یکروز کامل

گالری خیلی ساکت بود ، سراغ " آقای پترسن" را گرفتم گفتند که توی جلسه است. چند دقیقه بعد خود آقای پترسن آمد سراغم ، بعد از احوالپرسی و کلی عذرخواهی بابت اینکه نمیتونه منو فعلا بپذیره خواست که تا ظهر صبر کنم ولی در عوض دعوتم کرد که دیدارمون در بخش شراب باشه من هم پذیرفتم. این ثروتمند هنر دوست خوش تیپ یه جورهایی با آدم برخورد میکنه که انگار همه از خودش مهمتراند. نمیتونستم دو سه ساعت منتظر باشم  تصمیم گرفتم یه سر به معبد" نانهو" که زیاد از اونجا دور نیست و بزرگترین معبد بودایی درافریقاست بزنم.
معبد را طوری ساخته اند که از همان هنگام ورود به علت نقش و نگارها و بلندی سقفها و دیوارها و ستونها خود را در دنیایی بسیار عظیم حیران میبینی و سپس سکوت و آرامشی که محوطه وهمه فضای معبد را در بر گرفته است امنیتی وصف ناپذیر در احساست جاری میکند ، همانند همه معابد بودایی ، مثل اندیشه بودایی و مثل خود بودا ... احساس امنیت و بیکرانگی زندگی ، همان دو چیزی که میل پرواز را می آفرینند !
به آبنمای پشتی که رسیدم صدای آشنایی توجه ام را جلب کرد ." سانشیا" دوست قدیمی ام که روی زمین نشسته و با چند راهب بودایی گفتگو میکرد . برایم عجیب و غیر منتظره بود ، منو که دید با سر سلامی داد و لبخندی زد ، منتظر شدم تا کارش تمام شود ، از دیدن هم خیلی ذوق زده و خوشحال بودیم ، چه دیدار غیر منتظره ایی ، چه تصادف زیبایی!
میگفت اینروزها چون کارش خیلی زیاد وخسته کننده شده است امروز را به خودش مرخصی داده است تا سری به معبد بزند و استراحتی بکند . مثل همیشه با لبخند همه چی را تعریف میکرد . وقتی بدترین واقعه را هم که تعریف میکند انگار هیچ اتفاق بدی نیافتاده. چند دقیقه ای سکوت بینمان برقرار شد وسپس با صدای نرم همیشگی اش اسکوت را شکست و پرسید:  دوست داری بگی چی شده ؟ انگار باز یه چیزی در درونت شکسته .
- نه . منم فقط خسته ام .
فقط خسته ؟  فکر نمیکنم . انگار بازم زندگی یه جورهایی جا خالی داده و با صورت خوردی به دیوار . دماغت رو نگا کن . چه پهن شده ! .... خندید .
گفتم : آره بدجوری خوردم به دیوار و بیشتر از خودم نگران و غمگین دیوارم  ولی دوست ندارم الان در موردش حرف بزنم ... ببینم میای بریم گالری شراب ؟ من اونجا یه قرار ملاقات دارم.
خیلی خوشحال شد وبه شوخی گفت : آره بریم . بریم بزنیم به بیخیالی. راستی درختتو دیدی ؟ حالش خوب بود؟
تو وجود این زن یه آرامش خاصی است انگار هر چی که درزمان حال اتفاق میافته وی از قبل اونو میدونسته ،انگار هر واقعه چیزی بیش از یک تکرارساده نیست انگار که همه چیز قبلا برای وی کشف شده. هیچ دلهره و نگرانی نداره ، هیچوقت اصرار نمیکنه از آدمها بیشتر از اونی که خودشون دوست دارند بگن سر در بیاره ، کافیه فقط بهش بگی ولش کن و ولش میکنه  اصلا هم اصرار نمیکنه که کسی درکش کنه ، وقتی باهاش درد دل میکنی طوری تماشات میکنه که انگار نشسته باشه جلوی یک آبشار ، لذت میبره و لبخند میزنه ، وقتی حرف میزنه نمیتونی چیزی بگی اونقدر با احساس و عمیق حرف میزنه که انگار نشسته ایی روبروی دریا و فقط دوست داری تماشاش کنی .
بخش شراب مجموعه ایی است از هزاران بطر شرابهای مختلف که فقط سالی دو بار در حراج فروخته میشوند و از بازار آزاد نمیتوان خریداریشان کرد ، هر نوع شراب برای خود کتابچه ایی دارد که اطلاعاتی در مورد تاریخچه ، طعم ، طرز تهیه ، و آداب و مناسبات نوشیدن را توضیح میدهد
