اولین میزبان

خاکستری ها - شش
هر چه سعی کردم با شوخی و دلداری امیر را کمی آرام کنم فایده چندانی نداشت ، هنوز نگران و مضطرب بود ، یوسف هم سعی میکرد آرام اش کند و میگفت که حوادث خیلی بدتر از این را در جاده شاهد بوده است و ما باید خوشحال باشیم که هر دو سالمیم ، از سختی های کارش تعریف میکرد ، اینکه هر هفته سه چهار هزار کیلومتر رانندگی میکند تا هزینه های زندگی اش را تامین کند. حرفهای یوسف حواس امیر را کمی از صحنه تصادف دور کرده بود و داشتند در مورد حقوق و مزایای شغل رانندگی با هم حرف میزدند ، امیر خیلی نگران بیکاری و بی پولی بود و کنجکاو وعلاقه مند شده بود که بدونه چطوری میتونه بعنوان وردست راننده با یوسف کار کنه !
 
یوسف اولین میزبان ما درهجرتمان شد، میگفت که از خانه اش تا "Somerset West" همان مقصد نهایی ما سه ربع ساعت بیشتر راه نیست ولی الان خسته است و نمیتواند ما را تا آنجا ببرد ، ازش خواهش کردیم که شب را در منزلش بخوابیم و فردا صبح خودمان به سامرست وست برویم .
وقتی داشتم دوش میگرفتم تازه متوجه شدم که لای موهای سرم و زیر لباسهایم پر از خرده شیشه است ، یک خراش کوچک هم روی بازوی راستم دیدم که خنده ام گرفت و با خود گفتم : عجب ، پس بلاخره یک یادگاری از اون تصادف خواهم داشت .
آن شب خانواده یوسف خیلی به ما محبت کردند ، اجازه دادند از حمامشان استفاده کنیم ، شاممان دادند و جایی برای خوابیدن ، همگی با علاقه و نگرانی دورمان نشسته بودن و به حرفهایمان گوش میکردند و دلداریمان میدادند ، کاملا معلوم بود که دلشان به حالمان خیلی سوخته است. خانم یوسف از برادرش تعریف میکرد، میگفت که در همان محله خودشان یک قصابی دارد و اگر

