خرای سید

اون قدیم قدیما ، اون سالی که کدخدای پناهگاه پلنگچال بودم دو تا قاطر داشتیم که آذوقه پناهگاه را حمل میکردند، دست بر قضا همان سال هم قاطرها مریض شدند و برای حمل آذوقه چند هفته ایی دست به دامن "کافه هفت حوض" و سید علی و خراش شدیم ، خرای سید از بس در طول مسیر پلنگ چال بهشون خوش میگذشت و از بس این دختر و پسرای شیطون باهاشون عکس یادگاری میگرفتن و ناز و نوازششون می کردند و شکلات و تی تاپ و دایجستیو بهشون میدادن و بچه های کوهنورد هم در پناهگاه حمومشون میکردن ، دلبستگی عجیبی به مسیر پلنگ چال پیدا کرده بودند.
مدتی گذشت و حال قاطر هامون خوب شد و خرای سید علی را مرخص کردیم.
یه روز وسط هفته که با چند تا از بچه های کوه نشسته بودیم توی بالکن و از بلندگوهای پناهگاه آوازهای "کریس د برگ" را گوش میکردیم دیدم ناگهان سر و کله خرای سید علی با کلی بار و آذوقه پیدا شد ، ساعتی بعد هم سر و کله خود سید علی پیدا شد که عصبانی و شاکی و در حالی که به بلندگوها نگاه میکرد داد میزد:
شما کمونیستا (سید به هر کی که شاد بود میگفت کمونیست) خر آدم را هم از راه به در میکنین، این خرا دیگه واسه من خر نمیشن هر وقت بهشون بار میزنم که ببرن کافه هفت حوض سرشونو میندازن پایین و یه راس میان سمت پلنگچال و تمام روزُ باید برم دنبالشون ...

به قول بچه ها : خرای سید "آپ تو دیت" شده بودن !