پوپه

خاطرات خاکستری - یک
از آنروز همه چی خاکستری شد ... او که رفت همه چی خاکستری شد ، درست از بعد از ظهر همان روز چهارشنبه .
" ژوهانسبرگ" گرچه زیبا و جذاب بود و چنان بزرگ تا هر کسی را با همه احساساتش در خود ببلعد و مشغولش سازد اما برای من حکم آینه ایی را داشت که هر بار که به آن نگاه میکردم زخمهایم تازه میشد ، زخمهایی که از آنها سر در نمیآوردم و دلیلی بر بودنشان نمی یافتم
هر بار که در خیابان یا پارک قدم میزدم احساس میکردم که " پوپه " در کنارم است ، میخندد و به حرفهایم گوش میدهد ، میخندد و حرف میزند و همه آن لحظاتی را که با هم بودیم در خیالم زنده میکند ، لحظاتی که به بدترین و بزرگترین حوادث خندیده بودیم ، ترسهایی که با هم شریک بودیم و امیدهایی که در نا امید ترین ها ایجاد کرده بودیم.
هراسم از این بود که اگر در آن شهر بمانم حس مقدسی را که از وی داشتم بتدریج از دست بدهم و خود را بیش از پیش تنها بیابم ، برای همین تصمیم گرفتم دیگر به آنجا برنگردم.
در آخرین روزها من و وی بمانند درشکه و اسبی بودیم که گاه درشکه جلوتر از اسب میرفت و گاه چنان سنگین میشد که اسب را در جایش میخکوب میکرد ، تعادل رابطه مان به هم خورده بود و هر دو در نهایت عاشقی عاجز و در مانده شده بودیم!
او برای رسیدن به خواسته هایش همه چیز را فدا کرده بود ، یکه وتنها با پشت پا زدن به همه چیزهایی که آدمهای معمولی جرات از دست دادنشان را ندارند ، برای رسیدن به سرزمینی که برایش هیچ نداشت غیر من و آرزوهایش !

اما سرنوشتش در بودن با من بچه خواهد شد؟ دو انسان آزادی که هر دو بقدر هم تکرو، لجباز، و ماجراجو وخودخواه بودند. گرچه او باور داشت که ما در با هم بودن قادر خواهیم بود به نامتناهی هم برسیم و خوشبختترین آدمها باشیم اما من هرگز به این باور نرسیدم و در عمل دریافتم که وی نیز چون من دنبال خواسته های شخصی خودش است ، دنبال گریزهای خویش ، دنبال هویت خویش ، همه ی ترسم از این بود که در دنیای غیر معمولم که خودم نیز در آن گم شده بودم وی را به جایی رهنمون نشوم.
بی گمان وی جسورترین زنی بود که در زندگی ام ملاقات کرده ام ، بی پروا ترین کسی که عشق خود را همه جا و در همه حال میتوانست فریاد کند. هرگز نشانی از شرم یا تردید در چشمانش ندیدم. روحی که با کینه و انتقام بیگانه بود و لجباز همچون خودم در باورهایش و خواسته هایش و راهش. ای کاش فقط دوست داشتن عامل پیوندمان بود  نه آرزوها و خواسته هایمان! ولی او نیز مانند هر زنی یا همه را میخواست یا هیچ را! مانند هر زنی که نمیتواند فقط همراهت باشد و میخواهد که همه وجودش باشی و همه وجودت باشد.

ما هر دو چون رسولانی بودیم که هر یک پیام و راه خاص خودش را داشت! وبودن دو پیامبر کنار هم ممکن نمیبود. نهایتا تسلیم این احساس و باور شدم که از سر راه وی کنار بکشم. وکشیدم! میدانستم تصمیمی که دارم میگیرم برایم خیلی گران تمام خواهد شد اما میتوانست راههای مسدود شده ایی را برای وی باز کند.
برای از خود راندن زنی که عاشق با تو بودن است راهی ساده تر از این نیست که به وی تلقین کنی که دیگر دوستش نداری و این نفرت انگیزترین کاریست که یک مرد میتواند بکند و من کردم !
اما قلب وی کودکانه تر از آن بود که عمق این پلیدی را دریابد . به هنگام رفتنش میگفت که روزی بر میگردد روزی که من قلبی گشادتر و مهربانتر داشته باشم و من میدانستم که این اتفاق هرگز رخ نخواهد داد. هرگز ! جاده زندگی من همیشه به مانند خیابانی یکطرفه بوده است ، خیابانی که من فقط یکبار از آن عبور خواهم کرد . زندگی گرچه همیشه برای من هدیه ایی داشته است اما هیچوقت آنچه را که از من گرفته است پس نداده است ، میدانستم که عشقها هرگز تا ابد پایدار نمیمانند مگر آنکه مراقبتشان کنی ، مگر آنکه صبوری کنی ، مگر آنکه کوتاه بیایی ، مگر آنکه از خود بگذری تا بدانچه خواهی برسی ، عشق مانند گیاه است ، دو راه بیشتر ندارد یا رشد میکند یا میمیرد ، میدانستم ، اما نتوانستم !

