هیچکس تنها نیست

واقعیت همیشه آنچیزی نیست که می بینیم و یا تصور میکنیم
واقعیت میتواند منظره ای آنسوی پنجره باشد که ما از پشت شیشه های تردید و پیشداوری به آن نگاه می کنیم !
... 
یک روز زمستانی بود، یکی از آن روزها که تنها پناهگاهم کوه بود و تنها دلخوشی ام دوری از مردم ، یکی از آنروزها که شهر برایم پر از ریا و تزویر بود و رفاقت بهانه ایی برای سودگیری ، یکی از آن روزها که به خاطر چند محاسبه غلط درروابطم اوضاع روحی و کاری ام بد جوری به هم ریخته بود و احساس درماندگی میکردم ، به همه چیز بدگمان بودم و تنهایی داشت خفه ام میکرد، در حسرت یک دوست.

زمستان بود و کوه سرد و سخت، تنها و خسته و گرسنه میان برف و بوران راه میرفتم ، به کجا ؟ اصلا مهم نبود! فقط میخواستم دور شوم ، آدمی که در حال گریز است چندان برایش فرق نمیکند که به کجا میرود تنها میخواهد از آنچه آزارش میدهد دور شود. چی؟ شاید گم میشدم !؟ آدمِ گمشده که دیگه گم نمیشه کسی گم میشه که متعلق به جایی و کسی باشه، آدم باید چیزی یا کسی به انتظارش نشسته باشه که به فکر برگشت بیافتد.

وقتی با خودت درگیری گمان میکنی که همه چیز فقط خودتی و غیر تو هیچ نیست ، غافل از دنیایی میشوی که همه چشم است و گوش ... در سرازیری آنسوی قله بود که متوجه حضور جانوری شدم که تعقیبم میکرد، ایستادم و سعی کردم دور برم را خوب بررسی کنم اما برف و بوران اجازه نمیداد چیز زیادی ببینم آنچه می دیدم فقط یک گرگ تنها بود که سعی داشت خودش را به من برساند ، ترسیده بودم و مدام به خودم دلداری میدادم که گرگها تنهایی حمله نمیکنند پس تا سر و کله بقیه پیدا نشده باید از آنجا فرار میکردم ، اما مسیر پر از برف بود و حتا به زور میشد راه رفت و گاهی تا سینه در برف فرو میرفتم، تنها کاری که از دستم بر می آمد ادامه مسیر در همان سرازیری بود.

بلاخره خسته و کلافه به رودی رسیدم که مجبور بودم از آن بگذرم اما تمام سطح رود یخ بسته بود و میدانستم که ریسک عبور از روی یخها میتوانست به قیمت جانم تمام شود اتفاقی که یکبار جلو چشمانم برای یکی از دوستانم افتاده بود ،هر لحظه که میگذشت تعقیب کننده ی من نزدیکتر میشد و من هراسان و عصبی تر احساس ترس داشت تمام وجودم را میگرفت باید هر طوری بود از آن حیوان وحشی فاصله میگرفتممیدانستم که یک حیوان وحشی وقتی احساس بکند که شکارش خسته شده و ترسیده است حتما به او حمله میکند اما راه گریزی نبود نه میتوانستم به یخهای روی رودخانه اعتماد کنم و نه توان بالا رفتن از کوه را داشتم.

آدم وقتی به بن بست میرسه دیگه اختیارش میافته دست غریزه ، ناگهان حس غریبی در وجودم غلیان کرد یک خوی وحشی ، همان حسی که وقتی راه گریزی نباشه حکم میکنه که حمله کنی ، احساس میکردم که خودم هم نوعی حیوان وحشی هستم دیگه کم کم نه از گرگ سرگردان بلکه از چیزی که در درونم داشت مدام قوی و قویتر میشد به وحشت افتاده بودم ، احساس میکردم یک حیوان درنده هستم ... کوله پشتی ام را روی زمین انداختم و کلنگم کوهنوردی ام را به حالت تهاجمی توی دستهایم گرفتم و شروع کردم به نعره کشیدن، احساس میکردم که یک موجود خونخوار و درنده هستم که باید مهاجم خود را پاره کند.

گرگ من با شنیدن نعره هایم کمی دورتر روبه رویم ایستاد و زل زد به من، به طرز مضحکی نگاهم میکرد و سرش را به اطراف میچرخاند و پوزه اش را جلو می آورد و بو میکشید حس کردم که از من ترسیده وجرات جلو آمدن ندارد، ولی هر چه دقیقتر نگاهش میکردم حرکاتش بیشتر برایم عجیب و مسخره می آمد ، تصمیم گرفتم جلوتر بروم نزدیکتر که شدم شروع کرد به ناله و زوزه ، چیزی که میدیدم باورم نمیشد ، فقط یک سگ بود که شباهت زیادی به گرگ داشت ، هیچ حالتی از وحشیت را نمیتونستم در اون ببینم ، کم کم آرام شدم و تصمیم گرفتم که باز هم نزدیکتر شوم، کاملا که نزدیک شدم متوجه شدم حیوان زبان بسته قادر به دیدن نیست ، هر دو حدقه چشمانش خالی بودند.

در تمام این مدت حیوان بیچاره از ترس و گرسنگی به دنبال من راه افتاده بود و دنبال پناه میگشت و من می پنداشتم که دشمنی وحشی قصد جانم را کرده است ، بلاخره وقتی تونستم دستم را روی سرش بکشم آن خوی وحشی به تمامی از وجودم خارج شد ، داشتم گریه میکردم ، هیچ نمیتوانستم حدس بزنم که چه اتفاقی برایش افتاده و پشت آن حدقه های تهی از چشم چه داستانی میتوانست بوده باشد ، اگر هم میدانستم دیگر چندان فرقی نمیکرد ، مهم این بود که حالا دیگه هر دوی ما یک دوست پیدا کرده بودیم و هر دویمان سخت گرسنه و خسته بودیم و باید سفره غذا را باز میکردم.