کوچه

کوچه ای که اسمش یادم نیست ، هیچوقت اسمها یادم نمی مونه ، به چه دردی میخورند اسمها ، اما حس های زیادی از آن کوچه هنوز با من اند مثل خیلی از آدمها که اسمشون یادم نیست ولی ازشون خاطرات زیادی دارم.
تنها چیزی که از آن کوچه یادم است هر پنجشنبه منو از هیاهوی گنگ و بی انتهای شهر بیرون میکشید و به زیبایی روشن و آرامشِ بی انتهای طبیعت می رساند ، گاهی هم به آدمهایی کمی متفاوت ، به دوستانم، دوستانی که در انتظارم بودند، به دوستانی که بیقرارشان بودم. به رفیقی که زیر تخته سنگی آتشی برافروخته و بی آنکه بداند در راهی با لیوانی چای با طعم آویشنِ کوهی به انتظارت نشسته است.
به تپه ها و صخره ها ، به رودخانه ها و قله ها ، به هفت حوض و پلنگ چال، به قله شاه نشین _که تهران با آن همه بزرگی و شلوغی اش چقدر از آنجا کوچک و خاموش به نظر میرسید _ گاهی هم به دره تالون و درختان زرشک و گردو، و گاهی به توچال و گاهی به قلعه دختر و سقف فرو ریخته اش که در عین کوچکی و تنهایی اش حس غریبی از گذشتگان را با خود داشت و گاهی شیطنت های کودکانه ، از آن بالا سُر خوردن و رسیدن به شهرستانک. گاهی حتا دل به دریا دادن و راهی یوش و بلده شدن ، آنجا که هر تک درختی شعری از نیما را در خاطرت زنده میکند...
کوچه ای تنگ و باریک پر از سلام و پر از لبخند که مرا به دلهایی میرساند که سعی داشتند دنیا را مهربانتر از آنی که هست باور کنند به دوستانی ساده دل و خوش روی ، صمیمی و با وفا ، به لبخندها و خنده ها و شادی هایی که در پناهگاه پلنگچال کمین کرده اند تا به یک نگاه همه خستگی ها و ملالت های روزگار را از ذهن و تن ات بیرون کنند ... آدمهای دوست داشتنی ، آدمهایی که کمی عمیق تر می خندند، کمی عمیق تر دوست دارند، کمی زودتر به انتظار می نشینند و کمی دیرتر دل میکنند ، آدمهایی که گرمای بودن شان کمی گرمتر از دیگران است !
...
سرزمین آدم با آدم چه میکند که حاضر میشوی همه چیزت را ، علایق و شوق ها و امیدهایت را ، دوستی ها و خاطراتت را ، قرارها و قول هایت را ، همه را یکجا رها کنی و بگریزی ، به جایی که هر جا باشد ، هر جایی غیر از وطن !