هوپ یعنی امید

خاکستری ها- 8
بیدار که شدم هوا هنوز تاریک بود ، تا صبح بین خواب و بیداری درگیر با ترسها و امیدهایم بودم ، خسته و منگ خودم را به دستشویی رساندم و سرم را زیر شیر آب گرفتم.
در حیاط را که پشت سرم بستم نگاهی به خیابان انداختم و با خود گفتم " بروم و ببینم امروز سهم من از زندگی چه خواهد بود" و سپس به طرف خیابان اصلی راه افتادم تا یکی را پیدا کنم و آدرس ایستگاه قطار را بپرسم.
 
از سامرست وست تا کیپ تاون حدود یکساعت و نیم راه بود در ابتدا قطار خیلی خلوت بود و رفته رفته در ایستگاههای بین راه به تعداد مسافرین اضافه میشد و هر بار که قطار به ایستگاهی میرسید چرتم پاره میشد و باز به خواب میرفتم ، وقتی نزدیک کیپ تاون رسیدیم و قطار آخرین پیچ را رد کرد ناگهان کوه زیبایی جلو چشمانم سبز شد و با هیجان از جایم برخاستم  و با صدای بلند گفتم  : وای چه کوه زیبایی !
خیلی وقت بود که کوه ندیده بودم ، از همان آخرین روزی که داشتم تهران را ترک میکردم و برای خداحافظی به درکه و پلنگچال رفته بودم ...
هیجان من نظر دیگران را نیز جلب کرده بود و بعضی از مسافران نیز با تعحب به طرف کوه برگشته و نگاهش میکردند گویی آنها نیز اولین بار بود که چنین منظره زیبایی را می دیدند.
از خانمی که روبرویم نشسته بود و ظاهرا وی نیز از هیجانم شگفت زده شده بود و می خندید اسم کوه را پرسیدم ، از جایش بلند شد و با احترام گفت : اسم این کوه "تیبل مانتن" Table Mountain است و بعد توضیح داد که چون بالای کوه مسطح و هموار است اینجوری صدایش میکنن .
زن جوان و خنده رویی بود با صدا و نگاهی گرم و شیطنت آمیز ، با گونه هایی تقریبا برجسته و چشمانی خمار که مرا یاد" ویتنی هیوستون" خواننده موسیقی پاپ می انداخت، بخصوص لبخندش ، با دامن و پیراهن نازک تابستانی و با یک کیف ظریف چرمی دست ساز چنین به نظر می آمد که قصد تفریح و گردش دارد .
زن جوان با لبخند پرسید که از کجا میآیم و به کجا میروم ، گفتم نمیدونم کجا دارم میرم ، ولی اگه دوست داره میتونم بگم از کجا دارم میام ، انگار که حرف خنده داری شنیده باشد خندید و گفت : نه مهم نیست از کجا میای مهم اینه که کجا میری که اونم نمیدونی! ولی مطمئنم اولین بارت است که از کیپ تاون دیدن میکنی و سپس خودش را معرفی کرد : من "Hope " هستم .
مثل خیلی ها که وقتی غریبه ایی را می بینند و سعی میکنند از جذابیتهای شهرشان تعریف کنند از بزرگی کیپ تاون و ساحلها و جاهای دیدنی اش برایم میگفت ، همانطور که سرپا ایستاده بودیم و گفتگو میکردیم به آخرین ایستگاه رسیدیم و وقتی داشتیم پیاده میشدیم باز پرسید که بلاخره کجا میخواهم بروم و آیا کسی را در شهر میشناسم؟
- واقعا جایی را نمیشناسم و این اولین دیدارم است و شما هم اولین کسی هستید که ملاقاتش کردم .
