در انتظار معجزه

بهش میگم چرا نشستی کنج خونه وچسبیدی به لپ تاپت، اگه به خودت رحم نمیکنی به این صندلی رحم کن، خسته شد بیچاره ... نگا کن! خونه پرشده از دود افکار درهم و برهم ات ، این اتاق چه گناهی کرده که باید غرق افکار تو بشه ؟

میگه چیکار کنم ، ,وقتی که حوصله ام سر میره ، اینجوری سرمو گرم میکنم ، با لپ تپ و اینترنت و ...
میگم حیف نیست که وقتی خیابون به این قشنگی دارین با این درختای خوشگل "جاکاراندا" و اونوقت تو بشینی توی خونه و بری تو دل لپ تاپ و دنیای خیالی !؟  پاشو پاشو بریم بیرون با هم بدویم .
میگه حال هیچ کاری رو ندارم
میگم پاشو بریم بیرون حالت سر جاش میاد !
میگه میدونم ولی دویدن هم حال میخواد من حالشو ندارم !!!
میگم دویدن حال نمیخواد دویدن حال میاره
...
یاد اون مرد میخواره تو کتاب شازده کوچولو افتادم که شازده ازش پرسید چرا می میخوری؟ گفت از سر شکستگی ام ، پرسید سرشکستگی از چی؟ گفت از می خوردنم

تکون نمیخورم چون حال ندارم ، حال ندارم چون تکون نمیخورم
اینجاست که میفهمی دعا و معجزه از کجا پیداشون شد و بشر اونا رو واسه چی ساخت ، واسه کسایی که نگاهشون به آسمونه و نمیخوان تکون بخورن
پس دعا بخونیم واسه کسایی که منتظر معجزه اند!