زندگی سیبی ست

زندگی سیبی ست، گاز باید زد
چه با دندان چی بی دندان
 
همه اش تقصیر دوست ایرانی ام بود که واسم آلبالو خشک فرستاد ، چندین سال آلبالو نخورده بودم و روز شنبه تصمیم گرفتم یه قابلمه آش بپزم با کلی آلبالو ، غروب که شد با کلی ذوق و شوق نشستم پای قابلمه ، ولی از بد روزگار با اولین قاشق ، اولین آلبالو خورد به روکش دندونم و روزگارمو سیاه کرد ، حالا دندونم به جهنم نمیدونستم با یه قابلمه آش چکار کنم ، اولش سعی کردم آروم آروم بدون اینکه روکش دندونم تکون بخوره یکی دو قاشق دیگه هم بخورم که باز یه هسته دیگه درست خورد همونجا و دادم رفت هوا ، نمیشد ، نه نمیشد ، نه من حاضر بودم از یه قابلمه آش بگذرم و نه دندون درد از من دست می کشید، فکری به سرم زد ، اینبار سعی کردم زبونم را روی دندونم فشار بدم و آروم آروم از طرف دیگه دهانم بخورم ، یکی دو قاشق هم اینجوری خوردم ، بد نبود ولی خسته کننده بود ، فکر دیگه ایی به سرم زد ، روی کاناپه دراز کشیدم و آش را با قاشق ریختم تو دهنم و قورت دادم ، اینم خوب بود چند قاشق هم اینجوری خوردم ، ولی یه وقتی میپرید تو گلوم و سرفه میکردم و دندونم وحشتناک درد میگرفت ، فکر کردم بهتره یه لوله پیدا کنم و با لوله بخورم ولی اصلا فکر خوبی نبود ، هر چی گشتم چیزی شبیه لوله پیدا نکردم ، فقط لوله جارو برقی بود که اونم اصلا به امتحانش نمی ارزید ، به فکرم رسید آش را بریزم توی بشقاب و عین گربه با زبون لیس بزنم ولی مشکل اصلی این بود که روکش دندونم لق شده بود و با کوچکترین تکون تولید درد میکرد ، پس اول باید میرفتم سراغ درد ، نشستم به مراقبه و
تمرکز تا خودمو با درد یکی کنم ، خیلی وقت بود از اینکارا نکرده بودم ولی بعد از ساعتی تمرین بلاخره جواب داد و دیگه با اینکه درد را حس میکردم اما اذیتم نمیکرد ، چند قاشق دیگه هم اینجوری خوردم
شب شنبه گذشت و روز و شب یکشنبه هم گذشت و روز دوشنبه از خواهرم آدرس یه دندانپزشک را گرفتم و رفتم سراغش ولی هر کاری کردم خانم منشی حاضر نشد قبل از سه شنبه برام وقت رزرو کنه ، ناچار برگشتم خونه و با تکرار همان متد های دو روز پیش روز دوشنبه را هم سر کردم و در کل موفق شده بودم نصف قابلمه را خالی کنم
روز سه شنبه واسه ساعت پنج وقت گرفته بودم ، مطب خیلی شلوغ بود ، نشستم یه گوشه تا نوبتم برسه ، روزنامه ها و مجله ها را چندین بار ورق زدم ، نیم ساعت گذشت و دیگه داشت حوصله ام سر میرفت که خانم منشی اومد طرفم و با لبخند خواهش کرد که اگه ممکنه نوبتمو بدم به یک بیمار اورژانسی ، وقتی به حال و روز بیمار نگاه کردم دلم برایش کباب شد و از نوبتم گذشتم ، باز هم نشستم ، مدتی خودم را با درو دیوار و توصیه های بهداشتی و تبلیغات دارویی سرگرم کردم و باز رفتم سراغ مجله ها تا اینکه بلاخره ساعت شش و نیم دکتر صدایم کرد و برد داخل مطب و خواست که روی تخت دراز بکشم و بلافاصله شروع کرد به گرفتن نبض و گوش دادن به ضربان قلبم که پرسیدم : جناب دکتر فکر میکنین این کارا ضرورتی دارن ؟ که با قاطعیت گفت : صد درصد ، قلب یعنی موتور بدن ، بعد شروع کرد به یادداشت کردن چیزهایی و پرسید که آیا ناراحتی خاصی هم دارم ، گفتم که فعلا هیچ مشکل خاصی غیر از دندونم ندارم ، امانم را بریده سه روزه دارم درد میکشم ، لبخندی زد و گفت : نگران نباش خوشبختانه تشخیص مشکل دندان و درمانش کار سختی نیست ، در طبقه بالا یک دندانپزشک داریم که کارش عالیه ، برادر خودمه ، بعد از معاینه حتما برو پیشش ... با تعجب پرسیدم که یعنی شما دندانپزشک نیستین ؟
تازه متوجه شدم که چرا اصلا روی در و دیوار این مطب عکس فک و دندون نیست و چرا اتاق معاینه یونیت دندانپزشکی نداره ... به طبقه بالا که رسیدم با دیدن عکس دندون روی در مطب دندانپزشکی کلی شاد شدم ولی دیگه دیر شده بود و مطب تعطیل بود
چاره دیگری نبود ، با همان وضع برگشتم خونه و رفتم سراغ قابلمه