و یک لبخند

خاکستری ها - 9
صبح آقای " اسپار" صاحب ساختمانی که عدلان مشغول کارهای تعمیراتی اش بود از راه رسید.
مثل اغلب آدمهای ثروتمند عاشق در و دیوار خانه اش بود ، با غرور و سربلندی از ساختمانش تعریف میکرد و اینکه چه برنامه های تجاری برای آنجا در نظر دارد ، نمیدونم یا آدم ندید بدید و تازه به دوران رسیده ایی بود و یا اینکه واقعا هیچ آشنایی با کارهای ساختمانی و زیبایی شناسی نداشت ، با غرو پرسید که : " به نظرتان چطوره؟ کلی پول خرج اینجا شده... سه هزار متر مربع خانه است...
- نظر من!؟ خب به نظرم خونه بزرگ و دلبازیه موقعیتش هم برای کارهای تجاری خیلی خوبه ولی میتونست با پولی که خرجش شده خیلی بهتر از اینها باشه ، اینجا هنوز شبیه یک خانه مسکونی است تا محل تجاری .
ظاهرا انتظار نداشت اونجوری توی ذوقش بزنم ، کمی رنجیده بود و کمی هم شوکه شده بود ، فکر میکنم قبلا از هر کی در مورد آنجا سوال کرده بوده همه با تملعق فقط تعریف و تمجید کرده بودند ولی واقعا اون محل با دستکاریهایی که شده بود دیگه نه شبیه یک خانه مسکونی بود و نه شبیه یک محل تجاری ، وقتی که چند ایراد به طرح پارکینگ و در ورودی و نا امنی پنجره ها گرفتم قیافه اش جدی تر شد و کمی نگران .
یکدفعه از جایش بلند شد و دستم را گرفت و گفت لطفا با من بیا ! من امروز باید سفارش تمام کارهای آهنی این خونه را امضا کنم ، ولی نه اطلاعی از این نوع کارها دارم و نه وقت مطالعه و تحقیق ، دوست دارم شما هم بیایید و به طرحها نظر بدهید.
با هم به دفتر و کارگاه یک شرکت آهنگری رفتیم ، یک کارگاه بزرگ با چندین دستگاه برش و جوشکاری با کارگران زیادی که مشغول کار بودند ، طرحها و نرخها را که دیدم بنظرم خیلی ایراد داشتند ، توضیح دادم که هم طرحهایشان ایراد دارد و هم دستمزدشان خیلی بالاست ، وقتی حرفهایم را شنید کمی کلافه و آشفته شد و گفت که وقت ندارد و امروز باید برگردد و این محل باید تا یک ماه دیگر باز شود و مهمترین چیز امنیتش هست و وی نه وقت کافی برای پیدا کردن یک شرکت دیگر را دارد و نه کسی را میشناسد و نه حاظر است که پول بیخودی خرج کند .
پیشنهاد دادم که همه کارهای آهنی را به من بسپارد به شرطی که اجازه بدهد تا پایان کار در منزلش اقامت کنم و از حیاط خانه اش بعنوان کارگاه استفاده کنم و دیگر اینکه نصف کل مبلغ را پیش پرداخت کند و من هم در عوض قول میدهم که هم کار قشنگتر و محکمتری تحویلش دهم وهم ارزانتر ، قیمتی که بهش دادم یک سوم از قیمت پیشنهادی آن شرکت کمتر بود و تضمین کردم که اگر از کارم راضی نبود بقیه پول را پرداخت نکند .
ابتدا نمی پذرفت و در شک و تردید بود ، ساعتی در حیاط خانه مشغول قدم زدن بود و با عدلان در مورد من گفتگو میکرد ، بلاخره تصمیمش را گرفت و گفت : قبول ! ولی اینو بدون من آدم خیلی جدی هستم و روی حرفت حساب میکنم ، هر روز آمار پیشرفت کارت را از عدلان خواهم پرسید و اگر دیرتر از یکماه طول بکشد به ازای هر روز دویست رند از کل مبلغ کم خواهم کرد ، به شوخی گفتم اگه زودتر از یکماه طول کشید چی ؟ وی نیز به شوخی گفت آنوقت یک شام مفصل در یک رستوران خوب میهمان من خواهی بود و سپس دسته چک اش را در آورد و یک چک نوشت و مقداری هم پول نقد داد ... ساعتی بعد با تاکسی به طرف فرودگاه رفت و من پیاده بطرف ابزار فروشی ها که وسایل اولیه کارم را تهیه کنم.