گفت که "من بر میگردم حتا اگر سالها طول بکشد و روزی اینجا آخرین مقصد زندگی من خواهد بود ".
و من چیزی نگفتم ، زیرا برای او راه برگشتی متصور نبودم، زیرا که وی موجودی آسمانی بود و من موجودی زمینی و او با اوج گیری اش از خاک خاکیان را دیگر قادر نمیبود که ببیند. امید داشتم که وی در این راه و پروازی که  آغاز کرده بود دل به معشوقی دیگر ببندد، یک معشوق آسمانی همچون خودش زیرا میدانم که او دیگر به هیچ مرد زمینی اعتماد نخواهد کرد همانطور که من اندوه و خستگی ام را با هیچ زن آسمانی دیگری نخواهم توانست شریک شوم.
گرچه میدانم آدمها عوض میشوند، عشقها به خاطره ها تبدیل شده و لابلای دفتر خاطرات به خوابی ابدی فرو میروند و چیزهایی نو در زندگی پدید می آیند چیزهایی که هنوز متولد نشده اند چیزهایی که میتوانند انگیزه های تازه ایی به زندگیمان بدهند اما هرگز قادر نخواهند بود لحظاتی را که از دست داده ایم باز گردانند ، با خود میگفتم شاید هم روزی او برگردد ولی بگذار تا آنروزاز تجربه پروازش لذت ببرد.
 
عجیبترین چیز وقتی اتفاق افتاد که خواستم امتحانش کنم ، یه روز که لخت روی تخت دراز کشیده بود دوربینم را آوردم و گفتم که میخواهم عکس بگیرم و او فقط لبخند زد و گفت بگیر ، دو عکس از دو زاویه مختلف گرفتم ، همین برایم کافی بود که بدانم چقدر  بینمان اعتماد است و چقدر به هم وفاداریم گرچه قصد نداشتم آن عکسها  را چاپ کنم ولی روزی که فیلم را از لابراتوار گرفتم با حیرت متوجه شدم که همه عکسها سالم و واضح هستند ولی آن دو سوخته اند.

میگفت وقتی با گیاهان حرف میزند رنگ کف دستانش به سبزی میزنند ، وقتی برگی را لمس میکند و یا وقتی به آسمان خیره میشود، چیزی یا کسی به سراغش میآید و به او انرژی میدهد ، باوی حرف میزند و پیامی میدهد و راهی نشانش میدهد … و متوجه نگاه ناباورانه من که میشد ناگهان خنده اش میترکید و چهره اش کودکانه  و پر از شادی میشد و با هیجان میگفت : بریم با هم بستنی بخوریم!؟ وقتی اینجوری  میشد و حرف از بستنی میزد میدانستم که کسی حریفش نیست و چیزی نمیتواند رای اش را تغییر بدهد !

وقتی رفت آسمان یکدست خاکستری شد.
وقتی رفت من اولین موی سفیدم را توی آیینه دیدم ، درست در بعد از ظهر همان روز چهارشنبه چهارم ماه مارس و با خود گفتم : آیا این نشانی از مرگ است ؟
خداحافظی که میکرد در آخرین نگاهش حرفی بود ، با شیطنت میگفت : تسلیم عشقم شو وگرنه تا ابد طلسم خواهی شد !
و من نه به تسلیم میلم میکشید نه به طلسم باورم بود.... و برای همیشه کوله بارم را از آن شهر جمع کردم و به راهم ادامه دادم.