کنستانشیا

خاطرات خاکستری - سه
در کودکی یک روز که از پشت پنجره باران را تماشا میکردم همان بارانی که دیوار کاه گلی همسایه را خراب کرده بود و سقف خانه شان را برسرشان ریخته بود از دست خدا شاکی بودم و میپرسیدم: خدایا چرا اینجوری !؟ چرا شش ماه باران نمیفرستی و همه جا خشک میشود و بعد آنقدر میفرستی که خانه همسایه فرو می ریزد!؟

در زندگی نیز گاهی پیش میآید که شانس و برکت به کلی باهات قهر کنه و گاهی برعکس از در و پنجره خوش شانسی بباره . همیشه گفته ام خدایا وقتی میگیری یکی یکی! و وقتی هم میبخشی بازهم یکی یکی. انگار همین حرفهایم باعث شده بود که باز لج خدا بگیرد و باران گرفتاریها یکریز و بی وقفه بر سرم ببارد ، باز هم نه یکی یکی ، خروار خروار !

مدتی بود اتاقی در یک پانسیون اجاره کرده بودم ، ارزانترین جایی که میشد در"پرتوریا" گیر آورد و شب را به روز رساند ، جایی بهتر از خیابان .
پانسیون "کنستانتیا" یک ساختمان دو طبقه بود با راهروهای  تنگ و دراز و در هر راهرو حدود چهل اتاق، اتاقهایی هم شکل و اندازه ، همرنگ و هم بو ، با یک تخت چوبی و تشک اسفنجی ، یک دوش با پرده پلاستیکی و یک کاسه روشویی ، با آدمهایی که گرچه همشکل و هم بو نبودند ولی دردشان یکی بود ، آوارگی و بی پولی و تنهایی و بی امیدی !
دختر روسی که از زادگاه خود هزاران کیلومتر دور شده بود تا خوشبختی را در سرزمینی دیگر تجربه کند و هیچ شرم از آن نداشت که برای سیر کردن شکمش خود فروشی میکند ، اشراف زاده ایی افریکانس که از شرم ورشکستگی خود را از دوستان و فامیلش مخفی میکرد ، تکنیسن ایرانی که کارد به استخوانش رسیده بود و همه چیز را رها کرده بود تا در فضای غربت شاید که طعم واقعی اکسیژن را تجربه کند ، مرد پرتقالی سرخورده و دلشکسته از عشق که برای تنبیه و تطهیر روحش از زندگی استعفا داده بود ، پسرک لبنانی که برای تحصیل آمده و ناکام مانده بود ، زنی میانسال که هیچوقت از اتاقش بیرون نمیآمد، زن و شوهری مسن که همیشه با هم بودند و با هم راه میرفتند و با هم مست میکردند و باهم میخندیدند و با هم میگریستند و دهها آدم با شکلها و قیافه ها و داستانهای متفاوت در اتاقهایی یکرنک و یک بو ، جایی که به هنگام ورود بوی خفه کننده الکل و سیگار میخورد توی صورتت و سرت گیج میرفت ... مشگل در همان هنگام ورود بود بعد که وارد میشدی کم کم عادت میکردی و حتا میتوانستی با دیگران توی بالکن بنشینی و گپی بزنی و از حرفهایی که میزدند حسابی حالت از زندگی و روزگار به هم بخورد و همانجا بالا بیاوری !
خانم "اینگل بلاخت "مدیر پانسیون یا در واقع همانی که کارش فقط گرفتن اجاره ها و غر زدن بود میانه اش با من چندان بد نبود ، هر بار که مرا می دید قهوه تعارفم میکرد ، خیلی قهوه میخورد خیلی هم سیگار میکشید طوری که هیچوقت بدون سیگار ندیدمش یک بار هم خاکستر سیگارش افتاد توی لیوان قهوه ام که کلی شرمنده شد و عذرخواهی کرد و من برای اینکه خجالت نکشد همانطور لیوانم را سرکشیدم ، وقتی که گفتم "اشکالی ندارد خاکستر برای زایمان خوب است و دیده ام که بعضی خانمهای باردار اونو میخورند" کلی خنده اش گرفته بود و فنجان قهوه را ریخته بود روی دامنش، مدام از ایران میپرسید و از آداب و رسوم مان و من هر چه حرفای خوب خوب بلد بودم  در مورد ایران برایش تعریف میکردم و کلی ذوق میکرد. معمولا از دست چند ایرانی که آنجا ساکن بودند شاکی بود و میگفت که اجاره هایشان را به موقع نمیدهند و سرو صدایشان خیلی زیاد است.
یک روز فضای پانسیون به کلی تغییر کرد و رابطه ام با خانم مدیر به هم خورد، نه فقط با وی بلکه با همه ساکنین ساختمان و آن روز روزی بود که ماموران مخابرات آمدند و یکی از ایرانی ها را با خودشان بردند ، گویا از تلفنی که در راهرو بود سیمی به اتاق خود کشیده و ساعتها به حساب مخابرات به خارج از کشور زنگ زده بود.
دیگر کسی نه سلامم میداد و نه جواب سلامم را . حتا "آقای استیو" آن مرد ثروتمند ورشکسته که بچه های ایرانی را خیلی دوست داشت و از هر فرصتی استفاده میکرد تا شادشان کند و بارها آنها را به رستوران برده بود دیگر حتا نگاهمم  نمیکرد.
بعد از آن روز بچه های ایرانی میخواستند پانسیون را ترک کنند و دنبال جای جدیدی بودند. هراس بچه ها قابل درک بود. بی پولی، بی کاری، بی کسی و اقامت غیر قانونی و حالا بی آبرویی ، بعضی از آنها حتا برای رفع گرسنگی شبها به کلوب مردان" گی"  میرفتند و وانمود میکردند که گی هستند تا دوستی و رفیقی پیدا کنند. آخر جماعت" گی "ها خیلی به هم کمک میکنند و تقریبا وضع همه شان خوب است ، خوب لباس میپوشند و اتوموبیلهای خوب سوار می شوند و صاحب شغلهای خوب هستند ولی برای استفاده از دوستی با آنان و اثبات گی بودنت لابد باید کارهایی هم میکردند!
گرچه هیچ آینده روشن و نیمه روشنی برایشان دیده نمیشد ولی حتا با این اوصاف هیچکدام تمایلی برای برگشتن به ایران نداشتند. هر چی بود جذابیت تجربه های جدید و آزادی و بی مسئولیتی برایشان جالب و امیدوار کننده بود ، تجربه هایی که گرچه خیلی گران  تمام میشوند ولی به میل و با آزادی رخ میدهند ، ایرانی جماعت در خارج از کشور کم و بیش مانند پرنده ایی است که از قفسی تنگ و تاریک رها شده باشد و این پرنده کوچک گاه در آسمان بیکران اسیر بادها و طوفانهای وحشتناکی میشود که بی اختیار جز تسلیم و خاموشی راه دیگری نمی یابد ، تمام زندگی این پرنده نقشی از خاطره و احساس دلگیر کننده آن قفس را با خود دارد ، قفسی که تجربه  ی در آن بودن تحمل هر جهنمی را برایت آسان میسازد .
 