...
مردمی که از خیابان رد میشدند و حیاط خانه را میدیدند با تعجب نگاهم میکردند که چطور بدون وقفه مشغول کار هستم ، از روشنایی سحر تا تاریکی شب ، گاهی حتا توقف میکردند و در مورد کارم میپرسیدند ، چند نفری از من خواستند که به منزل یا محل کارشان بروم و کارهایی را برایشان انجام بدهم و یا چیزهایی برایشان بسازم ، یکی دو نفر هم که خودشان کارگاه داشتند دعوتم کردند که برایشان کار کنم ، من هم آدرسهایشان را میگرفتم و شماره تلفنم را میدادم و قرار میگذاشتم که بعد از اتمام اینکارها حتما به سراغشان بروم .
صبح روز بیست و یکم هنوز خواب بودم که صدای آقای اسپار را شنیدم که در حیاط با عدنان گفتگو میکرد ، خواب آلود رفتم داخل حیاط و سلام دادم ، خیلی راضی و خوشحال به نظر میرسید .
- دیروز خبر دار شدم که کارها رو تموم کرده ایی باورم نمیشد و امروز با اولین پرواز خودم رو رسوندم اینجا ، راستش در ابتدا خیلی مظطرب بودم و چند بار خودمو ملامت کردم که چرا این کار را به تو سپردم ولی الان میبینم که اشتباه نکرده ام ، از کارت خیلی راضی ام ، این فوق العاده است! تو حتا چند روز هم زودتر تمومشون کردی.
سپس دسته چکش را در آورد و بقیه مبلغ را نوشت و گفت : این هم بقیه پول به اضافه دو هزار رند بابت خوش قولی شما ! دستش را فشردم و تشکر کردم و به شوخی گفتم اینا به کنار شام پس چی !؟
بعد از ظهر آنروز ابتدا سراغ آقایی که درهمان خیابان ساکن بود و میخواست یک پارکینگ جلوی گاراژ منزلش درست کند رفتم ، کار را پذیرفتم و سپس سراغ دوستم که در آژانس مسکن کار میکرد رفتم و خواستم که برایم اتاقی یا سویتی پیدا کند و بعد رفتم دیدن یک خانم انگلیسی که چند بار خواسته بود برای ساختن پند نرده و یک در بزرگ آهنی به منزلش بروم و با وی مشورت کنم ، خانم مسن و با سوادی بود از تاریخ ایران خیلی اطلاعات داشت و حتا از زندگی خصوصی شاه ایران و خانواده اش ، میگفت که بعد از انقلاب با خواهر شاه بطور تصادفی در ترکیه آشنا شده و وی را چند روزی میهمان خودش کرده بود ، خیلی ایران و ایرانی ها را دوست داشت و مدام گله میکرد که " آخه این چه وضعیه که بر سر کشورتون آوردین " با هم خیلی گپ زدیم و آلبوم عکسهایش را نشانم داد و ... خیلی دوست داشتم که با وی معامله کنم ، ولی میگفت که باید کمی صبر کنم تا یکی از اتومبیلهایش را بفروشد تا با پول آن هزینه ساخت در را بپردازد ، چند دقیقه ایی با هم حساب و کتاب کردیم و چایی خوردیم و بعد یک پیشنهادی دادم که خیلی از شنیدن آن خوشحال شد ، گفتم که: اتومبیل "گلف" شما در مقابل هزینه دری که برایتان درست میکنم ! و بلافاصله پذیرفت و برگه زردی را که مخصوص فروش اتومبیل هست را امضا کرد و من هم نوشته ایی را امضا کردم که تا دو هفته سفارش را تمام کنم ، یک اتومبیل دست دوم قدیمی گلف قرمز رنگ در مقابل ساخت یک در اتوماتیک !
