شب تنهايي خوب

نمیدونم بخاطر اتفاقی بود که دیشب افتاد یا به خاطر اندوهی ست که از چند ماه پیش چسبیده به گلویم و رهایم نمیکند یا به خاطر نسیمی ست که میوزد ، یا بخاطر چیزهایی که اتفاق خواهند افتاد و من نمیدانم چیستند، یا بخاطر پیامی ست که روزی حتما به من خواهد رسید و یا هر چیزی دیگر ...
از صبح که بیدار شدم تا غروب که از سر کار برگشتم مدام این شعر از خاطرم می گذشت ، بخصوص سطر پایانی اش
با این که امشب میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم ترجیح دادم همین را بنویسم که تمام امروزم بود.... و چه روز خوبی بود! 
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،
گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
سهراب - منظومه حجم سبز