بندازش پایین و خلاص

تازه بنزین زده بودم و داشتم از پمپ بنزین خارج میشدم که اتومبیلی پیچید جلوم و بلافاصله خانم جوانی از آن پیاده شد وخودش را با عجله رسوند به در بغلی و اشاره کرد که شیشه را پایین بکشم ابتدا کمی مشکوک و شوکه شدم و با اشاره دست پرسیدم که چی میخواد، وقتی دیدم چهره اش میخنده و ریخت و قیافه اش به گانگسترا نمیخوره و اصرار داره که چیزی بگه شیشه را پایین آوردم، تا شیشه باز شد با سینه خودشو انداخت روی در و به فارسی گفت: "سالام حالی شوما چیطوری"؟
شنیدن این جمله برای منی که اینجا هفته به هفته دو کلمه هم فارسی نمیشنوم خالی از هیجان نبود و صد البته دیدن چنین صحنه ایی بسی هیجان انگیزتر، اولش فکر و ذهنم سریع رفت سراغ ایرانی هایی که میشناختم ولی یقینا طرف ایرانی نبود اولا که ایرانی ها اینقدر سینه های بزرگ ندارند، اگر هم داشته باشند به این راحتی نشون نمیدن بعدش اصلا ایرانی که از ایرانی در میره چه برسه به اینکه تا کمر خودشو بکنه تو ماشینش و بخنده و بلاخره اینکه اصلا اینجوری لهجه ندارن ...
به شوخی و با لبخند و با همان لهجه خودش گفتم: "من خوبی ی ی ی شما حالیش چیطوری ی ی!؟
خندید و گفت که از فارسی همون دو سه کلمه را بلد است و ادامه داد: "چه خوب شد که دیدمتون، میشه شماره تان را به من بدین"؟
اینجا دادن شماره تلفن به دیگران یه کار عادی است طوری که حتا گاهی طرف اول شماره تلفنشو میده و بعد خودشو معرفی میکنه ولی گرفتن شماره تلفن با این وضع و شمایل ... اصلا و ابدا
با اینکه نمیشد از آن سینه و آن لبخند چشم پوشید ولی زل زدم تو چشاش و گفتم :" همین!؟ ... زهرترکم کردین که شماره ام رو بگیرین؟ ... شماره من که رو اتومبیل است ... حالا چکارم دارین ؟
- وقت ندارم بنویسمش میشه بیزینس کارتتونو بدین ؟ عجله دارم... و با تاکید ادامه داد "کارِتون دارم خب"!
یاد گرفته ام که وقتی حرکات غیر معمول و شتابزده از کسی میبینم آرومتر و خونسردتر از معمول شوم و سعی کنم با لبخند و شوخی فرصت بیشتری از طرف بگیرم تا طرف را بهتر بسنجم و ببینم منظورش دقیقا چی است .
- خانم من اگه پول بیزینس کارت داشتم که دیگه شمارمو رو اتومبیلم نمی نوشتم ...
مثل اینکه کلکم گرفت ، طرف از اون تیپ آدما بود که فقط روی هدف و خواسته شان متمرکز میشن و خیلی از ظرافتهای اطرافشونو نمیبینن به عبارتی آدمهای منظور داری هستن... چون بدون اینکه شوخی منو بفهمه برگشت و گفت :" اصلا من شماره ام را میدم شما با من تماس بگیرین... کاغذی چیزی دارین؟... ولی حتما تماس بگیرین... در حالی که داشتم کارتمو بهش میدادم اینبار متین و شمرده پرسیدم "خب حالا چیکارم دارین "!؟
- ببینم شما فرش هم میشوئید!؟
انتظار اینو دیگه نداشتم که یکی بپره تو شیشه و بپرسه که فرش هم میشوئید ، با لحن شوخی جواب دادم :" بله فرش هم میشوئیم! سگ هم میشوئیم، آدم هم میشوئیم، مرده هم ... نذاشت حرفم تموم بشه و در حالی که غش غش میخندید و تند تند چیزی پشت کارتم مینوشت گفت" زنگ بزنین ، من یه فرش دارم... لطفا زنگ بزنین ... الان باید برم، بد جایی پارک کرده ام"... کارتم را پس داد و دوید و رفت طرف اتومبیلش. پشت کارت را که نگاه کردم دیدم هم اسمشو نوشته هم شماره تلفنشو و هم آدرسشو، با تعجب به خودم گفتم عجب آدم منظوردارِ تند و تیزی!