گفتگوی خصوصی من و آقای پترسن نیم ساعت بیشتر طول نکشید و قرار شد وقتی به پرتوریا آمد باهم بیشتر حرف بزنیم سپس قسمتهایی از انبار شراب را نشان من و سانشیا داد و از تاریخ شراب سازی حرف زد و از نحوه تولید طعمهای مختلف شراب و روشهای تخمین زدن قیمت آنها ، یک بطر شراب کهنه روی میز گذاشته بود و میگفت همین بطر سیصد و بیست دلار فروش میره و هنوز جزو شرابهای گرانبها به حساب نمیاد!!! پاتریشیا هم هی با حرفاش هیجانزده اش میکرد که - مستر پیترسن ارزش یه کالای هنری را مصرف کننده تعیین میکنه نه تولید کننده و چه بسا کسانی باشند که  دو برابر همین مبلغ را هم به این بطر شراب بدهند این احساس است و نمیشه برایش قیمتی تعیین کرد!... باید اجازه داد تا مردم برای احساسشون هر مبلغی رو که دوست دارند پرداخت کنند!
مسترپترسن اونقدر هیجان زده شده بود که از جاش برخاست و خیلی رسمی گفت : خانم سانشیا شما باید حتما به حراج بعدی تشریف بیارید و سخنرانی کنید .... و ... وقتی که داشت روی صندلی اش مینشست یک دفعه صندلی وا رفت و هر دو با هم ولو شدند کف زمین ، صندلی زوار در رفته که ظاهرا عتیقه هم بود انگار به هیچ بند بود و تحمل این همه هیجان را نداشت ، بزور جلو خنده ام رو گرفتم و با قیافه عادی طوری که انگار هیچ اتفاق خاصی نیافتاده و با کون زمین خوردن اصلا یک امر عادی است دست مستر را گرفتم و بزور از زمین بلندش کردم . گرچه صورتش از خجالت گل انداخته بود ولی باز صداشو صاف کرد و گفت : بله سانشیای عزیز میخواستم اگر اجازه بدهید این بطر شراب را به رسم  یادگاری به شما تقدیم کنم ، به شما بانوی زیبا و باهوش به مناسبت این گفتگو و دیدار... لابد میخواست بگه دیدارشکوهمند که پاتریشیا بغلش کرد و گفت : این لطف بزرگی ست ... ولی آقای پترسن صندلی حیف شد نه !؟
خنده هامون بیرون از گالری توی خیابون ترکید .
...
وقتی داشتم ماجرا را برای بید تعریف میکردم لبخند میزد و شاخه هایش را روی سرو گردنم میکشید و قلقلکم میداد ، خیلی خوشحال بود ، دوست داشتم  ساعتی در کنارش ، زیر سایه اش بخوابم که دیدم اتومبیل پاتریشیا آنطرف جاده توقف کرد ...
- میدونستم حتما سر راهت یه سر میایی اینجا ، حتما همه چی رو واسه درختت تعریف کردی و نگاهی به درخت کرد و گفت سلام دوست قدیمی !
فکر میکردم جلوتر از من  رفته باشه ولی وقتی دیدم از توی کیفش بسته ایی پنیر و بیسکویت در آورد فهمیدم که رفته بوده گشت زنی و خرید   
- این پنیرا خیلی گرون اند ... ببینم تو که نمیخوای اون بطری سیصدوبیست دلاری رو بازش کنی میخوای؟ با خنده گفت البته که میخوام ، میخوام این کالای هنری را همینجا همین الان با هم بخوریم ، چه روزی بهتر از امروز و چه جایی بهتر از اینجا کنار بید عزیز ... ولی موندم که چه جوری چوب پنبه اشو بکشم بیرون  ...
خواستم منصرفش کنم و بگم که بهتره نگهشداره واسه یه روز بهتر ، که حس کردم بید اخماش رفت توی هم ... حق با درخت بود ، هیچ "روز خوب" وجود نداره روز خوب همون روزیه که تو خوبش میکنی ، گفتم : خب حالا که چوب پنبه اش بیرون نمیاد  بزنش بره تو ... و باز بید خندید و شاخه هاشو کشید روی سر و گردنم .
 
روز خوبی بود ، میشد لمسش کرد ، احساسش کرد و از حضور در آن لذت برد و از هیچ چیزی نهراسید زیرا میدانستم کسانی هستند که عاشقانه زندگی میکنند و در حضورشان بیش از آنچه از ضعفهایت به هراس بیافتی جرئت بودن پیدا میکنی ، جرات شادی ، جرات زندگی !

101010