بعد از باران همه چیز بوی زندگی میدهد

دیشب مهتاب خانم که نبود، منم تنها بودم ، تا نزدیکای صبح زیر آلاچیق نشسته بودم و باران و رعد و برق را تماشا میکردم ، آسمون که آروم گرفت همونجا خوابم برد . صبح با صدای یکی از پرنده ها بیدار شدم، هنوز باغچه و گلها خیس بودند، چند تا قورباغه اینور و اونور میپریدند ، دیشب تا بارون بند میومد شروع می کردند به آواز خوندن.
از همون زیر درخت داشتم یکی از این "وی ور"ها را که با شور و شوق مشغول خانه سازی بود تماشا میکردم ، به شوخی گفتم : هی کوچولو امروز هم بارون میاد و باز هم خونه تو میریزه به هم ، دهن کجی کرد و گفت : بازم از نو می سازمش ... این جونورا هر چه کوچیکترن پررو ترن!



گفتم پاشم برم بیرون هم نون بخرم و هم یه خرده قدم بزنم ، یکشنبه ها دوست دارم یه صبحونه مفصل داشته باشم ، روی میزم گل باشه ، کتری و قوری بغل دستم ، پنیر با ترخون و ... 
کوچه کمی مه آلود بود و هنوز بوی باران میداد ، سر کوچه اول که رسیدم یه پسربچه با اسکیتش پرید جلوم و صاف رفت تو شکمم.
- سلام آقا
- سلام پسرم مواظب باش ...
سر کوچه بعدی یه خانم با سگش از کنارم رد شد ...سلام آقا 
- سلام مادر، برگشتم و نگاش کردم دیدم اونم برگشته و با حیرت منو نگا میکنه .... به نظر بیست سال بیشتر نداشت، خجالت کشیدم.

- ببخشید، سلام دخترم ، سرشو تکون داد و لبخندی زد و دور شد.
انتهای کوچه مان یه فروشگاه کوچک "اسپار" است ، خودش نونوایی داره نونای خوبی هم داره.

- ببخشید آقا امروز دستگاهمون خرابه نون تازه نداریم ... 
- باشه از همون دیروزی ها بدین ...
- اینام مال پریروز اند ، نونای بیات رو میدیم کلیسا ، ولی میتونین بردارین ، نمیخواد پول بدین ... 
- باشه ، همینام خوبن.
از فروشگاه که بیرون اومدم دختر بچه ای چند جارو دستش بود ، نزدیک آمد و اصرار کرد یکی بخرم.

- صبح بخیر آقا، لطفا یه جارو بخرین ... 
- ولی من جارو لازم ندارم! ... سد راهم شد و گفت : آقا لطفا یکی بخرین ، نیاز به پول دارم ... 
- متاسفم ولی من جارو لازم ندارم برو کنار ... با قاطعیت گفت : آقا همه جارو لازم دارن ، لطفا یه جارو بخرین !
- ولی من جارو لازم ندارم! بهت پول میدم ولی جارو لازم ندارم ، نمیخوام . اخماش رفت توی هم و با غرولند گفت: نه آقا من که گدا نیستم، لطفا یه جارو بخرین !!! ... 
- خیلی خب کچلم کردی اول صبحی ، باشه یکی بده ، بدترینشو بده از اون بی ریختاش که بد فروش میره. صورتش گل انداخت و خندید ... روزتون بخیر آقا ... روزت بخیر دخترم.

به خونه که رسیدم دو آقا و یک خانم بسیار آراسته و تمیز جلو در بودند و هی زنگ را فشار میدادند.
- صبح بخیر میشه بگین چیکار دارین ؟

- سلام آقا ، ما مسیونریم ... 
- خب حالا چی میخواین ؟ ...

- محبت آقا ؟ 
- محبت که خواستنی نیست ، دادنیه ...

- درسته آقا ، ما هم داریم محبت پخش میکنیم ...
- چه جوری ؟
هر سه اومدن جلو و یکی یکی خیلی نرم بغلم کردند .... چقدر هم خوشبو بودن!

... اینجوری بود که یکشنبه شروع شد