نامه ها


ظهر که می شد دوچرخه را برمیداشتم و یک راست می رفتم سراغ دفتر پست ، بین راه مدام از خود می پرسیدم "آیا امروز نامه ای خواهد بود" ؟ به خود میگفتم "حتما یکی است" ، یک لحظه دلم هرری میریخت ؛ نکند چیزی نباشد.
کلید را که در قفل صندوق میچرخاندم لبریز از شوق و دلهره می شدم ، آیا نامه ای هست ؟ نیست ؟ اگر صندوق را خالی می دیدم میرفتم و ساعتی بعد برمیگشتم ، گاه تا غروب چندین بار صندوق را چک میکردم و با خود می گفتم لابد امروز اتفاقی برای پستچی افتاده و دیرتر خواهد آمد ، می دانستم که زیر تابلوی دفتر پست نوشته اند : "ساعت جمع آوری و تحویل نامه ها دوازده ظهر"... میدانستم ، اما وقتی چشم براه هستی هیچ دانستنی به کارت نمی آید ، باور داری که خواهد آمد .
نگاهم که به پاکت نامه می افتاد پر از شور و شوق میشدم ، خون در رگهایم می دوید و نفسم در سینه حبس میشد ، نامه را برمیداشتم و مانند کودکی که عیدی سال نو گرفته باشد بغلش میکردم ، همچون شئی مقدس بدقت نگاهش می کردم و میبوسیدمش و می گذاشتم توی جیبم ، دوباره در می آوردم و باز نگاهش میکردم ، بو میکردم ، بیقرار بودم که هر چه زودتر بخوانمش ، پاکت را باز میکردم ... نه ، نه ، اینجوری نمیشه خواند ، میترسیدم هول هولکی که می خوانم چیزی را جا بیندازم ، میترسیدم خیلی زود تمام شود ، نمی شد یک دفعه سر کشید ، باید مثل شراب کهنه ذره ذره و جرعه جرعه می نوشیدمش تا به تک تک سلولها یم برسد ، باید با همه وجودم حس اش میکردم.
سوار دوچرخه میشدم و میرفتم داخل پارک ، یک جای خلوت و آرام ، زیر درختی روی چمن ها دراز میکشیدم و نرم نرمک شروع میکردم به خواندن ، روی هر کلمه و هر جمله و هر سطر مکث میکردم ، گاه یک جمله را بارها و بارها میخواندم تا عین احساسی را که پشت کلمات بود با همه وجودم حس کنم ، از شادی روی چمن ها غلت میزدم.
بلند میشدم و میرفتم داخل کافی شاپ و یک قهوه می گرفتم و در گوشه ای خلوت می نشستم و یکبار دیگر می خواندمش ، بین راه که برمی گشتم تک تک گفته ها و جملاتش را چندین بار با خودم تکرار میکردم ، شب که میشد ، آماده خواب که میشدم یکبار دیگر توی رختخواب از اول تا آخر می خواندمش ، بعد کلمه به کلمه اش را تکرار میکردم ، به کلمه کلمه اش فکر میکردم و با احساسی که پشت کلمات بود به خواب میرفتم .
صبح روز بعد می نشستم توی حیاط و کلمات خودم را بدقت ردیف میکردم و حرفهایم را مینوشتم و نوشته ام را بارها و بارها می خواندم ، گاهی بی صدا و گاهی با صدای بلند ، میخواستم مطمئن باشم که دقیقا همان چیزی را که خواسته ام نوشته ام ، گاه کلمات را تغییر میدادم ، مبادا کلمه ای دچار ابهام کند ، گاه همه را از نو می نوشتم ، سعی میکردم چهره اش را ، احساسش را ، نگاهش را وقتی که نامه ام را میخواند تصور کنم ، نامه را در پاکت میگذاشتم ، پاره ای از جانم را ، احساسم را ، فکرم را ، روحم را ، وجودم را.
هر هفته یکی برای هم می نوشتیم و هر هفته یکی از هم می گرفتیم تا دوری مان را کمتر احساس کنیم ، میدانستم و میدانست که نامه ها بیست تا سی روز طول میکشند که به مقصد برسند و اگر منتظر جواب می ماندیم دو ماه پر شده بود. در انتظار جواب نامه نمی ماندیم ، جوابی در کار نبود ، نه سوالی بود و نه جوابی ، نامه خود او بود نامه خود من بودم ، با نامه ها همدیگر را تماشا می کردیم ، همدیگر را حس می کردیم ، بو می کردیم ، لمس می کردیم ، در آغوش می گرفتیم ، زندگی می کردیم.
نامه را در صندوق پست می انداختم و برمی گشتم و باز از روز بعد هر روز دوچرخه را برمیداشتم و سراغ صندوق پست می رفتم ، با اینکه میدانستم تا هفته دیگر نامه ای نخواهم داشت ، میدانستم ، میدانستم ، میدانستم ، اما وقتی چشم براه هستی هیچ دانستنی به کارت نمی آید ، باور داری که خواهد آمد.
...

این خاطره را من از بیست سال پیش دارم ، اون وقتا از اغلب دوستان و فامیل ام نامه دریافت میکردم ولی بیشترین سهم بیقراری هایم مال او بود که گمان میکردم سهمی از زندگی اش هستم و او زندگی من.