با شیطنت و با لبخند گفت : "The first chose, The Best chose " . اولین بار بود که این اصطلاح را میشنیدم ، کمی مکث کردم تا خوب متوجه معنی اش بشوم که احساس کردم ظاهرا از خنده اش و حرفی که زده بود کمی خجالت کشیده و نگران شده است ، حس کردم باید چیزی بگویم و گفتم : "خداوند کسانی را که اول صبح زودتر از دیگران لبخند میزنند تا آخر روز در آغوشش میگیرد" ، اما نتونستم جمله ام را واضح بگم و خواست که توضیح بدهم ، وقتی متوجه منظورم شد اینبار با اعتماد بیشتری خندید و پرسید که اینو کجا خوانده ام و من به شوخی گفتم که در کتاب مقدس ، که باز لبخندی زد و پرسید : جدی میگین ؟ نکنه شما کشیش هستین!؟
چنان صمیمی و راحت حرف میزد و میخندید که انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم ، گرچه تشنه محبت بودم ولی عادت به این همه صمیمت و مهربانی در اولین دیدار نداشتم ، رسم فرهنگ ما چنین نبود ، رسم بود که همیشه در اولین برخوردها بخصوص با جنس مخالف برای خود بالاترین نرخ گذاری را بکنیم و طوری برخود کنیم که دست نیافتنی به نظر بیاییم و طرف مقابل را یک جوری شیفته و تشنه خود بکنیم تا مجذوبمان شود . از قدیم گفته اند باد آورده را باد میبرد پس نباید نشان دهی که باد تو را در مسیر کسی قرار داده است و گرنه ممکن است قدر و ارزش ات را نداند ، در رسم ما همیشه غرور مقدم بر مهرورزی بود.
به خودم گفتم من که معمولا به راحتی سراغ خانمها نمی روم و با این شرایطی هم که دارم شاید تا مدتها یک همچین شانسی به سراغم نیاید ، بهتراست این شانس را از دست ندهم و سپس بدون اینکه به خودم فرصت شک و تردید بدهم ازش خواستم که برویم باهم قهوه ایی بخوریم که بلافاصله در جوابم گفت : قهوه نه! یعنی نه فقط قهوه . بریم با هم صبحونه بخوریم. با این همه مهر و محبت و خنده رویی بیشتر شبیه یک موهبت الهی بود تا یک چیز تصادفی ! توی دلم گفتم هر چی که تو بگی ، هر جا بگی میریم ، فقط صورتحسابشو تو پرداخت کن!... بازهم یک اشتباه دیگر از طرف خدا ، باز هم زمان و مکان را قاطی کرد ، همیشه میبخشد ولی نمیداند کی و کجا ببخشد !
...
بعد از صبحانه و خداحافظی با هوپ تا ظهر مشغول پرسه زنی در مرکز شهر بودم و با هر کسی که میتوانستم گفتگو میکردم تا شاید روزنه ایی برای یافتن کاری پیدا کنم ، یک مغازه فرش فروشی ایرانی هم دیدم که اول خواستم بروم داخل و با صاحب مغازه گفتگو کنم ولی بعد که از پشت شیشه چشمم افتاد به قرآن و چند کتاب دینی ابا خودم گفتم که این یارو تاجر نیست و اگر بروم تو حتما تا غروب میخواهد نصیحتم بکند و منصرف شدم و برگشتم و به راهم ادامه دادم و وارد یک مغازه موبایل فروشی شدم که مرد پاکستانی آب پاکی روی دستم ریخت و پیشنهاد داد که بیخودی وقتمو تلف نکنم و برگردم و بروم پرتوریا ، نمیدونم چرا بعضی از این
پاکستانی ها اینقدر تنگ نظر و بخیل اند. چند خیابان آنطرفتر یک مغازه گردنبند فروشی نظرم را جلب کرد ویترین مغازه پر بود از گردنبندهای دست ساز سنگی و فلزی ، مرد فروشنده تا متوجه لهجه ام شد با هیجان پرسید که آیا ایتالیایی هستم ؟ من هم با بی اعتنایی گفتم بله ایتالیایی هستم _ چه فرقی میکرد کجایی باشم من دنبال کار میگشتم ، که با خوشحالی برگشت و گفت : "صبر کن ، صبر کن" و بعد رفت به طرف دری که پشت سرش بود و با صدای بلند گفت " ماریا ، ماریا ، بدو بیا سورپرایز ، یه هم وطن ! متوجه منظورش نشدم تا اینکه برگشت و گفت : نامزد من هم ایتالیایی هست همینجا باش تا بیآید حتما از دیدنت خوشحال میشه ، چند لحظه بعد زنی از در وارد شد و با خوشحالی شروع کرد تند تند به ایتالیایی حرف زدن و دست دادن و پرس و جو ، وقتی که متوجه شد من چیزی نمیگویم و هاج و واج عین بز نگاهش میکنم پرسید که مال کجای ایتالیا هستم ؟... با شرمندگی مغازه را ترک کردم و هی به خودم تشر میزدم که " آخه مجبوری دروغ بگویی ؟ حق ات بود یه کتکی هم میخوردی " .
