میرزا برای مستاجرم

یادم نیست آخرین بار کی میرزا قاسمی خورده بودم شاید پنج سال پیش شایدم ده سال پیش ، امروز وقتی تو میوه فروشی چشمم به بادمجونای تپل مپل افتاد بیقرار شدم و چهارتا خریدم ، تو راه که داشتم میومدم از خودم پرسیدم این بادمجونا را کجا دارم می برم؟ من که الان نه فر دارم و نه جایی که آتیش درست کنم.
زنگ زدم مستاجرم ... چی بگم؟ بگم خانم ببخشید فر و اجاقم تو خونه تان جا مونده!؟ پرسیدم " کارن " همه چی میزونه ، مشکلی نداری ؟ صریح گفت همه چی میزونه و مشکلی نیست ! گفتم ولی من یه مشکلی دارم ، میتونم بیام اونجا توضیح بدم؟
وقتی رسیدم ، حس کردم یه خرده هیجان زده است ، پرسید طوری شده مستر پارویز!؟ موندم چی بگم ، ولی همیشه ساده ترین راه کوتاهترین راهه ، پس پرسیدم "کارن" میدونی میرزا قاسمی چیه ؟ گفت نه ، بادمجونا را نشونش دادم و گفتم میدونی اینا چی ان ؟ گفت آره ، پرسیدم سیر داری ؟ گفت آره ، تخم مرغ داری ؟ گفت آره ، دوست داری برات یه غذای ایرونی درست کنم ؟
چشام به خرده چوبهای بیرون گاراژ که افتاد از فر و اجاق منصرف شدم و گفتم اینا چی؟ میشه اینا رو آتیش زد ؟ گفت : خب آره ، ولی ممکنه کف حیاط سیاه بشه ، شما مشکلی نداری ؟ بلاخره خونه شماست،  گفتم نه معلومه که مشکلی ندارم و بلا فاصله رفتم سراغ چوبها و آتیش ... بادمجونای دودی و بعدش میرزا قاسمی و گیلاسی شراب ، چیزی که درست کرده بودم با اون میرزا قاسمی که قبلا خورده بودم فرق داشت ولی قابل خوردن بود ، کارن که خیلی خوشش اومده بود و تقریبا همه را اون خورد ، ازش پرسیدم که میاد از رو آتیش بپریم ، خندید و گفت واسه چی !؟ گفتم آخه امشب چهارشنبه سوریه ، از رو آتیش می پریم و ازش میخوایم که زشتی ها و بدی هامونو بسوزونه و بهمون شادی و سلامتی بده ، خندید و پرسید مگه تو سرخ پوستی!؟
مجبور شدم از خیلی چیزا واسش حرف بزنم از اینکه آتیش مظهر پاکیه ، پراز انرژیه ، کافیه صاف بهش خیره بشی و به چیزی جز اون فکر نکنی اونوقت میبینی که جنگی بین زشتی و پاکی ، نیستی و هستی در میگیره و آتیش بدی هاتو نشونت میده و اونا رو میسوزونه ، از رسم قاشق زنی گفتم اینکه چقدر باید صمیمیت بین مردم باشه که برن در خونه همدیگه و قاشق بزنن و هدیه بگیرن ، از شال اندازی گفتم اینکه چقدر باید اعتماد بین مردم باشه که برن روی پشت بام خانه همدیگه و شال بندازن و هدیه بگیرن ، از فال گوش گفتم که چقدر باید ساده دل باشی که نیت کنی و نیتت را از شنیدن حرفای رهگذران تعبیر کنی ، از آجیل مشکل گشا گفتم از دور هم نشستن و رفیق شدن و نمک گیر یکدیگر شدن ، از کوزه شکستن گفتم که چقدر باید خوشدل و خوش بین باشی که همه کدورتها و زشتی های یکسال گذشته را بریزی توی کوزه و با شکستنش همه را فراموش کنی ، از آب پاشی گفتم که چقدر شادی آور است زن و مرد و کودک از روی آب می پرند و به هم آب می پاشند و میخندند و شادی میکنند.
همینطور که داشتم تعریف میکردم با خیالم رفتم تو کوچه پس کوچه های دوران کودکی ام و انگار که یک سال نوری از آن دنیا فاصله گرفته باشم خودمو در دنیایی حس کردم که همه شادند ، میخندند و از نفرت و دشمنی و خشم و کینه نشانی نیست.
کارن آهسته و صمیمی پرسید : منو می بری ایران؟ من شیفته ایران شدم ، چقدر شما ایرونی ها خونگرم و مهربون و پر احساس هستین ، دوست دارم ایران رو ببینم.
 ...
میشه رفت ایران ، میشه کارن را برد ایران ، ولی چه جوری میشه رفت به دنیایی که فقط در رویای کودکی واقعیت دارد.

سیزده مارس 2012