اعتماد کن

خاکستری ها - چهار
شاید عاقلانه نباشد که آدم صرفا بخاطر خستگی و دلزدگی، جایی یا کسی را ترک کند و راهی را در پیش بگیرد که هیچ شناختی از آن ندارد و از سرانجامش چیزی نمیداند ولی این قانون طبیعت است که وادارت میکند وقتی نمیتوانی وضعیتت را تغییر دهی به فکر تغییر موقعیتت باشی و کوله بارت را جمع کنی و براه بیافتی ، که شاید فرصتی بهتر در آنسوی ناشناخته ها ترا به انتظار نشسته باشد ... و شاید هم چنین نباشد ! اما من دوست دارم باور کنم که آنسوی حادثه ها و ناشناخته ها چیزی بهتر انتظارم را میکشد.

بین بچه های ایرانی " امیر " تنها کسی بود که با من همراه شد ، خودم هم خیلی دلم میخواست که با من همراه بشه ، شاید حس میکردم که به یک همراه نیاز دارم و خودم به تنهایی جرات کافی برای پیاده کردن ایده هایم را ندارم ، یکی دو ماه با هم در یک کارگاه آهنگری کار کرده بودیم و ایده های زیادی بینمان رد و بدل شده بود ، بچه تحصیل کرده ایی بود میگفت دامپزشکی خوانده است و پدرش صاحب کارخانه تولید چراغهای نفتی است . چهره اش جوانتر از سنش نشان میداد ، دست و دلباز بود و قدری خالی بند، دختر پسند و خیلی خونگرم و مهربان و بین بچه های ایرانی تنها کسی بود که غر نمیزد و همیشه لبخندی در چهره اش داشت .
 
شش ساعت از مسیرمان طی شده بود و تازه"کیمبرلی" را رد کرده بودیم.
گرچه مسیر "بلومفونتن" به کیپ تاون اتوبان است و راحتتر ولی عمدا مسیرمان را سختتر کردیم تا بین راه دیداری هم داشته باشیم از بزرگترین گودالی که بدست انسان حفر شده است ، حفره ایی به وسعت چهارصد متر و به عمق دویست متر برای استخراج الماس ، اما کیمبرلی گرچه قلب الماس افریقای جنوبی است شهر ثروتمندی نیست و به کاروانی میماند که راهزنان غارتش کرده باشند. خشک و بیحال است مثل هر جای دیگری که پول و ثروت از آن تولید میشود ، نمیدانم چرا آدمها از جایی که پول تولید میکنند همانجا خرجش نمیکنند.
مسیر خیلی دلچسب بود ، آسمان آبی و نیمه ابری و جاده یکدست و هموار ، علائم رانندگی اطلاعات کافی در اختیارت میگذارند که مسیرت را گم نکنی و یا دچار حادثه ایی نشوی ، راننده ها همدیگر را خیلی رعایت میکنند ، وقتی که میبینند سرعتت زیاده میکشند سمت چپ جاده تا بتونی راحتتر رد بشی و وقتی بهشون راه میدی چراغ میزنن و تشکر میکنند ، تمام طول جاده تور کشی شده است تا حیوانات نتونند وارد جاده شوند و درهر چند کیلومتر جایی برای توقف و استراحت ساخته اند ، با چند نیمکت و اجاقی برای درست کردن آتش و یک تلفن اظطراری .
 