خسته و گرسنه شده بودم ، آفتاب بدجوری اذیت میکرد. هوس بستنی کرده بودم و برایم عجیب بود که چرا آنجا بستنی نمیفروشند ، در پیاده رو یکی از خیابانها دو دختر نوجوان هندی با لباسهای پر رنگ و نگار و چهره های بشاش مشغول پخش اعلامیه بودند و همراه هر برگ اعلامیه یک آب نبات نیز به مردم میدادند ، در گفتگو با دختران جوان متوجه شدم که کریشنایی هستند و معبدشان در همان نزدیکی است ، با خوشحالی آدرس معبد را دادند و تصمیم گرفتم سری به آنجا بزنم ، خوبی مراسم کریشناها در اینه که روی زمین مینشینند و سخنرانها زیاد وراجی نمیکنند و مردم بیشتر مشغول دعا و رقص میشوند ، درکل مراسم شادی هست و حسابی رفع خستگی میکند ، وقتی به معبد رسیدم تقریبا آخر مراسم بود و مردم داشتند آماده میشدند که برقصند ولی همان چند دقیقه کلی باعث نشاطم شد ، وقتی که داشتم از سالن خارج میشدم یک نفر جلو در ایستاده بود و کمک مالی جمع میکرد دست کردم توی جیبم و یک بیست رندی به دستم آمد و انداختم داخل صندوق و با خود گفتم انصافا این رقص و آواز به اندازه یک بستنی کارامل چسبید.
یک فروشنده سیاهپوست پیشنهاد داد که سری به نمایشگاهی که در اسکله برگزار شده بود بزنم تا شاید بتوانم کاری یا حداقل ایده ایی پیدا کنم .
همینجوری که داشتم توی غرفه های نمایشگاه قدم میزدم و کارهای دستی و چیزهایی را که برای فروش بود تماشا میکردم به غرفه ایی رسیدم که پر بود از کارهای مختلف چرمی که خیلی نظرم را جلب کرد ولی از فروشنده خبری نبود. اطراف غرفه را که نگاه کردم متوجه شدم یک نفر آنطرف میز روی زمین دراز کشیده و صورتش را با کلاه بزرگ حصیری پوشانده و ظاهرا خواب است ، پیش خودم گفتم که لابد بازار اینا هم کساده و طفلی حوصله اش سر رفته ، وقتی صدایش کردم با تعجب دیدم که " هوپ " است همان خانمی که باتفاق صبحانه خورده بودیم. برایم جالب و غیر منتظره بود ، وی نیز از برخورد مجدد با من تعجب کرده بود و خوشحال بود.
ساعتی باهم در مورد غرفه و کارهایش صحبت کردیم ، تمام کارهای چرمی ساخت خودش بود و متوجه شدم که اکثر غرفه ها با حمایتهای کلیسا اینکارها را تولید میکنند و درصدی از فروششان را به کلیسا میدهند ، وقتی برایش حقیقت را گفتم و بازگو کردم که دنبال کار میگردم نفس راحتی کشیدم و وی نیز کلی دعایم کرد و قول داد که حتما یکروز با هم به دیدن مدیر کلیسا برویم که شاید برای من نیز فرصتی پیدا بشود خیلی خوشحال بودم که حرف دلم را زده بودم و خوشحالتر که نه فقط تغییری در رفتار وی ندیدم بلکه با مهربانی بیشتری میخواست که کمکم کند.
