میزبان دوم

خاکستری ها - هفت
خوش آمد گویی و خوشرویی عدلان وقتی که از اوضاع مان با خبر شد تا غروب هم نپایید. اون بیچاره هم بد جوری دچار خیالات شده بود و رویاهای زیادی برای خودش تجسم کرده بود ولی با دیدن ما تازه متوجه شده بود که برعکس خیالاتش من نه فقط آدم خوش شانسی نیستم برای کسی هم شانس نمیآورم.
مردی پنجاه شصت ساله که ظاهرا به امید یافتن ثروت و ایجاد زندگی بهتر هزاران کیلومتر از همسر و بچه هایش دور شده بود ، مدتی در پرتوریا برای شخصی کارهای بنایی کرده بود و سپس با همان شخص به اینجا کوچ کرده و مشغول کارهای تعمیراتی خانه ویلایی اش بود که از قرار معلوم داشت به یک محل تجاری تبدیل میشد ، خانه ایی در نبش خیابان با چندین اتاق کوچک و بزرگ و حیاطی بدون باغچه که تازه آجرفرش  شده بود .
از اینکه با آن وضعیت به سراغش رفته بودم و ناامیدش کرده بودم ناخودآگاه کمی احساس گناه میکردم اما دلیلی برای این حس نمی یافتم  زیرا نه فقط وعده ایی به وی نداده بودم بلکه حرفهای قبلی وی نیز همه دروغ از آب در آمده بود و برخلاف گفته هایش نه از کار خبری بود نه شرکتی داشت و نه جایی مستقل برای خودش .
من و امیر تصمیم گرفتیم روز اول را بی خیال همه چیز بشویم و برویم شهر را بگردیم ، تا غروب حسابی خیابانهای سامرست وست را متر کردیم و کلی خوش گذراندیم و مقداری هم مواد غذایی خریدیم و به منزل برگشتیم و مشغول تهیه شام شدیم ، امیر و عدلان مشغول درست کردن اسپاگتی شدند و من مشغول تهیه سالاد بودم که یکدفعه هوس آبجو کردم و به فکرم رسید که بروم بیرون و چند تایی آبجو بخرم میدونستم که امیر آبجو "آمستل" خیلی دوست داشت و حتما خوشحال میشد ،  وقتی که گفتم قصد چه کاری را دارم عدلان اخمهاش رفت توی هم و شروع کرد به غر زدن که آبجو حرام است و ال و بل ، گفتم که " خب تو نخور مگه کسی مجبورت کرده " که برگشت و گفت خونه ایی که توش از این حرامها باشه نماز نمیافته ، گفتم خونه به این بزرگی حالا تو برو یه گوشه ایی نمازتو بخون که بیافته و بعد خندیدم و رفتم بیرون.
وقتی در بیرونی حیاط را باز کردم متوجه شدم که دختر جوانی پشت در ایستاده است و میخواهد زنگ خانه را بزند ، پرسیدم که دنبال کی است و چه میخواهد ، دختر دو رگه ایی بود ریز نقش و تقریبا نمیه برهنه ، سوالم بیخود بود و کاملا میشد از ظاهر و طرز حرف زدنش حدس زد که باید یکی از روسپی های خیابانی  باشدا ،انگار اسم عدلان را فراموش کرده بود و فقط میگفت "اینجا یه آقایی هست ... " که تا گفتم عدلان !؟  نفس راحتی کشید و گفت بله .
آنشب عدلان بنده خدا گرچه رعایت حال ما را کرد و ناکام ماند ولی تا نیمه شب همه اش از صحنه ها و تجربه های سکسی که با این زنها داشت حرف میزد و همه ریزه کاریها را با دقت و هیجان تعریف میکرد.
...
روز بعد تصمیم گرفته بودیم در کارهای تعمیرانی خانه به عدلان کمک کنیم وقتی مشغول کار بودیم و طرز کارکردن عدلان را میدیدم پیش خودم گفتم " این بابا اینجوری که کار میکنه کارهای این خونه تا یکسال هم تموم نمیشه " شاید هم عمدا کش میداد که هم جانپناهی داشته باشه و هم کاری ،  بعد از ظهرعذرخواهی کردم و گفتم که باید بروم بیرون ، رفتم سراغ چند آژانس مسکن که از نرخ  اجاره اتاق و خانه اطلاعاتی کسب کنم و با مرد جوانی هم دوست شدم و قرار شد بیشتر همدیگر را ببینیم.
