درخت پر حادثه !



نمیشه که مشتری بیاد اتومبیلش را ول کنه زیر آفتاب ، محل کسب و کار پارکینگ میخواد ، سایه بون میخواد ، اصلا یکی رو میخواد که در را برای مشتری باز کنه و بعدش یه دستی هم به سر و روی اتومبیلش بکشه ، باید ناز مردم را کشید که بشه ازشون پول درآورد بخصوص در این بحران اقتصادی که کسی دستش تو جیبش نمیره .

گفتم بیام یه چندتا پارکینگ گوشه حیاط بسازم ، من که خودم همه فن حریفم ، رفتم آهن و ورق و چیزای لازم را خریدم و شروع کردم به ساختن پارکینگ و سرهفته دو تا شو تموم کردم. اولین کسی هم که افتتاحش کرد خودم بودم ، جاتون خالی خیلی کیف داره وقتی که وارد محل کارت میشی عین یه آدم حسابی اتومبیل رو ببری زیر پارکینگ پارک کنی و یکی هم بیاد در را برات باز کنه و بگه "روز بخیر آقا ، خیلی خوش اومدین آقا" (عینا همونطور که به پارک بان یاد داده ام). غروب هم که کارات تموم شد بری طرف پارکینگ و باز همون پارکبان تعظیمی بکنه و بگه "بسلامت قربان" بعدش بشینی پشت فرمون و استارت رو بزنی و دنده عقب بگیری که ... شتلق !!!
انگار که یکی محکم از پشت کوبید به ماشین، برق از سرم پرید ، شوکه شدم و با خودم گفتم یا ابوالفضل! این دیگه چی بود!؟ برگشتم پشت سرمو نگاه کردم اما کسی نبود جز یه نخل شش متری که قاه قاه داشت بهم میخندید. 
از اون به بعد هرکی میرفت بیرون از پنجره نگاش میکردم که ببینم به درخت میزنه یا نه ، اولیش که خودم بودم ، دومیش یه خانم مسنی بود که کم موند سکته کنه و کارمون به بیمارستان بکشه ، سومیش یه مرد چاق و گردن کلفت بود که وقتی زد انگار اصلا چیزی حس نکرد ، چهارمی یه خانواده ، که بلافاصله صدای ونگ ونگ بچه شون در اومد ، پنجمیش یه خانم جوان و شیکی بود که کم مونده بود از شرمندگی غش کنه و هی میگفت "اوه ، آی ام سو ساری" ، بعدی و بعدیش یه آقای میانسال شکم گنده که بار دومش بود میزد ، وقتی زد پیاده شد و شروع کرد به خندیدن ، حالا نخند و کی بخند ، دیگه نمیدونم واسه اینکه دو بار زده بود میخندید یا واسه خرماهایی که از درخت می ریختند رو اتومبیلش و تق تق صدا می دادند، نفر بعدی که زد اصلا نیومد پایین همونجور که داشت بیرون میرفت هی میزد رو فرمون و میگفت " فاک ، فاک ، فاک"...

اولیش خودم بودم ... زدم سپراتومبیلو له کردم ، دومیش یه خانم مسنی بود که کم موند سکته قلبی بکنه و کارمون به آب قند و ماساژ بکشه ، سومیش یه مرد گردن کلفت بود که وقتی زد و پیاده شد، خودمو پشت میزم قایم کردم ، چهارمی یه خانواده، که بلافاصله صدای ونگ ونگ نوزادشون در اومد، پنجمیش خانم سانتیمانتالی بود که کم مونده بود از شرمندگی آب بشه و هی میگفت " اوه ، آی ام سو ساری " ، بعدی و بعدیش یه آقای میانسال شکم گنده که بار دومش بود میزد ، وقتی زد پیاده شد و شروع کرد به خندیدن ، حالا نخند و کی بخند ، دیگه نمیدونم واسه اینکه دو بار زده بود میخندید یا واسه خرماهایی که از درخت می ریختند رو اتومبیلش و تق و تق صدا می دادند، نفر بعدی که زد اصلا نیومد پایین همونجور که داشت بیرون میرفت هی میزد روی فرمون و میگفت " فاک،فاک،فاک"...
آمدیم چاره ای بیندیشیم ، اینطوری نمیشه که هرکی میاد تو با اتومبیل داغون بره بیرون. 
اولین طرح این بود که دور درخت حصار بکشیم ، طرح بدرد بخوری نبود چون بجای درخت میزدند به حصار،  طرح بعدی این بود که یه تابلو بنویسیم و بزنیم رو دیوار که لطفا مواظب درخت پشت سرتان باشید ، اینم کار نمی کرد چون بعضی ها تازه بعد از اینکه میزدند تابلو رو میخوندن، طرح آخری این بود که درخت را رنگ کنیم، فکر بدی نبود ولی هر کی می اومد تو می پرسید که چرا درخت را رنگ کردیم و وقتی میرفت بیرون یادش میرفت که چرا رنگ کردیم.

هیچ طرحی کارساز نشد و بعد از دریافت چند شکایت یاد حرف قدیمی ها افتادم که میگفتند : دندونی رو که درد میکنه باید کشید.

پرتوریا 28 آوریل 2012