پسندیدمت !


هر دو تاکسی همزمان به پل رسیدند .
هر دو همزمان از هم پرسیدیم : الو ؟ تو کجایی ؟
- من الان رسیدم رو پل
- منم الان رسیدم رو پل
هر دو تاکسی همزمان بالای پل توقف کردند.
هر دو همزمان پیاده شدیم ، یکی اینور پل یکی اونور پل، وسط پل همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم، هر دو راننده  نگاهمون کردند و سرشونو تکون دادند.
...
- کجا بریم ؟ (هر دو پرسیدیم)
- بریم کافی شاپ !؟ ( اون گفت) 
- بریم خونه مادرم (من گفتم)
با تعجب گفت : وااااا...!؟
- باشه! بریم کافی شاپ ، فکر کنم این دور و برا پر از کافی شاپ باشه ، انتخاب با شما.
- اینجا نه! ... اینجا نزدیک خونه مونه ، بریم پایینتر ، یه جای خوب توی "گیشا" میشناسم!
اینباردیگه من تعجب کردم و خندیدم ، آخه خونه مادرم هم اونجاس.
...
 در طول مسیر هر دو ساکت بودیم و بیشتر به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم... چنانچه گویا دیدار حضوری پر راز و رمزتر از دیدار مجازی باشد!
...
رو بروی هم  نشسته ایم ، در فضایی شلوغ و تنگ که میشه نفسهای مشتری ها را هم حس کرد ، اغلبشان با لیوان و فنجانشان ور میروند و زیرلب چیزی به هم میگویند و دور و برشان را نگاه میکنند ، همه چی درهم پیچیده است ، نجواها و نگاهها و بوی عطرها و ماتیکها و ژلها و ادکلنها و بوی تند قلیان و سیگار و صدای خنده ها و ریسه ها و ... نگاهها و نگاهها و نگاهها .
روی در روی همیم ، بعد از یکسال و نیم دوستی اینترنتی ، بعد از یکسال و نیم چت و ایمیل و تلفن و ...انتظار.
یکسال و نیم پشت اینترنت از هر چه دوست داشتیم و هر جور که دوست داشتیم  حرف زدیم ، از خاطراتمان گفتیم ، شعر برای هم خواندیم ، جک برای هم تعریف کردیم ، گاهی فقط خندیدیم و گاهی فقط به هم نگاه کردیم ، گاهی پدر و مادر سیاست را بی آبرو کردیم و گاهی موزیک برای هم پخش کردیم و گاهی هم کنار هم پشت مانیتور خوابیدیم.
یه روز بطور تصادفی در سایت "اورکات" با هم آشنا شدیم ، همه اش تقصیر خواهر زاده ام بود که  این سایت رو معرفی کرد ، گفت : "دایی میری اونجا حسابی سرگرم میشی" ، راست میگفت رفتم و یه ماه نشده چند تا فرند! برزیلی پیدا کردم و چون زبون همو نمیفهمیدیم تا چند ماه فقط واسه هم دست تکون میدادیم و "Ola..Ola" میکردیم و "lambada" می رقصیدیم و واسه همدیگه عکس از خونه و دار و درخت و شهرامون میفرستادیم تا که یکیشون خیلی راحت پا شد اومد افریقا یه ماچ داد و رفت و قرار شد منم یه روز پاشم برم برزیل یه ماچ بدم و برگردم و دیگه زندگی رو سخت نگیرم و با همه آدما مهربون باشم و با همه دوست بشم و خلاصه روز و روزگار به خوشی بگذرونم ... یه مدت بعد که پام کشیده شده بود تو پروفایلهای بچه های ایرانی یه روز چشمم افتاد به چند تا شعر و عکس که ازشون خوشم اومد و شروع کردم ازشون تعریف کردن و صاحبشونم از کامنتهای من تعریف کرد و ...عاشق هم شدیم !
دیگه بعدش از خودمون تعریف میکردیم ، اونقدر تعریف کردیم که حسابی دلمون واسه هم تنگ شد و منم از سفر به برزیل و ماچ برزیلی منصرف شدم ... چی بهتر از ماچ ایرانی!
با اینکه اون بیشتر از من اصرار داشت که هرچه زودتر همدیگر را ببینیم ولی روزی که گفتم "دو هفته دیگر راهی تهران هستم" بر خلاف تصورم سورپرایز که نشد هیچ  یه کمی هم جا خورد و بعد از آنروز هر بار که چت میکردیم احساس میکردم که داره سعی میکنه با شوخی و شیطنت تصویری را که ازش توی ذهنم ساخته بودم کمی دستکاری کنه ... مثلا در چند جلسه چندین کیلو به وزنش اضافه کرد و چندین سانت از قدش کم کرد و چندین عکس از خودش فرستاد که نسبت به قبلیها کمی مسن تر بودند ، دیگه کمتر از خودش تعریف میکرد و بیشتر از پر خوری ها و تنبلی هاش میگفت و ...
