و یک باغچه پر لبخند

دلخوشی ام به همین تخم گل آفتابگردان است که برویَد و بزرگ شود و برایم لبخند بزند!
بزرگ خواهد شد میدانم و لبخند خواهد زد.
زندگی همیشه بهانه ایی در آستین دارد تا نفسهایم از تداوم نیافتند.
...

تخم آفتابگردانی را که "بابی" در باغچه انداخته بود، که همانجا رشد کرده بود، که من در گلدان کاشته بودم، کنار سماورم گذاشته بودم، که هر روز نگاهش میکردم، که هر صبح آبش میدادم، که هر شب دعایش میکردم، گلدانی که تنها دلخوشی ام بود، گلدانی که امیدم بود، که قرار بود بزرگ شود، که برایم لبخند بزند، یادت هست!؟
بزرگ شد، بزرگُ بزرگ شد تا که گلدان براش تنگ شد، تا که دلش گرفتُ طاقتش به سر شد، اخماش رفت توهمُ سرش خم شد، دیگه نه نگاهم میکردُ نه لبخندی میزد، بردمش توی فضا، کاشتمش توی حیاط، لبخندی زد و بال و پری زد، شبِ آنروز من ماندم و گلدان خالی
و او با یک باغچه پرِ تنهایی
...
چند روز بعد یه مشت تخمِ آفتابگردان کنارش کاشتم تا از تنهایی در بیاد.


 یک ماه و شش روز گذشت
...
گفتم که روزی باغچه مان لبخند خواهد زد

این هم اولین لبخند!
دخترمان کمی خجالتی است.

 
و یک باغچه که روزی پر لبخند خواهد شد