آنروز روز پایانی نمایشگاه بود و به هوپ کمک کردم غرفه اش را جمع کند ، وسایل و کارتن ها را بار کامیونی کردیم که قرار بود به کارگاه کلیسا منتقل کند و خودمان رفتیم کنار ساحل ، حرف زدیم و راه رفتیم ، وقتی به ایستگاه قطار رسیدیم به هوپ پیشنهاد دادم که شب را با من به سامرست وست بیاید و فردا صبح با هم به شهرشان "پارل" برویم تا هم شهرشان را ببینم و هم سری به کلیسا و مدیرش بزنیم.
از پیشنهادم ظاهرا کمی جا خورده بود ولی با این حال از من خواست که مثل یک جنتلمن قول بدهم که شب را فقط میهمانش باشم و با حالتی کودکانه گفت : راستش من درسته آدم راحتی هستم ولی خیلی دیر با کسی کنار میام ، میخوام بهت اعتماد کنم و امیدوارم که در موردت اشتباه نکرده باشم.
خیلی خوشحالم بودم که پیشنهادم را پذیرفته بود و گفتم : نگران نباش . ما آنجا اتاق خالی زیاد داریم ( گرچه خودمان هم زیادی بودیم) من هم به شما قول میدهم که راحت باشین ... وقتی به سامرست وست رسیدیم شب شده بود .
عدلان وقتی هوپ را دید قیاقه اش به طرز عجیبی تغییر کرد ، نیشش باز شد و گونه هایش گل انداخت ، یادم نیست چند بار خوش آمد گویی کرد و دستش را فشرد ، اما احساس میکردم که میخواهد همانجا تمام وجود هوپ را لیس بزند و بعد یکجا قورتش بدهد که امیر از پشت سرش یواشکی گفت که "عمو عدلان خودتو کنترل کن ، این از اوناش نیست".
امیر گرچه با هوپ برخورد خیلی صمیمانه ایی داشت ولی از دست من عصبانی بود و شاکی از این که در این اوضاع خراب چرا رفته ام دنبال خوشگذرانی و بجای کار یک دوست پیدا کرده ام آن هم یک خانم ، احساس میکردم که رفتار و اخلاقش تغییر کرده است با خودم فکر کردم لابد عدلان حرفهایی زده و فکرش را خراب کرده است اما نمیخواستم وارد جزئیات بشوم و در اولین ملاقات و حضور هوپ به زبان دیگری جر و بحث کنم و فقط به شوخی گفتم که " ببین امیر این فقط یه دوست معمولی نیست این هوپ است یعنی امید"!
صبح با هوپ رفتیم شهر" پارل " ابتدا سری به کلیسا زدیم و با مدیرش ملاقات کردیم و سپس رفتیم منزل خود هوپ که لباس عوض کند و بعد به دیدن مادرش رفتیم که در آنجا تازه متوجه شدم که پدرش یک کشیش بوده است ، مادرش زن بسیار مرتب و آروم و مهربانی بود که در یک خانه کوچک در یک محله فقیر نشین زندگی میکرد ، وقتی ماجراهایم را برایش تعریف میکردم مدام صلیب میکشید و دعایم میکرد با خونسردی میگفت: پسرم مطمئن باش روزی خدا را ملاقات خواهی کرد ، عجله نکن ولی زمان را نیز هدر نده ، به راهت ادامه بده! آدمها خودشون راهشون را انتخاب میکنند ، سعی کن راه درست را انتخاب کنی ، من دو پسر دارم یکی مددکار حقوقی است و در زندان مرکزی شهر کار میکند و دیگری یک بذهکار و خلافکار که وی نیز در همان زندان بازداشت است ... وقتی بهش گفتم خدا دارد با من لجبازی میکند آهی کشید و گفت این تویی که میخوایی خدا را امتحان کنی ، با خدا خشم نکن ، با این کارت فقط خودت را مجازات میکنی ، یادت باشد بازنده و برنده این امتحان خودت خواهی بود.
