خدا آمد، خدا با انار آمد

آدم اگه بخواد تا ته تنهایی بره و انو لمس کنه اصلا لازم
نیست که از دنیا ببُره یا پاشه بره پشت کوه قاف... همین که بره فیسبوک کافیه !
اونجا کلی ادمای خوب خوب پیدا میکنی که هر کدوم میخوان یه چیزی بهت هدیه بدن اونم مفتِ مفت، ولی از بس خوب و مهربونن و میخوان خوبی هاشونو با تو قسمت کنن که اصلا وقت نمیکنن ببینن تو کی هستی و چی میخوایی و کجایی و جغرافیای خواسته و ناخواسته هات کجاس و همین تو رو تنهاتر و غمگینتر میکنه.
آدم با هدیه گرفتن و هدیه دادن نمیتونه تنهایی رو از بین ببره، آدم اگه بدونه دوستش ، خواهرش ، پدرش ، همسایه اش و عابری که اونور خیابون رد میشه چی نیاز داره و چی میخواد و همون چیزی را به اون هدیه کنه که اون میخواد دیگه نه خودش احساس تنهایی میکنه و نه دیگری!
بدترین نوع هدیه میتونه بخششی باشه که به مصداق شعار "چیزی را که بخود میپسندی به دیگران هم بپسند" به دیگری میبخشی، چرا بدترین؟ واسه اینکه چون خودت فکر میکنی بهترین چیز را هدیه میکنی ولی شاید اصلا بدرد طرف مقابل نخوره ، پس بگیم "چیزی را که دیگری می پسندد برای وی بپسند! اینجوری نه تو تنها میمونی نه دیگری !
همین که دوستان و اطرافیانت ندونند تو کجا و در چه حالی و کجا ایستاده ایی، نشسته ایی یا دراز کشیده ایی و چه میخواهی و چه نمیخواهی و دنیا را هم که به تو هدیه کنند باز تو تنهایی!
...
شب چله بود اومدم نشستم پای فیسبوک ، لامصبا هریک یه سفره خوشگل واسه شب چله چیده بودند پر از خوردنی و نوشیدنی و انارهای تپل مپل ... انارهای تپل مپل !... نکته همین جاس! آیا اینا اصلا میدونن که انار دانه ایی چند است، آیا هرکسی دستش به این شادی ها میرسد ... نمیدانند که ، نمیدانند که تو اصلا کجای زمین ایستاده ایی و بقول شاعر ثقل زمین کجاست؟ یقینا اینجا نیست، ثقل زمین هر جا که باشد جایی که من ایستاده ام نیست چون اینجا اصلا انار نیست و برعکس ایران که الان آنجا چله زمستان است و طولانی ترین شب و شاید سردترین روز سال، اینجا چله تابستان است و گرمترین روز و کوتاهترین شب سال ... لازم نیست که واسه فهمیدن اینا حتما خدا باشی .
...
روز بعدِ شب چله وقتیکه غمگین داشتم توی حیاط قدم میزدم، وقتیکه داشتم از تنهایی و غربت قطره قطره آب میشدم، درست وقتی که "محمد نوری" را از "رادیو فردا" میشنیدم که میخوند "نمیشه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره/ نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره" وقتیکه میخواستم خودم را خلاص کنم ... دیدم خدا نشسته پای درخت انار و دست روی شاخه هایش میکشه ، جلوتر که رفتم ، روی درخت انار، غنچه اناری پدیدار شده بود!
خدا میگفت : تو با ما نیستی ولی ما هواتو داریم ... 
پ ن: این غنچه درست روز بعد شبِ چله کشف شد