 در مدتی که امیر رانندگی میکرد تونستم کمی بخوابم .
- پاشو چقدر میخوابی ، رسیدیم به یه چند راهی ، کدوم مسیر رو برم !؟
هر کدومو میری برو، رو تابلو که نوشته ، ادامه مسیرمون میره کیپ تاون ، مسیر جنوبی میره "پرت الیزابت" یه فرعی هم هست که میره شمال بطرف " نامبیا " ، ولی چون پول کافی واسه بنزین نداریم تو همون صراط المستقیم رو برو.
خندید و گفت : یعنی واقعا اگه پول داشتیم فرقی نمیکرد کدومو بریم ؟ ... خب بذا همون کیپ تاون خودمونو برم ... راستی اینکه میگن در کیپ تاون نسبت زنها به مردها سه به یک است واقعیت داره !؟
خنده ام ترکید و گفتم : آخه چه فرقی به حال من و تو میکنه ، اگه شش به یک هم بود که واسه تو کافی نبود ، منم که یکی واسم بسه ، هرجا باشه پیداش میکنم.
- یکی واسه همیشه !؟
- واسه همیشه ؟ نه ، فکر نمیکنم همچین زنی وجود داشته باشه یا که من اونجوری ساخته نشده ام که یه زن بتونه واسه همیشه تحملم کنه ، شاید دوستم داشته باشه ولی تحمل نه ...
- پس چرا مردهای دیگه رو تحمل میکنن ؟
نمیخواستم به این سوالش جواب بدم ، یا که اصلا نمیدونستم جوابش چی میتونه باشه ، توی دلم گفتم " عشق و حالشونو با ما میکنن تحمل و وفاداریشونو با دیگرون "ولی بزبون نیاوردم ، ترسیدم حرفم توهین تعبیر بشه و با ادامه حرفهایمان به مسایل خصوصی و شخصی کشیده بشیم و دلخوری پیش بیاد . میدونستم که به گفته خودش در ایران نامزد داره و یکی دو بار هم برایش کادو فرستاده بود و قصد داره باهاش ازدواج کنه  و از طرفی هم اینجا سر و گوشش میجنبه و هی با این و اون میپره ، این تناقض برایم مسئله بود و هضمش نمیکردم ، امیر به من خیلی اعتماد داشت و خیلی هم باورش بود که با رفتن به کیپ تاون دریچه تازه ایی در زندگیش باز میشه ، شاد بود و هیجان زده و اصلا دلم نمیخواست یه وقت این شادی و امیدش تلخ بشه ...
برگشتم و به شوخی گفتم : لابد قلق دارن ، کیپ تاون که رسیدیم باید یه کم بیشتر تمرین کنم تا قلقشون دستم بیاد ...
- آره پسر همه اش عشق و حال میکنیم ، فقط کار و عشق و حال ، باید حسابی بچسبیم به کار ، فقط کار و حال و عیش و حال ، سپس مکثی کرد و با نگرانی ادامه داد : فقط نمیدونم از کجا باید شروع کنیم ، ای کاش کسی رو اونجا داشتیم .
- داریم نگران نباش ، میریم پیش " عدلان "اونجا برای کسی کارهای ساختمونی و بنایی میکنه ، قبلن باهاش حرف زده ام ولی فقط واسه یکی دو روز اول میریم پیشش که خودمونو پیدا کنیم ... ببینم آجر که بلدی بندازی نه ؟
- بابا ما خودمون یه پا استاییم... و بعد آهی کشید و ادامه داد: ترا خدا ببین چی بودیم و چی شدیم! کارخانه پدرم را، دوستان گلم را ، نامزد به اون خوشگلی را ول کردم و اومدم افریقا که چی؟ که آجر بندازم !
- خب این هم یه نوع اش است دیگه ، وقتی دیر بجنبی و خودت انتخاب نکنی ، سرنوشت برات انتخاب میکنه.
- حرف جالبیه ، حالا این راهی که داریم میریم انتخاب ماست یا سرنوشت ؟ و بعد با خنده ادامه داد " یا که اصلا یه جور فراره و داریم در میریم" ؟
- فرار هم یک جور انتخاب است به هر حال! مهم اینه که یکجا نمونی و درجا نزنی وقتی جایی جواب نمیده بهتره بری یه جای دیگه ، حالا هر جا که شد ، به هر حال هر جایی بهتر از "هیچ جا" است .
- نگفتم ؟ بفرما. پس داریم میریم به جایی که نمیدونیم کجاست. آقا جان ما به این میگیم سرنوشت!خدا بخیر کنه و شروع کرد به خندیدن .
حرفهای من برای امیر شوخی تلقی میشد بخصوص که با لحن جدی حرف نمیزدم و لابلای حرفام میخندیدم ، قبلن چند بار حس کرده بودم که وقتی جدی حرف میزنم تردیدش بیشتر میشود ، ظاهرا از این که احساس میکرد بتواند کمی با دیگران متفاوت باشد نگران میشد و مدام میپرسید تو چه جوری میتونی اینقدر مطمئن باشی و از هیچی نترسی ؟
- اینطور نیست ! منم میترسم ولی ترسمو دوست دارم و ازش فرار نمیکنم ، ترس آدمها از ناشناخته هاست در واقع از اینکه نمیدونن ممکنه چی براشون پیش بیاد میترسن ولی اگه باورشون بشه که هر اتفاقی جزوی از زندگیه با ترسشون کنار میان و آروم میگیرن ، اگر قوانین طبیعت را دنبال کنی هیچ اتفاقی خارج از قوانین طبیعت رخ نمیده ، حتا مرگ هم جزوی از قوانین طبیعت است و ترسی نداره ، ما متولد میشیم رشد میکنیم و پیر میشیم و میمیریم مگه غیر از اینه ؟
- طوری حرف میزنی که انگار به غیر از تو و طبیعت یه نیروی سومی هم وجود داره که حمایتت میکنه ، من معتقدم که خدا مراقب من است ولی تو چی؟ تو که گفته بودی به خدا اعتقاد نداری ، پس کی حمایتت میکنه ؟
- اعتماد خودم  به قوانین طبیعت ، اعتماد ، اعتماد ... خدا هم زاییده قوانین طبیعته ولی زاییده قوانین ذهنی طبیعت که فقط بشر انو میتونه درک کنه ... یه چیزی مازاد بر مصرف ، که ذهن  بیکار و کتجکاو بشر اونو  زاییده ...
- هی میگه زاییده زاییده ، بابا خدا رو هیشگی نزاییده خدا خودش همه چی رو زاییده .
- آره زاییده ... هاهاها ...همون که تو میگی ، زاییده  .
- اینقدر با خدا شوخی نکن آخرش یه کاری میدی دستمونا
- چرا شوخی نکنم ، مگه خدا خودش شوخی نکرده ما رو زاییده ...
 
وقتی حرفامون به این جا رسید امیر به شوخی کمربندشو دو سه بار شل و سفت کرد و بعد دستاشو برد بالا و گفت : یا ضامن آهو خودت ما را سالم به کیپ تاون برسون !!!