شهر پارل یکی از مراکز اصلی تولید شراب است و اطراف شهر پر از باغات انگور و کارخانه های شراب سازی ست و چون هوپ بچه همان شهر بود اطلاعات زیادی در مورد تاریخ و فرهنگ شهر میدانست و ظاهرا دوست و آشنا هم خیلی داشت طوری که وقتی در شهر قدم میزدیم با خیلی ها احوالپرسی میکرد. خیلی تمایل داشت که مدتی پیش اش بمانم و حتا همانجا مشغول کار شوم خیلی خوش بین بود که میتوانم کارهای زیادی در کارگاههای کلیسا انجام بدهم ولی من تمایل نداشتم وارد یک رابطه جدید شوم دوست داشتم رابطه مان فقط در حد یک دوستی بماند به هوپ گفتم که در مورد پیشنهادش حتما فکر میکنم ولی من و امیر قرار گذاشته ایم تا وقتی که وضعمان روبراه شود با هم باشیم .
...
شب که از پارل برگشتم متوجه شدم امیر نیست ، کار در کارخانه را پذیرفته و وسایلش را جمع کرده و رفته است ، بی هیچ یادداشتی و خداحافظی!
خیلی دلم گرفت ... خیلی ، احساس میکردم که اینکار را نه فقط برای نیاز مالی بلکه قدری هم بخاطر عصبانیت و خستگی از دست من انجام داده است ... خیلی تنها شده بودم و جای خالی امیر خیلی دلتنگم میکرد.
عدلان از دیدنم کمی جا خورده بود ، ظاهرا گمان کرده بود که شب بر نمیگردم ، میهمان داشت همان دختری که چند شب پیش سراغش آمده بود با یکی دیگر ، که از وی بزرگتر بود و درشتتر، هر دو را برد توی یکی از اتاقها و در را بست ، احساس خوبی نداشتم میخواستم منزل را ترک کنم اما جایی برای رفتن نداشتم با خود گفتم هر جوری شده فردا یا باید اتاقی اجاره کنم یا بروم پیش هوپ .دومی خیلی پر رو بود ، یک حرفه ایی بود ، زبر و زرنگ که سعی میکرد با یک تیر دو نشان بزند ، از فرصت استفاده کرده بود و آمده بود سراغم و سعی میکرد راضی ام کند ، خیلی به پرو بالم پیچید و آخرسر پرسیدم که معمولا برای سکس با عدلان چند میگیرد ... دویست رند دادم که دست از سرم بردارد و رفتم دراز کشیدم توی حیاط و مشغول تماشای ستاره ها شدم.
بعد از مدتی دوباره آمد سراغم و نشست کنارم ، ظاهرا از دستم خیلی عصبانی بود ، با تمسخر نگاهم کرد و گفت :
- اینجا دراز کشیدی چیکار میکنی!؟ ستاره ها را میشمری ؟ لابد داری دنبال ستاره بختت میگردی! شنیده ام که چیا سرت اومده همه اینها به خاطر غرور و خودخواهی خودت است! تو خیلی آدم مغروری هستی و گرنه این همه تنها نمیشدی ، یه آدم بدبخت و تنها... تو فکر میکنی من همه اش دویست رند میارزم!؟ شاید هم فکر میکنی که من یه آشغالم نه ؟ به من دست بزنی کثیف میشی ، ولی خودت چی هستی؟ خودت چند میارزی!؟
- آره من آدم تنهایی هستم اینو خودم میدونم و دلیلش هم اینه که هیچوقت بهای آدمها رو درست تشخیص ندادم اونایی را که باید نگهمیداشتم و زندگی ام را برایشان میبخشیدم با نگاههای سرد از خودم دور کردم و به خیلی ها بیش از اونی که ارزششون باشه پرداخت کردم ، مشگل من اینه ... آره ، ای کاش بهای درست آدمها را میفهمیدم !... بهای تو هم دویست رند نیست بلکه همون صد رندی است که عدلان بهت میده که با تو بخوابه ، اون دویست رند شاید بهای غرور من بود که تو دست از سرم برداری... حالا دیگه پاشو برو و منو با این آسمون تنها بذار ...
آسمان لبریز از ستاره بود !