هی میشمارم و میشمارم

هی میشمارم

بچه که بودم هر چی درخت کنارخیابون بود با دست لمس میکردم و میشمردم ، ممکن نبود یکی رو جا بندازم. جلوی قنادی ها که می رسیدم شیرنی های توی ویترین رو میشمردم ، شکلها و رنگهاشونو با هم مقایسه میکردم ، وقتی برمیگشتم بازم جلو ویترین می ایستادم و بازم میشمردمشون که ببینم چند تاشونو خریدن و خوردن. از توی اتوبوس تمام تیرهای برق جاده ها رو میشمردم ، اونجوری هم جاده یادم میموند هم حوصله ام سر نمیرفت. وقتی مامان آبگوشت میذاشت نخودهای بشقابمو یکی یکی می شمارم ، اول نخود ها رو می خوردم به خودم میگفتم اینا سربازند اول باید سربازها رو خورد تا شاه ضعیف بشه بعد نوبت به سیب زمینی میرسید اونم ملکه بود ، یه وقتهایی مامان دو تا ملکه به من میداد ، به گوشت که میرسیدم انگار جنگ تن به تن بود ، شاه اصلا به خوشمزگی سربازا و ملکه نبود هر وقت میخوردمش ته دلم سنگینی میکرد ، ولی بابام اصلا نمیشمرد ، سرباز و ملکه و شاه رو له میکرد و میکوبید و همه را با هم میخورد ، به بابام میگفتم : بابا خیلی بیرحمی! همه رو یه جا کشتی ، بابام میزد پس گردنمو میگفت : تو بلد نیستی غذا بخوری همه اش به فکر بازی هستی ، نخود و لوبیا که شمردن نداره.

الان هم وقتی میخوام برم طبقه چندم یه ساختمون ترجیح میدم از راه پله اش برم ، با آسانسور نمیشه پله ها رو شمرد وقتی پله ها رو نمی شمارم همه طبقات به نظرم عین هم میان.