کو ، کو ؟

امروز در محل کارم هوس کردم با هم سر مجازی ام شام بخورم ، این کوکو سبزی را هم برای وی پختم ، نه از سر دلتنگی و تنهایی و امروز در محل کارم هوس کردم با هم سر مجازی ام شام بخورم ، این کوکو سبزی را هم برای وی پختم ، نه از سر دلتنگی و تنهایی و از این حرفا ، از سر عشق و علاقه و اینکه دراین یکی دو سال بهترین دوستم بود و بهترین دوستش بودم ، کلی با هم زندگی کردیم ، کلی گریه کردیم و کلی خندیدیم و کلی باهم بزرگ شدیم ، با هم حرفها زدیم ، نه از روی مصلحت ، از ته دل ، حرفهایی که نمیشود با هرکسی زد ، حرفهایی که بیشتر نیاز به شنیده شدن دارند تا گفته شدن ... به خودم گفتم ما که در عالم مجاز ازهمه چی حرف می زنیم ، همه کار با هم میکنیم ، غمگساری میکنیم ، دلربایی میکنیم ، گاهی یه شبه بیست سال جون میشیم و ادای نوجوونا رو در میاریم ، گاهی شاعر میشویم ، گاهی مادر مردم میشویم و گاهی پدر مردم را در میآوریم ، گاهی محبوب و گاهی مغضوب دیگران ، گاهی دعوا میکنیم گاهی آشتی میدهیم ، گاهی فلسفه زندگی را به هم میریزیم  و گاهی نظم کائنات را تغییر میدهیم ، گاهی متحد می شویم ، گاهی انقلاب هم میکنیم ، و ... اصلا بگو چه کارا که با هم نمی کنیم ، و من در حیرتم که چرا این همه کش و قوس میآییم و لفتش میدیم و اون کار اول را آخر میکنیم !؟ حالا چرا یه شام با هم نخوریم ؟ حالا چرا یه کو کو سبزی افریقایی با هم نخوریم ؟ اصولا در قبیله ما رسم چنین نیست که شش سال و شش ماه و شش روز شعر ببافیم و غزل بخوانیم و داستان تعریف کنیم و مخ بزنیم و آخرش بگوییم : بفرمایید شام و بعدش ... بعدش ... بعدش
دو پیک تکیلا هم گذاشته ام ور دستمون که با هم بخوریم و بعدش بپریم سر کول هم و رستگارشویم ...
...

حالا چون مجازیه منم به احترامش صندلیمو خالی گذاشتم ، انشالا تعالی یه روزی تکنولوژی به اون حدی برسه که هر کی رو خواستیم با همین اینترنت دانلود کنیم و بیاریمش سر سفره مان و هر کی رو نخواستیم با همین اینترنت ریپلای کنیم به کائنات ...