هر دو همزمان از پمپ بنزین خارج شدیم و بلافاصله بهش زنگ زدم ... الو... "ماریا"!؟... "این آدرسی که نوشتین درست نیست، آنجا همچین مجتمعی نیست مطمئنید که آدرس درسته"؟
عذرخواهی کرد و گفت شاید اسم را درست تلفط نکرده و گفت که تازه همین دیروز به آنجا اسباب کشی کرده و الان هم داره میره آنجا وبعد خواهش کرد که دنبالش بروم، اول به خودم گفتم اصلا من چرا باید همینجوری دنبال یکی بروم و خواستم بگم که نمیشه، نمیتونم دنبالتون بیام ، شاید یه روز دیگه، ولی بعد گفتم خب بیزینس است دیگه مشتری را نباید از دست داد از قدیم گفتن " همیشه حق با مشتری است".
پس از اینکه وارد مجتمع شدیم جلو یک آپارتمان دو طبقه توقف کرد و از اتومبیلش پیاده شد و تا من توقف کنم و پیاده شوم از صندوق عقب اتومبیلش دو جعبه بزرگ مقوایی بیرون آورد و گفت :" آقا پرویز میتونیم باهم اینارو بالا ببریم؟ در حالی که از این همه سرعت عمل متعجب شده بودم گفتم :" میتونیم! ولی اسم منو از کجا میدونین"؟ یکی از کارتن ها را برداشت و در حالی که داشت به طرف پله ها میرفت بدون اینکه  سرشو برگردونه گفت:" شما اسم منو چطور فهمیدین؟ بعد بلند خندید و گفت خب اسمتون رو کارتتون بود دیگه ... بعد تند و تیز از پله ها بالا رفت.
وقتی وارد آپارتمان شدم داشت از یکی از اتاقها خارج میشد و وقتی منو دید تشکر کرد و گفت لطفا بذارینش توی همین اتاق و خودش رفت طرف آشپزخونه و پرسید :" چایی میخورین "؟
- چایی نه مرسی ، نمیتونم زیاد بمونم کار دارم و باید زودتر برم، میشه فرش را ببینم؟
از راهرو که میگذشتم نگاهی هم به داخل اتاقها انداختم و بر خلاف تصورم اصلا نشون نمیداد که تازه اسباب کشی شده باشه، یک آپارتمان سه خوابه با یک اتاق نشیمن و یک آشپزخانه تمام باز و یک بالکن که توی دو تا از اتاقها تخت یک نفره بود و در سومی هم پوشه و کاغذ و جعبه های پلاستیکی و مقوایی و یک میز کار و یک کامپیوتر، وسایل خانه حکایت از دو آدم مجرد میکرد، نه اثری از وسایل بچه بود و نه رد پایی از مرد و آقای خونه و جالبتر اینکه اثری از فرش و موکت هم در آپارتمان نبود.
جعبه کارتن را گذاشتم توی اتاق کار و برگشتم به اتاق نشیمن و دیدم که یک شکلات فندقی بزرگ که  بطرز شاعرانه ایی گاز زده شده بود همراه با لیوانی چای گذاشته روی میز و لم داده توی مبل و داره آهنگی را زمزمه میکنه، مثل یک دختر نوجوانی که جز خودش و رویاهایش چیز دیگری را نمیبیند غرق در خودش بود، انگارداشت در یک ساحل خلوت و دور افتاده تعطیلاتش را میگذراند و نقش و حضور من هم آنجا فقط برای حمل جعبه کارتن بوده .
