و من بار دیگر هیچ

خاکستری ها - پنج
دم غروب بود که شهر" لِینگزبرگ" را رد کردیم ، بیش از هزار و دویست کیلومتر از مسیر را پشت سر گذاشته بودیم و حدود دویست کیلومتر دیگر باقی بود ، درست در مسیر غروب آفتاب حرکت میکردیم و آفتاب مستقیم میخورد توی چشمانم ، به سختی میشد جلو را دید ، قسمتهایی از آسفالت مسیر مقابل را نیز کنده بودند و تابلوهای هشدار دهنده نصب کرده بودند و جاده باریک شده بود اما کسی مشغول کار نبود ، راننده ها مدام از سرعتشان کم میکردند و ترافیک سنگینی بوجود آمده بود، احتیاط بیش از حدشان آزارم میداد و سعی میکردم فرصتی بیابم و از آن ترافیک لعنتی خلاص شوم اما کامیونهای غول پیکر حمل زغال سنگ که جلوتر از من بودند مانع ام میشدند.
 
بیرون باد تندی میوزید و بعضی از تابلو های هشدار دهنده را یا انداخته بود و یا با خود برده بود و نمیشد فهمید که دقیقا کجاها در دست تعمیر است و آیا قسمت های تعمیراتی تمام شده است یا نه ، اتومبیلم شتاب خوبی داشت و یکی یکی از کامیونها سبقت میگرفتم ، آخرینش یک کامیون غول پیکر بود که تمام عرض جاده را گرفته بود ، همه اش دنبال فرصتی بودم تا این آخری را هم رد کنم ، وقتی مطمئن شدم که از سمت مقابل اتومبیلی نمیآید و میشود سبقت گرفت با سرعت اتومبیلم را کشیدم سمت راست که ازآن کامیون غول پیکر که ارتفاع لاستیکهایش حتا از سقف اتومبیلم نیز بالاتر بود سبقت بگیرم که نور آفتاب مستقیم زد توی چشمانم و بریدگی آسفالت را ندیدم و اتومبیلم افتاد توی قسمتی از جاده که آسفالتش را برداشته بودند و با برخورد به برآمدگی گودال با ضربه به بیرون پرت شد که متوجه شدم چرخ جلویی شکسته و فرمان اتومبیل در کنترلم نیست و ترمزم هم کار نمیگیرد ، ترمز دستی را که کشیدم اتومبیلم بی اختیار به سمت چپ کشیده شد و خورد درست به تایر وسطی همان کامیون غول پیکر و اینبار با شدت بیشتری به سمت راست پرت شد و مجددا افتاد توی یکی دیگر از گودالها و کاملا وارونه شد و به پشت افتاد و با صدای گوشخراش و رعب آوری که قبلا تجربه نکرده بودم روی سرازیری جاده کشیده شد ، هر چه بیشتر میرفت بیشتر احساس میکردم که فضای داخل اتومیبل کوچیکتر و کوچبکتر مبشود... بلاخره بعد از حدود صدمتر کم کم در کنار جاده توقف کرد .
سرم را که برگرداندم دیدم امیر هم مثل من عین فضانوردها کله معلق آویزونه و حسابی فشرده شده ، هر دو زنده بودیم. اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که به امیر بگویم که سریع خودش را بکشد بیرون ، نگران آتش گرفتن اتومبیل بودم و موتور خاموش نمیشد ، نمیتونستم کمربندم را باز کنم و در همان حالی که دنبال چیزی میگشتم که کمربندم را ببرم یا یه جوری خودم را از آن خلاص کنم پخش اتومبیل که قبلا خاموش بود خود بخود روشن شد و صدای گرم " اگلوسیوس خولیو " فضا را پر کرد و در همان حال نیز پشت سرش موبایلم شروع کرد به زنگ زدن که نمیدونستم کجا افتاده است ... خواهرم بود ، داشت میپرسید که کجا هستیم! با خونسردی گفتم که در حال رانندگی هستم و توی راهیم و چند ساعت دیگر به سلامتی میرسیم کیپ تاون ، داشت توصیه میکرد که شب را حتما برویم هتل و توی اتومبیل نخوابیم ، نگرانم بود و بین حرفهایش یک بار هم شاکی شد که چرا صدای موزیک را کم نمیکنم ... خب ، خولیو داشت میخوند !