اتومبیل را برداشتم و به تلافی خستگی ها و پیاده روی ها و تاولهای روزهای داغ آفتابی دوری در شهر زدم و سپس رفتم کنار ساحل نشستم ، غروب آفتاب را تماشا میکردم و پرواز و آواز مرغان دریایی را و با خود میگفتم : خاکستریها هم روزی به پایان میرسند ، تنهایی ها و طلسم ها هم روزی میشکنند ... گیرم که به پایان هم نرسند غروب آفتاب و ساحل دریا و مرغان دریایی همیشه زیبای اند !
...
پشت میز آشپزخانه نشسته بودم و روی نقشه شهر دنبال آدرسهایی میگشتم که از مردم سفارش کار گرفته بودم که عدلان وارد شد ، گرچه آنروزها کمی مهربانتر شده بود و باز از شراکت و کار جمعی حرف میزد ولی به گمانم تنها دلیل علاقه وی به من این بود که با وی بزبان مادری اش حرف میزدم .
وارد که شد داشت یک آواز ترکی میخواند ، منو که دید با تعجب پرسید :
- چیه ؟ چرا این همه پول را را ریختی روی میز؟ داری به چی فکر میکنی؟ تو باید الان از شادی بپری هوا و منو به یه شام درست و حسابی دعوت کنی فقط چند ماه است که اینجایی و خدا را هزار مرتبه شکر! هم یه اتومبیل داری، هم کلی پول نقد و هم کلی هواخواه پیدا کردی، دوست دختر هم که داری! دیگه چی میخوای؟ چرا نشستی و بِر و بِر به پولها خیره شدی؟
- میدونی چیه عدلان؟ اینهایی که میگی درست ، ولی من اصلا به اینها فکر نمیکنم اینهایی که تو گفتی در زندگی هی میآیند و میروند ، من داشتم به یک چیز دیگه فکر میکردم ... وقتی که آن تصادف اتفاق افتاد و من آخرین داشته ام را نیز از دست دادم با امیر حساب کردیم و دیدیم با پولی که داریم فوقش فقط یکی دو ماه میتونیم زنده بمونیم ، یعنی ما باید یکی از همین روزا میمردیم! ، اونم برای همین گذاشت و رفت به اون کارخونه لعنتی که نمیره ... پیش از اینکه تو بیایی یکساعت داشتم هزینه ها و پولی را که بابت کارهایم در این مدت گرفته ام حساب میکردم ، اینجا یک چیزی است که مرا گیج کرده و برده توی فکر و حیرت ، اگر آن تصادف فقط یک تصادف بوده پس اینی که اینجاست چیه ؟ این پولی که واسم باقی مونده یعنی چی !؟
عدلان ظاهرا چیزی از حرفهایم متوجه نشده بود و با قیافه جدی گفت : خب اینی که اینجاس پول است دیگه هزینه هایت را که از درآمد کم کنی میشه سودت ، یعنی همین پولی که ریختی روی میز ، خب بشمار ببین چقدره .
- شمرده ام . بیست بار هم شمرده ام و برای همین هم توی حیرتم ، این مبلغی که روی میزاست دقیقا همون مبلغی است که من به اتومبیلم داده بودم . یعنی همه اون چیزی که توی تصادف از دست دادم ، نه کم نه زیاد! متوجه هستی چی میگم!؟ ... دقیقا همون چیزی که از دست دادم ، باور میکنی؟ ای کاش یه خرده بیشتر یا کمتر بود...
وقتی دیدم فقط داره نگاهم میکنه و هیچی نمیگه به نظرم رسید که حرف بی ربطی زده باشم ، شاید هم فکر میکرد که خیالاتی و خرافاتی شده ام ، ولی وقتی که متوجه شدم اشک در چشمانش حلقه زده و بغضش گرفته پی بردم که زیاد هم بی ربط نبوده! در حالی که مات و مبهوت نگاهم میکرد با خود میگفت : " آمان آمان الله ناسیل بویله اولرمیش؟" و از اتاق رفت بیرون و نشست توی حیاط و شروع کرد به گریه کردن و من هیچوقت نپرسیدم که آنشب برای چی گریه میکرد.
***