه میگفت الهی همینجا بمونی و اگه مونده بودم شاید تا حالا دق کرده بودم .

...