دیگر بیش از آن نمیشد نگاههای تحقیر آمیز ساکنین پانسیون را تحمل کرد ، حتا دیگر نمیشد خود شهر را تحمل کرد ، شهری که جز خستگی و آوارگی چیزی دیگر برای من نداشت ، شهر بی پولی ، شهر بی کسی، شهر بی لبخندی!
آنشب که به پانسیون برمیگشتم تصمیم ام را گرفته بودم ، رفتم با خانم مدیر تسویه حساب کردم سپس رفتم سراغ بچه های ایرانی .
- بچه ها من فردا صبح  از اینجا میروم . منظورم نه فقط از این پانسیون که از این شهر میخواهم بروم اگر کسی خواست میتواند با من بیاید ولی مسئولیتش خودش .
همگی با تعجب میپرسیدند کجا !؟  با همان هراسی که فقط در چهره یک بیگانه ی بی پول و تنها و بی پناه میتوان دید.
- من میروم کیپ تاون.
- تو که کسی را آنجا نداری قبلا هم که آنجا نبوده ایی . تازه پول هم که نداری. وقت اقامتت هم که تمام شده حداقل اینجا چند تایی دور هم هستیم و...
-  دورهم هستین که چی !؟  که از صبح تا غروب توی خیابونها پرسه بزنین و شبها سر بسر روسپی های خیابونی بذارین و بعدش توی این مخروبه بشینین و برای هم جک و داستان تعریف کنین ؟ همه اینها هر جای دیگری هم هست ، نیست ؟ یا آنقدر انتظار بکشین تا شاید معجزه ایی براتون رخ بده و یکی پیدا بشه که زندگیتونو تغییر بده ؟ ... من نه دنبال شانس هستم نه تقدیر! نمیتونم اینجا بمونم و این وضع را به عنوان تقدیر و سهمم از زندگی  بپذیرم. زندگی بدون حق انتخاب برایم بیشتر هراس آوره تا بدون شانس!
گرچه حس میکردم که تک تکشون تمایل به آمدن دارند ولی شاید حق با آنها بود لابد چیزهایی داشتند که میترسیدند از دست بدهند ، ولی من هیچ نداشتم ، نه رویا نه توهم و نه اعتقاد به اینکه روز معجزه ایی رخ خواهد داد . برای اینکه کمی قوت قلب داده باشم گفتم : تازه من یه چیزی هم دارم که شماها ندارین ، اتومبیلم  و سیصد دلار پول نقد که میشه پول بنزینم که منو میرسونه به کیپ تاون ، آنجا هیچی نداشته باشه حداقل دو تا اقیانوس گنده داره که دل آدم نگیره ... حالا هرکی با من میاد بره چمدونش رو ببنده.
- تو دیوانه ایی
- میدونم!
...
گاهی فقط باید رفت ، میدونم که همیشه جایی هست که از دیدن من شاد میشه ، همیشه کسی هست ، حتا در دورافتاده ترین نقطه روی زمین که از دیدن من و من از دیدن او شاد خواهیم شد، در زندگی چیزهایی هست که تا براه نیافتی سهمی از آنها نخواهی برد ، آنکه میماند چیزی جز تکرار نصیبش نخواهد شد ، برو ...