بخواهیم میتوانیم فردا با وی حرف بزنیم ، پیشنهاد میکرد که در همان محله بمانیم و همانجا مشغول کاری شویم ، هر چه بیشتر ابراز محبت میکردند بیشتر احساس آرامش پیدا میکردیم ، امیر خیلی آرومتر و شادتر از من به نظر میرسید ، دیگه از نگرانی چند ساعت پیش اثری در چهره اش دیده نمیشد .
خانم یوسف برایمان یک غذای هندی درست کرده بود و گرچه خیلی تند بود ولی خوشمزه بود ، خانم بسیار متین و آرومی بود و چهره کاملا مادرانه ایی داشت مثل اغلب خانمهای خانه دار که زندگیشان در مراقبت و نگهداری از خانواده خلاصه میشود ، وقتی که داشتم ظرفها رو جمع میکردم که ببرم آشپزخانه با تعجب پرسید که چیکار دارم میکنم.
- خب میخوام بشورمشون !
همه شروع کردند به خندیدن حتا این امیر لعنتی ، ظاهرا حق با اون ها بود با وجود سه دختر و یک مادر این کار من قدری خنده دار به نظر میرسید آن هم در یک خانواده مسلمان .
وقتی خواستم که حداقل اجازه بدهند چایی را من درست کنم دخترها مخالفت کردند و گفتند : مرد که این کارها رو نمیکنه تازه شما میهمان هستید ، یوسف هم که مثل یک کدخدای خسته روی مبل لمیده بود و موذیانه لبخند میزد ، نمیدونم داشت چیزهایی را توی فکرش سبک و سنگین میکرد یا که فقط خسته بود ولی خیلی کم حرف میزد و ساعتی هم ترکمان کرد که به کامیونش سری بزند .
از اخلاق امیر یک نکته را خیلی خوب فهمیده بودم و آن اینکه همیشه سعی داشت کوتاهترین راه و نزدیکترن شانس را انتخاب کند.
وقتی که داشتیم برای خواب آماده میشدیم شروع کرد درگوشی حرف زدن و پرسید :  تو نظرت چیه؟ اینها از ما خیلی خوششون اومده ، حتما میتونند کمک مان کنند که کاری پیدا کنیم ، دیدی  چطور نگرانمون بودند و هی میپرسیدند که آیا جایی را داریم ، چیکار میخوایم بکنیم ، چطوری میخوایم کار پیدا کنیم ،  ازمون خوششون اومده ...
- آره خب اینها خیلی مهربونند حالا منظورت چیه؟
- خب میگم چطوره یه مدت پیششون بمونیم ، حتما اینا خیلی دوست و آشنا دارند و کمکمان میکنند تا کاری پیدا کنیم ، میدونی چیه ؟ اصلا به نظرم این خانواده دو تا پسر کم داره...
با اینکه امیر جدی حرف میزد ولی من خنده ام گرفته بود و گفتم : ببینم منظورت از دو تا پسر دو تا داماد که نیست!؟ ... حالا دیگه انگار تو دیوونه شده ایی امیر ، هوس ماجراهای رمانتیک فیلمهای هندی  زده به سرت ؟ سربارشون میشیم پسر ، تازه یوسف فردا دوباره بر میگرده توی جاده ، من و تو با ین سه تا دختر و یه زن چه جوری میخوایم اینجا بمونیم؟ نکنه فراموش کردی که اینها مسلمونند و توی محله مسلمونها هم دارن زندگی میکنند ؟
نمیدونم این ایده چطوری به فکر امیر رسیده بود از خستگی و درماندگی بود یا از سفره محبتی که آنشب برویمان باز شده بود و مدتهای طولانی ازش محروم بودیم . اما خیلی امیدوارانه حرف میزد و انگار میخواست منو متوجه کنه که داریم یک فرصت خوب را از دست میدهیم  و ادامه داد : ببین تو داری باز یه شانس دیگه رو از دست میدی ، این قسمت ما بود که از اینجا سر در بیارویم ، بیا یه مدت پیششون بمونیم و سرو سامون بگیریم ، بذا حداقل این خستگیمون از تنمون در بیاد بعدش هر جا تو بگی میریم.
یه کم رفتم توی فکر و خودم را تصور کردم که مرد میانسالی هستم با روپوش سفید قصابی با یک همسر مسلمون هندی و سه چهارتا بچه قد و نیم قد ... " نه ! امیر ، اگه تو بخوای میتونی بمونی ولی من نه میخوام و نه میتونم ، نمیتونم بذارم سرنوشتم به اینجا ختم بشه" ... امیر گفت : "خب  آرومتر حرف بزن چرا داد میزنی" ، خودم حواسم نبود که صدام رفته بالا ، انگار که ترسیده باشم و بخوام چیزی یا کسی را از خودم دور کنم  صدامو برده بودم بالا . دوست نداشتم بذارم امیر برام  داستان رمانتیک هندی بسازه ...
- بخواب امیر ! فردا صبح از اینجا میریم .
صبح با فاطمه دختربزرگتر یوسف موافقت کردیم که صد رند بگیرد و ما را با وانتش به سامرست وست برساند ... چند لحظه بعد از اینکه امیر رفته بود از کامیون یوسف کیفش را بردارد متوجه سرو صدایش شدم که داشت با یوسف بگو مگو میکرد ، ناراحت و عصبانی بود و میگفت که یوسف کیفش را باز کرده و پخش اتومبیل را دزدیده است ، یوسف با بی اعتنایی منکر چنین چیزی بود و میگفت از همه چی بی اطلاع است ، معلوم بود که دروغ  میگفت ، وقتی امیر برگشت و به یوسف گفت که میخواسته  پخش اتومبیل را بابت لطفی که به ما کرده به وی هدیه کند صورت یوسف از خجالت سرخ شد و رفت داخل خانه .