آتیل ماتیل

فکر کنم پارسال یا پیارسال همین موقع ها بود که میرزا قاسمی خورده بودم، امروز وقتی تو میوه فروشی چشمم به بادمجونای تپل مپل افتاد بیقرار شدم و چهارتاشونو خریدم تو راه که داشتم میومدم از خودم پرسیدم این بادمجونا را دارم کجا میبرم؟ من نه فر دارم و نه جایی که آتیش درست کنم و نه حوصله تک خوری را
زنگ زدم مستاجرم ... چی بگم؟ بگم خانم ببخشید فر و اجاقم تو خونه تان جا مونده؟ پرسیدم " کارن " همه چی میزونه ، مشکلی نداری ؟ صریح گفت همه چی میزونه مشکلی نیست ! گفتم ولی من یه مشگلی دارم ، میتونم بیام اونجا توضیح بدم؟ ... پذیرفت
وقتی رسیدم ، حس کردم یه خرده هیجان زده است ، پرسید طوری شده مستر پاررویز!؟ موندم چی بگم ، معمولا اینجوری ام دیگه، تا وسط معرکه میرم و بعد به خودم میگم خب ، حالا چی؟ ولی همیشه ساده ترین راه همون کوتاهترین راهه ، پس پرسیدم "کارن" میدونی میرزا قاسمی چیه ؟ گفت نه ، بادمجونا را نشونش دادم و گفتم میدونی اینا چی ان ؟ گفت آره برینجلس ، پرسیدم سیر داری ؟ گفت آره ، پرسیدم حوصله داری برات یه غذای ایرونی درست کنم ؟ ... بنده خدا انگار اولین بار بود که تو زندگیش گیج شده باشه فقط لبخندی زد و گفت : ایت ایز اوووکی
چشام به خرده چوبهای بیرون گاراژ که افتاد از فر و اجاق منصرف شدم و گفتم اینا چی؟ میشه اینا رو آتیش زد ؟ گفت : خب آره ، ولی ممکنه کف حیاط سیاه بشه ، شما مشکلی نداری ؟ بلاخره خونه شماست گفتم نه ، معلومه که مشکلی ندارم و بلا فاصله رفتم سراغ چوبها و آتیش... بادمجونای دودی و بعدش میرزا قاسمی و گیلاسی شراب و ... خیلی خوشش اومده بود ... یعنی اونقدر که تقریبا همه را اون خورد ، ازش پرسیدم که میاد از رو آتیش بپریم ، خندید و گفت واسه چی !؟ گفتم آخه امشب چهارشنبه سوریه ، از رو آتیش میپریم و ازش میخوایم که زشتی ها و بدی هامونو بسوزونه و بهمون شادی و سلامتی بده و ... رفت تو فکر و خندید و پرسید مگه تو سرخ پوستی!؟
مجبور شدم از خیلی چیزا واسش بگم از آتیش از اینکه آتیش مظهر پاکیه ، پراز انرژیه ، کافیه صاف به اش خیره بشی و روحتو در اختیارش بذاری اونوقت قشنگ میبینی که جنگی بین زشتی و پاکی ، نیستی و هستی در میگیره و آتیش زشتی هاتو نشونت میده و اونا رو میسوزونه ، از رسم قاشق زنی گفتم اینکه چقدر باید صمیمت بین مردم باشه که برن در خونه همدیگه و قاشق بزنن و هدیه بگیرن، از شال اندازی گفتم اینکه چقدر باید اعتماد بین مردم باشه که برن روی پشت بام خونه همدیگه و شال بندازن و هدیه بگیرن ، از فال گوش گفتم که چقدر باید روحت ساده باشه که نیت کنی و نیتت را از شنیدن حرفای رهگذران تعبیر کنی ، از آجیل مشگل گشا گفتم از دور هم نشستن و رفیق شدن و نمک گیر یکدیگر شدن ، از کوزه شکستن گفتم که چقدر باید خوش دل و خوش بین باشی که همه کدورتها و زشتی های یکسال گذشته را بریزی توی کوزه و با شکستنش همه را فراموش کنی ، از آب پاشی گفتم که چقدر شادی آور است زن و مرد و کودک از روی آب میپرند و به هم آب میپاشند و میخندند و شادی میکنند
همینطور که داشتم تعریف میکردم با خیالم رفتم تو کوچه پس کوچه های دوران کودکی ام و انگار که یکسال نوری از این دنیا فاصله گرفته باشم خودمو در دنیایی حس کردم که همه شادند ، میخندند و نشانی از نفرت و دشمنی و خشم و کینه نیست انگار داشتم از سرزمینی حرف میزدم که دیگر هیچ نشانی از آن باقی نمانده
کارن آهسته و صمیمی پرسید : منو میبری ایران؟ من شیفته ایران شدم ، چقدر شما ایرونی ها خونگرم و مهربون و پر احساس هستین ، منو میبری ایران ؟ دوست دارم ایران رو ببینم