کلاهم توی خونه تان جا موند

حواستون باشه که از خدا چی میخواین ، تاریخ و مکانش را دقیق روشن کنین ، مثلا الکی نگین "خدایا یکی رو به من برسون" ، یا مثلا "خدایا کمکم کن"... قشنگ واسه خدا توضیح بدین که چی میخواین و چه جوری میخواین و کجا و کی میخواین ، این خدا حافظه نداره به مولا ، البته هر چه بخواین بهتون میده ، ولی بیشتر وقتا قاطی میکنه و چیزی رو که مثلا الان به دردتون میخوره ده سال دیگه میده یه وقتهایی هم چند تا چیز را درهم میده که باید بشینین و بدرد بخور هاشو سوا کنین ، یه وقتهایی هم یه چیزایی میده که اصلا مال شما نیست و باید برین بدین در خونه همسایه، خلاصه من شکی در اخلاص خدا ندارم ، نمره وفاداریش بیست ولی نمره حافظه و انضباطش صفر.
مثلا خود من در این چند ماه گذشته وضع مالی و جسمی و روحی ام بقدری خراب شده بود که اگه هزینه کفن و دفنم را داشتم شاید با زندگی وداع میکردم ، نه دوست دختری ، نه درآمدی ، نه غذایی ، نه تفریحی ، نه زنگ تلفنی ، عوضش سه تا دادگاه داشتم و شش تا اخطاریه ضبط اموال و یه حمله قلبی ناقص و پنج کیلو کاهش وزن و از همه مهیج تر این بود که تا مشکلاتم را با دیگرون مطرح کردم همه انگار آب شدند و رفتند توی زمین که این خودش بعد از نیم قرن زندگی با مردم در نوع خودش یک تجربه جالب و بسیار دیدنی بود.

یه روز که داشتم با دوستم "ساناز" نماینده کائنات در فیس بوک درد دل میکردم و مشکلات و خواسته هامو ریخته بودم جلوش نگاهم کرد و با خنده تلخی گفت : " تو که اصلا قاطی کردی و نمیدونی که چی میخوای" راست میگفت به مولا ، اصلا من چی میخوام ؟ من هیچوقت نفهمیدم نیازم چیه و به هیشگی هم نگفتم ، حالا باید مشخص می کردم که دقیقا چی میخوام ، با خودم فکر کردم و گفتم : خب اگه خونه را بفروشم یا اجاره بدم از شر بدهی بانک خلاص میشم ، اگه یه دوست دختر خوب پیدا کنم از شر تنهایی ، اگه بتونم روزهای آخر هفته از یکی یه کامیون قرض بگیرم و برم شهرای اطراف و اوکشن و شو بذارم از گرفتاری مالی ...
دیگه نمیدونم کار کائنات ساناز بود یا جادوگر قبیله خودمان یا کار به قول خواهرم فرشته ایی که همیشه مراقبمه و یا کار خود خدای شما  ، به هر حال ظاهرا یکی این وسط حرفای منو شنید و غیرتی شد و هر چی تو دم و دستگاهش بود یه هویی ریخت رو سرم.
...
اون روز صبح که زنگ زدم به بنگاه ملکی و گفتم که خونه ام را میخوام بفروشم ،" میشل" که سالهاست منو میشناسه بغضش گرفت و زد زیر گریه و اصرار که این خونه واست پر از خاطره است و الان وضع فروش خرابه و اگه بفروشی کلی ضرر میکنی و از این حرفها ، گفتم آخه میشل جان اگه نفروشمش بانک قورتش میده ، تازه خونه ایی که ملکه و بانو و معشوق نداره و به جای اینکه فامیل و دوست و آشنات درشو بزنن هر روز مامورای قانون و بانک با مشت میکوبن بهش به چه دردی میخوره ... خلاصه اصرار کرد که صبر کنم تا واسم یه مستاجر خوب پیدا کنه و پیدا کرد ، بیشتر از دو روز هم طول نکشید!
میشل زنگ زده بود و میگفت این خانمی که خونه ات را نشونش دادم مدتهاست دنبال همچین فضایی بوده و عاشق خونه ات شده و میگه به هر قیمتیه می خوادش ، تنها شرطش اینه که اجازه بدی از گاراژ بعنوان کارگاه تابلو و بوم سازی استفاده کنه ، پرسیدم پس اتومبیلش رو کجا میخواد پارک کنه که گفت : اصلا اتومبیلش تو گاراژ جا نمیشه گفته تو حیاط پارک میکنه آخه اتومبیلش یه نیمچه کامیونه ! ... اوکی هست ؟ وقتی سکوتم را حس کرد ادامه داد : آره دیگه اوکی هست ، اینو از دست نده ، فردا میارمش که هم باهم آشنا بشین و هم قرار داد را امضا کنین.

پریروز خونه را به کل خالی کردم و آب و جارو زدم و دیروز مستاجرم اومد که خونه را تحویل بگیره ولی تا نگاهمون به هم افتاد چشاش شد چهارتا و ابروهاش پرید هوا و گفت : " مستر پارویززززز " ... من هم گرچه سعی کردم به روم نیارم ولی قلبم هی تاپ تاپ میکرد ... بله ، یکی از مشتری های قدیمی ام بود که یه روزهایی آرزو میکردم ای کاش طوری بشه که بهش نزدیکتر بشم ولی یادم رفته بود آرزو کنم که کی و کجا ... تصور کن! همونی رو که یه روزی از کائنات خواسته بودی حالا دو دستی آوردن انداختن تو دیگ آدمخوریت.
اینو میگن توفیق اجباری ، که هم مستاجری پیدا کنی که خونه را به بالاترین قیمت اجاره کنه ، هم یه هنرمند که میتونی باهاش کار کنی وهم یه کامیون داره که صاحبش پیشنهاد میده که روزای آخر هفته ماشینا مونو باهم عوض کنیم.
ولی ... ای هواااار ، ای داد ... ای بیداد ... خدایا من اینو ده سال پیش خواسته بودم نه حالا .. ای خدا ترکیبتو ببرن با اون حافظه معیوبت.

اینجا بود که ندایی از آسمون اومد که : زر نزن! اگه نمیخواستیش پس چرا کلاهتو تو خونه اش جا گذاشتی!