 
حالا روبروی هم نشسته ایم ، خوب که نگاهش میکنم ، فرق چندانی با آنچه قبلا تصور کرده بودم ندارد گرچه کمی چاقتر و کوتاهتر به نظر می آید ولی مهربانی نگاهش و شیطنت خنده هایش همانی است که تصور میکردم ، همان خنده هایی که تلخی و خستگی و تنهایی ام را از یادم میبردند... همه ی نگاهم به لبخندها و چشمهایش است ، خب اگر هم توی این چند هفته چاق شده لابد از خوشحالی اش بوده ولی حالا که روبروی همیم خیلی کم حرف میزند و بیشتر دور و برش را نگاه میکند، هر وقت کسی وارد یا خارج میشود سرش را برمیگرداند و نگاهش میکند ، گاهی هم نگاهش پاسخی میگیرد و با هم آشنا در می آیند و سلام میدهند و شروع میکنند به  احوالپرسی و تعارفات معمول و بگو و بخند ، منم فقط نگاهشان میکنم، کمی احساس غریبی میکنم ، توی دلم میگویم " محبوب و معروف بودن خوب است ولی نه دیگه تا این حد ، بهتر نبود جایی میرفتیم که این محبوبیت کمتر دیده میشد و فقط خودمون دو تا میبودیم"؟
میپرسد "از اینجا خوشت میاد؟ جای خیلی دنجیه صاحبش آشناست ، از دوستای قدیمی است"...
صاحبش هم پیدا شد، مردی جوان و خوشروی و خوش هیکل، احوالپرسی گرمی میکند و میرود و با دو تا "سان شاین" برمیگردد و می گوید : "خانم ...اینها مخصوص شماست ، مهمون من هستین"... اصلا به من نگاه هم نمیکند، با اینکه میخوام سر به تنش نباشه ولی با صدای بلند  میگویم "از قدیم گفتن آب نطلبیده مراد است  دیگه چه رسد به سان شاین" !
ته دلم میخندم و میگویم "اونم با این اضافه وزنی که خانم دارند"!
...
دوباره میپرسد : از اینجا خوشت میاد ؟
- راستشو بخوای نه! دوست داشتم این همه آدم دور و برمون نبودند ، دو تایی تنها بودیم، این همه آدم اینجا چکار میکنند ؟
- خب اومدن با هم حرف بزنن دیگه!
- ما هم اومدیم حرف بزنیم !؟ مگه ما حرفامونو باهم نزدیم ؟ یعنی همه اش میخوایم حرف بزنیم؟ (میخندم )
- ولی من معتقدم باید همدیگر رو بیشتر بشناسیم.
- مگه آدما با حرف زدن شناخته میشن!؟
- پس با چی  شناخته میشن؟
- با زندگی! ... صندلیمو عقب میکشم که بلند بشم و میگم: "پاشو بریم زندگیمونو شروع کنیم"!
می خندد ، نگاهم میکند و دوباره میخندد، بعد کمی جدی میشود و می گوید : "کجا بریم" ؟ ... دور و براش را نگاه میکند و بعد خودش را میکشد روی میز و صورتش را میآورد جلو و در نزدیکترین فاصله شرعی توقف میکند و به آرامی و با مهربانی میپرسد :" واقعا از اینجا خوشت نمیاد؟...  دوست داشتی کجا می رفتیم؟
- یه جایی میرفتیم که .... خب میرفتیم خونه مادرم....
خودشو میکشه عقب و با حیرت میگه : وااااا!!!! .... اونوقت مادرت نمیگفت این کیه با خودت آوردی خونه!؟
-  نگفتم که میرفتیم پیش مادرم گفتم میرفتیم خونه ی مادرم ، مادرم نیست که رفته خونه خواهرم .
- دیگه بدتر! ...
- خب پس پاشو بریم قدم بزنیم ، حرفم نزنیم ها، فقط دست همو بگریم و قدم بزنیم!
- واااای من از پیاده روی متنفرم ، اونم توی خیابون، همه آدمو نگاه میکنن، من هر جا برم با ماشین میرم و ... وسط حرفش میپرم و میگم : خب اینجام که نگاهت میکنند، اینا که همه دارن زیر چشمی همدیگر رو میپان.
با ناراحتی و عصبانیت شروع میکند به توضیح دادن که" اینا با اونا فرق میکنن تازه تو اصلا میدونی که بیرون چه خبره و ممکنه گشت بگیردمون؟ ... اونوقت چی ؟
- خب بگیره ... میگیم زن و شوهریم .
- واااااا؟ .... نیستیم که.
- خب میبرن عقدمون میکنن میشم دیگه ! (صد و بیست وچهار سر و گردن به طرف ما میچرخند و نگاهمون میکنند)  کمی خودشو جلوتر میکشه و با تعجب میگه : عقدمون میکنن !؟ یعنی عقدمون بکنن؟ به این سادگی !؟
میگم "خب همه اش تشریفاته دیگه ، مگه یه کاغذ و یه امضا چیه که اینقدر جدی میگیریش ، بذا عقدمون کنن و خلاص " ... و واقعا هم جدی گرفته است ، کمی هم کفری شده ، با قاطعیت میگه : مگه عقد یکی شدن به این راحتی هاس!؟ اگه اینجوری بود که ده نفر منتظرم نمی موندن ، من از سر راه که پیدا نشده ام ، خانواده دارم باید بیایی با خانواده ام حرف بزنی شرط و شروطشان را بپذیری !
از سرجام بلند میشم و با همون لحن خودش میگم : بسه دیگه ... پاشو بریم! ... دیگه اینجا نشستنمون فایده ایی نداره ... پاشو بریم!
با حالتی نگران و سرخورده بلند میشه و نگاهم میکنه و خیلی آروم میپرسه : ببخشید که ناراحتت کردم ... کجا میخوای بری!؟
- خونه دیگه ... دیدن مامان و بابات !
میخندد! ... میخندد .