کیدی

گلهای آفتاب گردون رو که دیدم کلی ذوق کردمو یه دسته خریدم بیرون که اومدم با خودم گفتم حالا اینا رو چکارشون کنم !؟ خواهرم که رفته مسافرت ، واسه دوست دخترمم که چند روز پیش خریدم و گلدون اتاقمم که گل داره ، گفتم برم هم یه سری به خونه قبلی ام بزنم و هم دیداری از مستاجرم بکنم

یکی از عادتهای غیر اجتماعی من اینه که معمولا سر زده میرم جایی و اینبارم سر زده رفتم ... گیت حیاط گرچه مثل معمول باز بود ولی با اینحال ادب حکم کرد و به "کارن" زنگ زدم که بیرون خونه ام ، بیام تو یا نیام ؟ گفت بیا و رفتم تو و از ماشین که پیدا شدم دیدم این جناب ، این هیبت که بعدا معلوم شد اسمش "کیدی" است صاف نشسته جلوی در ورودی و راهو بسته ترشرو و بد اخلاق ! با نگاهش میگفت : جرات داری رد شو !... تو دلم گفتم غلط بکنم که بخوام رد شم

با صدای بلند گفتم : کارن .... میتونم بیام تو ؟ گفت : حتما ! گفتم : آخه پس این هیبت چی ؟ چه جوری ازش رد شم ؟با خنده گفت : اون دیگه مشگل خودته ؟ ببین چه جوری میتونی ازش رد شی ... چه جوری میتونم ازش رد شم ؟ سوالی بود که خودمم از خودم پرسیدم ، با خودم گفتم که کارن این نکبت را بی دلیل جلو در رها نکرده حتما منظوری داره ، لابد میخواد مردانگی منو امتحان کنه !

روانشناسا میگن اصولا سگ هر کسی شبیه خودشه ( بگو سگت چیست تا بگویمت کیستی ! ) یه روزایی "نازی" جلو همین در می نشست ، به کسی کاری نداشت و به همه اجازه میداد که رد بشن و بیان تو ، میشد با یه لبخند و با یه نگاه مهر آمیز گولش زد ، میشد فرستادش دنبال نخود سیا ، یا کافی بود بشینی روبروش و ادای آدمهای دلشکسته رو در بیاری اونوقت میومد و شروع میکرد به لیس زدن و غمگساری و پاک خودشو فراموش میکرد که پرویز هم حقی داره !

اما این یکی ، انگاری این حرفها حالیش نیست، به قیافه اش نمیخوره که با نوازش و لبخند راهو باز کنه ، هیکل گنده و شکم سیرش میگه که فریب بخورِ هیچ لقمه ایی نیست ، قرص و محکم چسبیده به جایی که دوستش داره ، با این تیپ آدما ، ببخشید با این تیپ سگا فقط میشه از راه قدرت وارد شد ؟ مهر ورزی و مهر خری هم ره به جایی نمیبره ، زور هم که اصلا فکرشو نکن بخوای زور بگی قطعه بزرگت گوش اته ، فقط از راه قدرت کارن هم مثل سگش انگار به کسی و چیزی نیاز نداره ، نه از اندوهش حرف میزنه نه از آرزوهاش ، همون لحظه که به ات میرسه میپره جلو و بغلت میکنه و می بوسدت که جلو هر گونه توهم جنسی رو گرفته باشه که یه وقت حس نکنی موجود دست نیافتنی هستش و بخوایی بهش برسی ! وقتی باهات حرف میزنه براحتی هر زنگ تلفنی را بی جواب میذاره تا یه وقت حسادتت گل نکنه حتا اگه رو تلفنش شماره معروفترین بازیکن شهر افتاده باشه ، واسش مهم نیست کی پشت دره بی آنکه خودشو تو آینه برانداز کنه در را باز میکنه ، معمولا واسه هر کنسرتی و فیلمی وقت داره ، از غذای هندی که عمرا نمیگذره ولی عاشق رستوارنهای گرون قیمته اما ارزونترین شراب رو سفارش میده ، عین خیالش نیست که دوستاش و بابا و ننه اش واسه چی اومدن دیدنش یه هویی پا میشه دریاچه قو میذاره و واسه خودش باله میرقصه ... اینا یعنی که من مال خودمم ! ... اما همه زنها به مرد نیاز دارن ، مثل همه مردا که به زن نیاز دارن !

ولی انگاری این از اوناش نیست که تا حالا دیده بودم ... گفتم که اینو خدا و کائنات فرستادن... اون قدیما ، همیشه دعا میکردم و میگفتم : خدایا منو با صد مرد سامورایی و صد گلادیاتور درگیر بکن اما با یدونه از این دخترایی که میشینن ترانه ی "مرا ببوس" و "تو ای پری کجایی" و " دیدی از دستم رفت " رو میخونن و با اون ناخنای پنج سانتی شون فال قهوه میگیرن و اشعار رمانتیک میخونن نیانداز

همیشه یک عادت شیطانی به ما میگه که از نقاط ضعف همدیگه وارد بشیم ، زن هم که به برکت شش ملیون سال مرد سالاری مملو از نقاط ضعف و نیازه ... تسلیم و تسخیرش کار دشواری نیست اما رابطه ایی که اساسش روی ضعف و نیاز ریخته شده باشه مثل تف سربالا میمونه چون واسه اینکه یه وقت از دستت در نره مجبوری که همه اون ضعفها رو واسه همیشه حفظ کنی و نذاری که یه وقت طرفت به قدرت برسه و ازت بی نیاز بشه

اما اگه یه وقت مجبور بشیم از نقطه ی قوت و قدرت وارد دل کسی بشیم چی ؟ اگه بخوایم در رقابت ، مقابل کسایی بایستیم که از ما قویترن چی؟ اگر طرف نقطه ضعفی نداشته باشه چی؟ اگه طرف دچار نیازهای نوروتیکی نباشه چی ؟ اگه طرف چشم و دلش سیر باشه چی ؟ اگه طرف شش برابر تو دنیا رو گشته باشه و هر سال اتومبیلشو با مدل سال عوض کرده باشه چی؟ اگه تو زندگیش کسایی باشن که در سکس و در عشق از تو قویترن چی ؟ چطورمیشه بر قلب کسی دست یافت که هیچ نیازی به تو نداره ولی میدونی که دوستت داره !؟ به خود میگم : من باید چیزی داشته باشم سرتر و فراتر از همه آن چیزهایی که مردان دیگر دارند ... مثل یه گلادیاتور ، مثل یه شوالیه ... باید رفت جلو ...