میخواستم بپرسم که "میتونم فرش را ببینم" که چشمم افتاد به شکلات و حرفم توی دهنم چرخید و گفتم:"میتونم... از این شکلات بخورم "؟
با شیطنت ابروهاشو بالا انداخت و گفت :" نوچ ! ... شکلات با چایی سِرو میشه آقا ... شمام که چایی نمیخورین ، حتا با من " بعد با لحن جدی و تعجب گفت :" ایرانی ها که چایی زیاد میخورن ، مگه نه"؟
این دعوت به چای و قهوه خوردنِ دو نفره و روبروی هم نشستن و سپس درد دل کردن و اعتماد کردن و بعد زل زدن توی چشای هم و بالا بردن ضربان قلب و ... اغلب اوقات برای من آغازگر ماجراهای کشداری بوده که اینروزها ترجیح میدهم ازشون فاصله بگیرم ، حتا رفیق قدیمی ام  پاتریشیا هم اینو فهمیده و هر وقت دلش برام تنگ میشه و میخواد با هم حرف بزنیم زنگ میزنه و میگه : "بیا ببینمت" بعدش میخنده و میگه "از قهوه هم خبری نیست"! ولی هر چه واسه خودم فلسفه بافی کردم  دیدم در آن شرایط از هر چی هم بگذرم از شکلات نمیتونم بگذرم که اونم فقط با چایی سرو میشد.
 - "آره ایرانی ها چایی زیاد میخورن منم الان بدم نمیاد یه چایی بخورم" تا اینو شنید خندید و از جاش بلند شد که بره طرف آشپزخونه که گفتم :" اجازه بدین خودم درست کنم ، شما راحت باشین، بعد پرسیدم " در مورد ایرانی ها دیگه چی میدونین؟ چه جور ادمهایی اند ؟
- "باشه هر جور راحتی! ... شکلات هم با چایی میچسبه مگه نه!؟ کابینت دست راستی را که باز کنی اونجا هست... به نظرم ایرانی ها خیلی خوب و خونگرم اند ولی همه اش دوست دارند پول خرج کنند و همه اش دوست دارند جیگر آدمو بخورن" بعد به فارسی و با همان لهجه خنده دارش ادامه داد " جییییگرتو بخورم".
کابینت را که باز کردم پر از شکلات و خوردنی بود، به خودم با طعنه گفتم امروز دیگه کار تعطیل... تا غروب همه اش چای و شکلات و فارسی بازی .
لیوانمو برداشتم و رفتم نشستم روبروش و با مهربانی گفتم : "خانم ماریا میگم هر وقت تعطیلات تموم شد بد نیست یه نگاهی هم به فرش بیاندازیم"!
از حرفم هم جا خورد و هم خنده اش گرفت و در حالی که سعی میکرد بطور نمایشی خودشو کمی جمع و جور کنه با لبخند و عشوه گفت: " چشم حاج آقا "!
اینجاش دیگه خیلی خودمونی و ایرانی بود و پاک حواسمُ پرت کرد و کنجکاو شدم که بدونم اصلا  فارسی را از کجا یاد گرفته.
- راستی شما این فارسی را از کجا یاد گرفتین!؟
و شروع کرد از خودش گفتن، از اینکه کارمند یک شرکت حمل و نقل بوده و یکسال در هند و چند ماه در مالزی و چند سال هم دبی کار میکرده و چون اقامت دبی را نداشته برای تمدید ویزا هر چند وقت یکبار میرفته جزیره کیش و برمیگشته و کلی دوست ایرانی پیدا کرده بوده و فارسی را هم از آنها یاد گرفته و وقتی ماموریتش تموم میشه و برمیگرده میشه مدیر یک بخش ولی با یکی از دوستاش تصمیم میگیرند که بعنوان مشاورین حقوقی حمل و نقل برای خودشان کار بکنند و ... دست آخر هم اینکه حال و حوصله دردسرهای دوست پسر و اینجور چیزا را هم اصلا نداره و تا سیزده سال دیگه که میشه چهل سالش فقط میخواد تختِ گاز کار کنه و پول دربیاره و لذت ببره و بعدش ... وقتی پرسیدم "خب بعدش"؟ خندید و گفت :" حالا بذا اینارو بریم ! بعدشم... نمیدونم چی میشه ".
- من میدونم بعدش چی میشه ... بعدش دو تایی میریم فرش شما رو میبینیم !
