صادقانه بازی کن فرزندم !


زندگی ، بازیست و ما بازیچه
سعی کنیم از این بازی لذت ببریم و کاری نکنیم که به دیگران سخت بگذرد!

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که به شکل مشکوکی پا به دنیا گذاشت ...
بیدار که شدم دیدم روبرویم نشسته و لبخند میزنه ... دوستش دارم ، عیسا تنها پیامبری است که از شوخی ناراحت نمیشه ، آخه از بس که صبور و مهربونه ، آخه ازبس مطمئنه که یه روزی همه آدما دعوتش رو میپذیرن و آدمتر میشن ، اونوقت مردم بجای دعوا و اخم و تخم فقط میگن و میخندن و هی به هم گل میدن و همدیگر رو ماچ میکنن و میرقصن و آواز میخونن.
عیسا اصلا اهل دعوا و یقه گیری هم نبود ، اصلا بلد نبود که چه جوری شمشیر دستش بگیره ، آخه شمشیر مال کسیه که حرفش خریدار نداره ، شمشیر مال کسیه که یا قلب نداره یا قلبش به قلبهای دیگه راه نداره.
عیسا از اون پیامبرا نبود که مردم را بکشه و بعدش بندازه گردن خدا ، اصلا کشتن بلد نبود و نه فقط هرگز کسی را نکشت بلکه بعضی ها را هم که خدا اشتباهی کشته بود دوباره زنده کرد.
عیسی تنها پیامبری است که مال او مال همه است ولی مال همه مال او نیست ، یادمه یه شب وقتیکه در صحرا خوابیده بود چند تا خایه مال و پاچه خوار آمدند و گفتند که : ای عیسا ! فلانی شال و عبایت را دزدیده ، ابرو بالا انداخت و گفت : به تخمم ، لابد نیاز داشته که دزدیده!
عیسی تنها پیامبری بود که هیچوقت خشمگین نشد ، یادمه حتا "دریادار نوح" هم با آن همه صبوری وقتی که مشغول سوار کردن جک و جونورا به کشتی بود سر یه لاک پشتی داد زد که "چرا اینقدر لفتش میدی "... ولی عیسا نه ، هیچوقت داد نزد !
عیسا همه اش عشق بود ، اونجوری نبود که دنبال یه بهونه بگرده که مردم را آزار بده ، بلکه همه اش دنبال یه بهونه بود که مردم رو شاد کنه یادمه وقتی که توی میدون شهر میخواستن اون خواهر خرابمون را سنگسار کنن رو به مردم کرد و گفت : فقط کسی حق داره اینجا بمونه و سنگ بندازه که خودش خراب نیست ... و میدون شهر عینهو کف دست شد!
حتا شنیده ام که آن یکی پیامبر که همه اش مار بازی می کرد روزی در کوچه ای با پاره دوزی دست به گریبان شد که چرا برای خدا چارق می دوزد و چنان دادی بر سرش کشید که خدا از خواب پرید و بصدا در آمد که : ای رسول لئیم ، تو حتا چشم دیدن چارق ما را هم نداری!؟ ... اما عیسی هرگز ، هرگز خواب خدا را نیاشفت، اصلا وقتی عیسا بود خدا همه اش تو خواب بود !
عیسا اهل فن و تکنولوژی هم بود و بجای اینکه برای عبور از دریا بزنه اقیانوس را تیکه پاره کنه فن راه رفتن روی آب را آموخت و از آب می گذشت بی آنکه آب از آب تکان بخوره ، بس که سبکبال بود!
عیسا از همه پیامبرا بخشنده تر هم بود ، وقتی که دید مومنین برای رفتن به بهشت همدیگر را می کشند مردانگی کرد و شش دانگ بهشت را زد به نام خودش و به مردم گفت : چرا دم در؟ بفرمایید تو.
عیسا هر چه بر سرش می آمد عین خیالش هم نبود و در عوض همه اش غصه دیگران را میخورد ، یادمه حتا روزی که داشتند در جلجتا مصلوبش می کردند همه اش نگران سربازانی بود که صلیب می ساختند ، اصلا فراموش کرده بود که میخواهند میخکوبش کنند و همه اش نگران این بود که مبادا میخی در دست سربازی برود ...

شاید همه ی این بخشندگی ها و بیخیالی ها بخاطر این بوده که اونم مثل من میدونست که این دنیا و این زندگی فقط بازیه و یه روز همه مون از این بازی کنار گذاشته میشیم ، حالا چه امروز چه یه روز دیگه ،
میگی نه ؟ بیا از خودش بپرس ، الان نشسته روبروم و حرفامو میشنوه و چشمک میزنه و میگه : فرزندم هر چه دلت میخواد بگو و بنویس ، فقط یادت باشه که درست و صادقانه بازی کنی !