سر راهم وقتی به منزل برمیگشتم همه اش به فکر این بودم که آیا میشود در کارهای تعمیراتی خانه با عدلان همکار و شریک شد و چند روزی و شاید چند هفته ایی کمکش کرد و پولی گرفت . 
اما بعضی آدمها در حساب و کتاب کردن سود و منافعشان خیلی تیز و با هوش اند و حداقل از من خیلی جلوتر و آنطور که عدلان پیش خودش حساب کرده بود ما هیچ سودی برای وی نداشتیم و چه بسا سربارش هم  میشدیم ، غروب که دور هم نشسته بودیم و گپ میزدیم عدلان با آب و تاب پیشنهاد کرد که برویم در یک کارخانه پتو بافی که صاحبش یک ترکیه ایی است کار کنیم ، میگفت که در نماز جمعه با وی آشنا شده و یکی از اقوامش مدتی در کارخانه اش مشغول کار بوده  و ماهی دو هزار رند حقوق میگرفته است ولی الان کارش را ول کرده و یکی از ما میتونیم جایش را پر کنیم.  کمی در مورد جا و شرایط کارخانه حرف زد و بعد گفت در همین یکی دو روز آینده قرار است صاحب کارخانه برای انجام کاری به سامرست وست بیاید و بهتر است وقتی آمد با وی صحبت بکنیم و برویم و مشغول کار شویم. طوری حرف میزد که انگار همه را قبلا به امیر گفته بود و مخاطبش فقط من بودم.
از شنیدن جمله " یکی از ما " خوشم نیآمد و به عدلان گفتم : یکی نمیشه ، ما هر جا برویم دو تایی میریم اونم به شرطی که مطمئن باشیم آنجا تامینمان میکند و امیدی برای پیشرفت هست.
اما حالت چهره عدلان و لحنی که حرف میزد غیر مستقیم میگفت که بهتر است هر چه زودتر از اینجا بروید.
آنشب من و امیر حسابی باهم درگیر جر و بحث شدیم ، اصرار من بر این بود که دنبال کار بهتری باشیم و خودمان را اسیر یکی دو هزار رند نکنیم وعصبانیت وی از این بود که ما هیچی نداریم و مجبوریم که هر پیشنهادی را فعلا بپذیریم ، شاید حق با وی بود ولی من اصرار میکردم که عجله نکنیم و چند روزی خودمان در شهر بگردیم و دنبال کار بهتری باشیم سعی میکردم امیر را قانع کنم که حتما کارهای بهتری هم پیدا میشوند و یکجوری راضی اش کنم که نگران نباشد .
- امیر! ما هنوز مقداری پول داریم و لازم نیست این همه نگران باشی از همین فردا میتونیم بریم دنبال ایده هامون، شاید فرصتهای بهتری گیر بیاوریم.
که با عصبانیت گفت:
- خودت هم میدونی با این پول بیشتر از چند هفته نمیشه زنده موند بعدش چی؟ اینجا حتا اگه بخوایی آب خالی هم بخوری باید پول بدی !
- با اون حقوق هم فقط میشه زنده ماند نه اینکه زندگی کرد البته داخل یک کارخانه وسط بیابون ، خب بعدش چی؟ اون کارخونه صد کیلومتر از شهر دوره صبح تا شب باید کار کنیم و همونجا هم بخوابیم نه آدم جدیدی را میشه اونجا دید و نه فرصتی پیدا میکنیم که وضعمونو بهتر کنیم ، آنجا هیچ امیدی به آینده نیست تازه فقط به یکی مان کار میدهند آن یکی چی ؟ ... بیا فردا با هم یه سر برویم مرکز کیپ تاون و سر و گوشی آب بدهیم ، فعلا کمی حوصله کن...
ولی حرفهایم اثری نداشت و ظاهرا حتا دیگه حوصله شنیدنشان را هم نداشت و با تلخی برگشت و گفت : من نمیام ، خودت تنهایی برو .

* نقاشی - علی آلنگ (با مجوز کتبی)