کمی خجالت کشید و در حالی که داشت از جاش بلند میشد گفت : "منو از شر این فرش خلاص کن" و بعد رفت طرف بالکن و با لحنی ملتمسانه و کودکانه گفت "اینو من چیکارش کنم !؟ ... بخرش یا برام بفروشش"!
بلاخره فرش رویت شد و نفس راحتی کشیدم و گفتم : "این بدبختو چرا اینجوری مچاله کردین و انداختین تو بالکن"؟ و به زور همانجا توی بالکن بازش کردم و گفتم :" به اینا میگن "شَگی" اینا هندی اند اینجام بین نسل جوان طرفدار زیاد دارند اما متاسفانه من نمیتونم بخرمش اگه بخواین بفروشین هم حتما ضرر میکنین چون فرش اصیل که نیست اینا بیشتر برای دکوراسیون و شیکی خونه و عشق و حال و لذت ساخته میشن ، هزینه شست و شوی اش هم میشه  پونصد رند، ولی اگه از من میشنوین نیاز به شستن نداره یه جارو بکشین هم کافیه.
- نه ، اینو از اینجا ببرین یا بفروشین یا کاملا پاکش کنین نگران پولشم نباشین ولی یه جوری بشویید که مثل یه فرش نو بشه و بو نده ...
- خب اگه بخوام خوشبوش کنم اونوقت میشه ششصد رند ولی این که بوی بد نمیده، این بوی موادش است از من میشنوید فقط یه جارو بکشید و بندازینش کف اتاق...
همینطور که داشتم توضیحات فنی ارایه میدادم اخماشو کرد توی همو و با لحن ناراحت و کودکانه ای گفت : نمیخوام! نِ می خواااام ... بو میده ... برای من بو میده ...
- خانم من حس بویایی بسیار قوی دارم حافظه بویاییم هم خیلی خوبه ، من میگم بو نمیده ، حالا واسه شما چه بویی میده من نمیدونم، مطمئنم اینو وقتی که خریدین همین بو را داشته ...
- اینو دوست پسر قبلی ام برام خریده ، ازش خوشم میاد ، ولی نه ، نه ، خوشم نمیاد، بو میده
- آها... پس بوی خاطرات دوست پسرتونو میده... همه پول خرج میکنند که خاطره جمع کنن شما پول میدین که خاطره پاک کنین!؟ مردا با چه نیتی و ذوق و شوقی میرن برای معشوقشان هدیه میخرند... خب من اینو با خودم میبرم و واسه اینکه خیالتون راحت بشه حسابی ضدعفونیش میکنم و تا یک ماه دیگه هم برنمیگردونم که حسابی از یادتون بره.
یه لحظه متوجه شدم واقعا حالش گرفته است و یه جوری با اخم و کینه به فرش نگاه میکنه که انگار داره به یک جانی نگاه میکنه و یا یک صحنه جنایی براش تجسم میشه حتا یک لحظه به این فکر کردم که نکنه روی این فرش واقعا جنایتی رخ داده باشه، حس کردم جدی جدی داره توی این حس و حال اذیت میشه و بهتر است ماجرا را تموم کنم و سریع فرش را جمع کردم و گفتم :"خب حالا من اینو چه جوری از پله ها ببرم پایین"؟ حالت چهره اش سریع عوض شد و با هیجان کودکانه ایی گفت :"من کمکتون میکنم ، اینجوری نگام نکنین من پر زورم".
- "اصلا حرفشم نزنین خانم ماریا،  من دلم نمیاد از یه خانم همچین کاری بخوام"  و در حالی که سعی میکردم فرش را بندازم روی دوشم مثل کسی که چیزی کشف کرده باشد با هیجان گفت :" چطوره از همین بالکن بندازیمش پایین"؟... پیشنهاد عجیبی بود، انداختن فرش از توی بالکن آنهم توی یک مجتمع اسم و رسم دار ولی بخاطر لبخندی که تو چهره اش بود بلافاصله قبول کردم و گفت :" فکر خوبی است...اینجوری حتا اگه روح اون پسره هم توش مونده باشه دیگه میترکه و از دستش راحت میشی.
- قاه قاه خندید و گفت : آره ه ه ه ... و روح اون زنیکه احمق هم !
...
... و فرش را دو تایی از بالکن انداختیم پایین .