خبرای خوب

سیصد و بیست و دو تا خبر بد دارم و سه تا خبر خوب ، نه ، نه ، چهارتا خبر خوب ، اصلا پنج تا ...
بگو مگه تا حالا خبر بد هم داشتی ، نه به مولا نداشتم ، اصلا خبرای بد را نمیخونم ، بخونمم به کسی تعریفشون نمیکنم ، آدما خودشون به اندازه کافی خبرای بد دارن ، تعریفشون کنم که چی بشه ؟ دردشون بیشتر بشه ؟ غمشون بیشتر بشه ؟ مگه خودشون درد کم دارن ؟ غم کم دارن ؟ ... حالا حاشیه نرو خبرات چیان !؟
ها ! ... یکی اینکه امروز متوجه شدم که سگم حامله شده ، باردار شده ، از کی شده خدا داند ، کدوم سگ با این سک بی ریخت من روهم ریخته من هم نمیدانم ، چه بدونم لابد دل یکی از سگای همسایه رو بدست آورده دیگه ، شایدم کار یه سگ رهگذر ژیگول بوده ، مهم اینه که سگ من خوشحاله ... همین چند وقت پیش که برده بودمش کلینیک دکترش میگفت بهتره عقیمش کنیم ، خشمم گرفت و گفتم آخه چیکارش داری دکتر جان ، بذار حالشو بکنه ، بذار از طبیعتش لذت ببره ... من کلا مخالف عقیم کردن و سقط جنین و این حرفام ، درسته که بی دین و بی خدام ولی در مورد اینجورچیزا یه متعصب دو آتشه ام و بشدت مخالف قتل نفس ، هیشگی حق نداره این راههای الهی را مسدود کنه !
خبر دوم اینکه بعد از یکسال و اندی در بدری بلاخره یا بالاخره خانه ام خالی شد و دیگه میتونم برگردم خونه ام و شبا روی تخت بخوابم ، فکر نمیکردم بتونم سیزده ماه روی صندلی و پشت میز کارم بخوابم و دوش آب سرد بگیرم ولی خواستم و تونستم و پی بردم که انسان عجب جانور جون سختی است ، ولی عوضش کلی از بدهی هامو پرداخت کردم ، حالا دیگه برمیگردم خونه ام و تا جایی که دلم بخواد روی تختم قل میخورم و به ریش دنیا میخندم !
خبر سوم خوشحال کننده ترین صدایی بود که تا به امروز شنیده بودم ، اصلا غرور ملی ام بی اختیار به پرواز در اومد و کلی خوش به حالم شد ...عصری یکی از این آدمخورا زنگ زد و پشت تلفن اسم شرکت جدیدم را که یک اسم ایرانی و فارسی است و همین امروز صبح روی اتومبیلم چاپ کرده ام را چنان واضح و با تلفظ صحیح فارسی به زبان آورد که هل شدم و جوابشو فارسی دادم !
خبر چهارم که هلاکشم ، یک بلیت مفت ، غیر منتظره ، خواسته و نخواسته ... خبر بستن چمدانم و رفتن به زادگاهم و چند هفته میهمان بهار بودن ... در استخاره ام که به اسباب کشی خانه ام بپردازم یا به بستن چمدانم !
و خبر آخراینکه امسال هم مثل هر سال نوروز از راه رسید و من میتونم یه بار دیگه بهار را ببینم ، بهاری که شش میلیارد سالِ بخوای نخوای هر سال از راه میرسه و جانی دوباره به زمین هدیه میکنه ، چقدر خوبه شاهد تولدی دیگر بودن ، شاهد کوچ پرنده ها ، شکوفه زدن درختا ، آب شدن برفا ، رستن ریواس و کنگر و شنگ ، پرواز قاصدکها ، شاهد خنده روی لبها ... و بوییدن عطر زندگی  ... و تکراری دل انگیز !