بی بوسه

نشسته بودم ماه را تماشا میکردم ، آرام آرام از مقابل در بالا آمد و از حیاط گذشت و پشت دیوار همسایه ناپدید شد.

در میگشایم و به انتظارت می نشینم ،
تو می آیی ، می آیی و از بام خانه ام میگذری ،
درِ نیم گشوده آرام آرام بسته میشود بی آنکه بوسه ایی از تو به یادگار گرفته باشم ...
...
شاید بعضی هام حس منو داشته باشند یا حداقل با اون آشنا باشند ، حسی که میگه خوشبختی همیشه با توست ، باهم راه میروید ، سایه به سایه ، پا به پای هم ، در کنار هم ، نگاهت میکند و نگاهش میکنی ، ولی هرگز همدیگر را در آغوش نمیکشید!