به هر زحمتی بود خودمان را از شیشه بغلی اتومبیل کشیدیم بیرون ، تعداد زیادی اتومبیل توی جاده توقف کرده بودند و دور و برمون پر شده بود از مردمی که با حیرت نگاهمون میکردند بعضی ها هم گریه میکردند ، خانم مسنی خودشو رسوند به من و بغلم کرد و سپس صلیبی روی سینه اش کشید و خدا رو شکر کرد ، چند نفر هم داشتند چیزهایی را که از ماشین روی جاده ریخته شده بود جمع میکردند ، چند سیاه پوست هم پول خردها را برمیداشتند، یکی هم برایمان سریع آب آورد که هم خوردیم و هم صورتمان را شستیم ، باور نکردنی بود که نه من و نه امیر هیچکدام طوریمان نشده بود وهر دو سالم بودیم.
رفتم کنار جاده روی خاکریزی نشستم و در حالی که داشتم به صحنه دلخراشی که ایجاد شده بود نگاه میکردم با خودم گفتم این دیگه چه جور تصادفی است!؟ انگار یکی عمدا تصادف را طوری طراحی کرده باشد که همه چیز از بین برود بدون اینکه کوچکترین آسیبی به خودمان برسد ، حتا توی فیلمها هم ایجاد چنین صحنه ای آسان نیست ، دچار تردید شده بودم و از خود می پرسیدم همه چیز که داشت خوب پیش میرفت چرا یکدفعه اینجوری شد ؟ آیا نیرویی دارد تنبیه ام میکند و قصد آزارم را دارد یا که این یکجور هشدار و پیغام است ؟ یا که فقط یک حادثه ست و بس!؟
نشستم پشت خاکریز و مشغول مراقبه شدم ... در سویی از آسمان غولی را دیدم ابلیس وار ، نیشش تا بنا گوش باز با خنده ایی نفرت انگیز که نگاهم میکرد و به طعنه میگفت : به زانو افتاده ایی ، شکست خوردی ، این تاوان سرکشی ات است ، تاوان ناسپاسی ات و آغاز آوارگی و بدبختی ات ... در سویی دیگر بودا را دیدم با تبسمی نرم بر چهره اش که میگفت : آرام باش و صبور ، دلبستگی رنج است ! این تازه آغاز پرواز توست ... آغاز رهایی ات .
با خودم گفتم به هر حال این نه آخرشه نه اولش ! من هنوز زنده ام! اگر این سرنوشت من بود که همه چیز اینجا به آخر برسد بگذار برسد. من از نو شروع خواهم کرد. پس حالا که قرار است ببازم بگذار همه را ببازم ، همه چی را همین جا رها میکنم! ... "و ما از آغاز دوباره هرگز خسته نخواهیم شد " ! ... این جمله را از برادرم به یاد دارم !
