کابوس کاراملی

... داشتم از فروشگاه بیرون می آمدم که چشمم افتاد به یخچال بستنی ها و چند خانم خوشگل و سکسی که دامن کوتاه و پیراهن یقه باز و دستکش سفید پوشیده بودند و که با رقص و آواز سینی بزرگی از بستنی کارامل را توی یخچال جا میدادند، از آقای فروشنده که خیلی مودب و مرتب کنار یخچال ایستاده بود و قیافه اش شبیه "پاوروتی" بود خواستم برایم یک قاشق بستنی کارامل با قیف بدهند، سرش را تا کمر پایین آورد و گفت "اطاعت قربان" و سپس مثل شعبده بازها با ظرافت قاشق بستنی را از توی یک جعبه مخملی قرمزرنگ بیرون آورد و با دستمال سفید پاک کرد و توی هوا چرخاند و توی دیس بستنی کرد و در آورد و باز توی هوا چرخاند و در حالی که با صدایی کشیده و بم شبیه خواننده های اپرا به آواز میگفت: "کارااااااا ملااااااا " بستنی را توی قیف گذاشت، کاری نمیشد کرد جز خنده و من فقط میخندیدم و لذت میبردم و زل زده بودم به دستها و آواز مرد فروشنده که قاشق بستنی را توی هوا میچرخاند و توی دیسهای بستنی میکرد و اسم هر کدام را با آواز میخواند و توی قیف میگذاشت.
کاراملااااااا ... وانیلااااا ... موچااااا ... سینموناااا ... آپلاااا ... استروبریاااا... بیسکویتااا... کاپاچینااا...
قیف بستنی دیگه قیف نبود کوهی از بستنی های رنگارنگ بود، باورم نمیشد که برای من باشد ولی وقتی متوجه شدم همان خانمهای خوش قد و قامت احاطه ام کرده اند و لبخند میزنند و نوازشم میکنند و با نگاهشان اشاره میکنند که بستنی را بگیرم بی اختیار پاکت خریدم را به زمین انداختم و قیف بستنی را دو دستی گرفتم و در حالی که با رقص و آواز فروشنده ها بدرقه میشدم فروشگاه را ترک کردم.
وقتی وارد محوطه پارکینگ شدم هر کسی را که میدیدم چهره اش پر از شادی بود، مردم نگاهی به بستنی ام میکردند و میخندیدند و سلام میدادند و میگذشتند، چند نفر هم برایم کف زدند و هورا کشیدند من هم سلامشان میکردم و لبخند میزدم و با عجله رد میشدم، میخواستم هر چه زودتر خودم را به اتومبیلم برسانم و یک گاز گنده از بستنی بگیرم، رویم نمیشد جلو مردم اینکار را بکنم میترسیدیم صورتم بره توی بستنی و مردم مسخره ام کنند.
به محل پارک اتومبیلم که رسیدم با نا باوری دیدم که یک "جگوار" مشکی رنگ آنجا پارک کرده و اثری از اتومبیلم نیست با حیرت به اطرافم نگاه کردم، مطمئن بودم که دقیقا همانجا پارکش کرده بودم، اولین چیزی که بی اختیار به فکرم رسید این بود که "آخه کی میاد بین این همه اتومبیل شیک و گرون قیمت مال منو بدزده" باز دوروبرم رو چند بار نگاه کردم که شاید جای دیگری پارکش کرده باشم ولی هیچ اثری نبود و چیزی که بیشتر از همه ناراحتم کرد این بود که چرا اتومبیل دیگری جای منو پر کرده، حداقل میذاشتن جاش خالی میموند، به خودم گفتم " مردم اصلا به تخمشونم نیس که اتومبیلم دزدیده شده فقط دنبال فرصتند که ماشینشنو پارک کنند".
داشتم با خودم فکر میکردم که چه خاکی به سرم شد! چه بدبختی غیر قابل جبرانی! اتومبیلم که بیمه نبود و یقینا هم هیچوقت پیدا نمیشد، بدون اتومبیل هم که اینجا هیچ غلطی نمیشه کرد ... ای بابا بازهم یک بدبختی دیگر، بازهم برگشتن به نقطه صفر، بازهم اندوه و اندوه اندوه ... حس میکردم بار دیگر زمین خورده ام، بار دیگر همه چیز دست بدست هم داده اند که بازی ام بدهند و زمینم بزنند. 
تنها کاری که به فکر رسید پس زدن این احساس بود و خوردن بستنی ولی دستایم خالی بود و اثری از بستنی نبود، زمین دور و برم را نگاه کردم، انگار که هیچوقت بستنی در کار نبوده، سرم را که بلند کردم آسمان خاکستری خاکستری بود و حتا روی اتومبیلها هم پوشیده از غبار خاکستری بود، انگار که سالهاست کسی از آنجا عبور نکرده، نه صدایی از اطراف شنیده میشد و نه رهگذری دیده میشد، حتا نگهبان پارکینگ هم که همیشه روی سکوی بلندی مینشست و نگهبانی میداد دیگر نبود، هیچکس دور و برم نبود، نه اتومبیلم، نه مردم، نه بستنی...احساس کردم هوا خیلی سنگین شده است و تنم دارد میلرزد و نفسم دارد میگیرد...
وقتی که از خواب پریدم و چراغ را روشن کردم ساعت چهار و نیم صبح بود، بی اختیار به طرف پنجره رفتم ولی حیاط را نگاه نکردم و با خودم گفتم "ولش کن یا هست یا نیست دیگه" هنوز منگ کابوس بودم .
رفتم آشپزخانه تا قهوه درست کنم ولی یک دفعه یاد یخچال و بستنی که روز قبل خریده بودم و نخورده بودم افتادم، به خودم گفتم "خوب شد توی خواب نمردم، معلوم نبود اونوقت این بستنی رو کی میخورد".
بستنی کارامل را برداشتم و رفتم توی حیاط و نشستم روی پله ها روبروی اتومبیلم ، آسمان صاف و شفاف بود و نسیمی خنک با شیطنت لا بلای درختا و گلها پرسه میزد، رو به اتومبیلم کردم و گفتم:"امروز نمی برمت بیرون امروز را استراحت کن، تو هم مثل من خسته ایی".
...
امروز پیاده رفتم بیرون، خیلی هم صفا کردم، صفاش به این بود که باید یک فرش ده بیست کیلویی را هم جایی میبردم و روی دوشم بردم البته صفاش به حمالیش نبود به نشکستن قولی بود که به اتومبیلم داده بودم که امروز بیرون نبرم اش و بذارم توی خونه استراحت کنِ، رفتنی نفسم برید فکر میکردم فقط تا ایستگاه پیاده میرم و بقیه راه را سوار اتوبوس میشم ولی بعد کلی معطلی در ایستگاه تازه شنیدم که پرسنل اتوبوسرانی در اعتصاب هستند، ولی عوضش برگشتنی کلی شلنگ تخته زدم توی خیابونا و کلی عکس از دار و درخت گرفتم و کلی سوت زدم و کلی آواز خوندم.

از نزدیک فروشگاه که میگذشتم یک لحظه مکث و تردید کردم ولی بعد به خودم گفتم: "غلط بکنی پاتو بذاری اون تو و هوس بستنی کارامل بزنه سرت" ...