به طرف اتومبیل که برگشتم سرو کله آمبولانس و امداد جاده و پلیس هم پیدا شده بود ، چه سریع ! اصلا فکر نمیکردم که اینقدر تحویلمون بگیرند ، در حالی که با آواز خولیو داشتم میخندیدم یکی از امدادگران با دستش هلم داد کنار که راهش را باز کند و سریع رفت به طرف اتومبیل و سپس مضطربانه پرسید "راننده کجاست "؟ با خنده گفتم راننده منم ، با چهره بهت زده نگاهم کرد و پرسید که آیا طوریم شده است که گفتم ؛ هیچی ، طوریم نیس میبینی که سالمم ، اما اصرار داشت که منو روی برانکارد بخوابونه ، میگفت ممکنه آسیب مغزی دیده باشم و بهتر است برویم بیمارستان ، فکر کردم میروند بیمارستان کیپ تاون وقتی ازشون پرسیدم کدوم بیمارستان میخوان ببرند گفت که بیمارستان لینگزبرگ که با خنده گفتم : نه نمیام ! من تازه اون شهر را رد کرده ام ، من دارم میرم سمت کیپ تاون ، بهیارها بعد از معاینه سرپایی هنوز مردد بودند که مرا با خودشان ببرند یا بیخیالم شوند که امیر آمد و گفت که بین مردمی که دور و برمان جمع شده بودند راننده مسلمانی را پیدا کرده راضی اش کرده که ما را با خودش تا کیپ تاون ببرد ، گویا را از روی خالکوبی روی بازویش که علامت هلال احمر بود فهمیده بود که مسلمان است، هوش آدمی اینجور جاها بدرد میخوره ها!پلیس اجازه نمیداد که اتومبیل را کنار جاده رها کنم و میگفت که باید حتما بردارمش ! از امداد جاده خواستم که این کار را برایم انجام بدهند ، گفتند چون بیمه نیستم باید هزار و پانصد رند نقد بپردازم ، به راننده یدک کش پشنهاد دادم که اتومبیل را در مقابل کرایه ی حمل برای خودش بردارد و ببرد که گفت : نه ، این آهنِ پاره اونقدرها نمیارزه و بیشتر از هزار رند حاضر نیست بخردش و حداقل باید پونصد رند دیگه بدهم که برداره ، دیگه زدم به سیم آخر و به پلیس گفتم که من فعلا نه پولی دارم و نه کاری میتونم بکنم ، به کسی هم آسیبی نزده ام و اتومبیلم را هم نمیخوام ، هر کاری لازمه خودتون بکنین.
افسر پلیس موافقت کرد که اتومبیل را به پارکینگ اداره راهنمایی ببرد و گفت که حداکثر یکماه میتواند آنجا باشد و بعد باید ترتیب انتقالش را بدهم سپس گزارشی تهیه کرد و از من خواست اعتراف کنم که هیچ ادعایی نسبت به اتومبیل و اشیا و وسایل داخل آن ندارم و اگر بعد ها صورتحسابی بابت حمل آن برایم بفرستند حتما آنرا پرداخت کنم... و من هم امضا کردم.
امیر از رفتارم تعجب کرده بود که چرا هیچی را نمیخواستم از اتومبیلم بردارم یا حتا اونو بفروشم ، نمیدونم در اون لحظه به چی فکر میکرد ولی خیلی نگران بود شاید هم حق داشت .
بهش گفتم : این یه لجبازی بین من و سرنوشت است ، حالا که قراره ببازم بذا همه چی رو ببازم ، زندگی من و تو با داشتن و نداشتن این آهن پاره و چند تا خرده ریز عوض نمیشه ...اصلا نگران نباش همه چی بهتر از قبل خواهد شد بهت قول میدم.
- آخه چه جوری ؟ ما دیگه الان هیچی نداریم . صفر صفرهستیم ، هیچِ هیچ !
- همین که میدونیم هیچی نداریم خودش همه چیزه ، همین که دیدی هیچی نداریم رفتی اون راننده کامیون را پیدا کردی ، بقیه چیزها را هم همینجوری پیدا میکنیم ... مگه ما نمیخواستیم بریم کیپ تاون خب الان هم داریم میریم دیگه ، اصلا فرض که اتومبیلی نداشتیم .
- تو دیوانه ایی.
- میدونم. اینو یه بار هم توی پانسیون گفتی ولی به هر حال با من اومدی ، پس حالا که باهمیم بقیه راه را هم باهم میریم ، به زندگی اعتماد کن ، مطمئنم که همه چی درست خواهد شد، فقط لطفا برو اون پخش ماشین رو بردار که بجای کرایه بدیم به این راننده کامیون...