اتاق خواب برای پیتر

گفتم :" چطور است بعد از این همین جا بخوابی ، توی گاراژ" ؟
...
برای او چه فرقی میکرد که کجا بخوابد، فقط جایی باشد که بتواند تا صبح بخوابد و نگران این نباشد که کسی جیبش را میزند، تجاوز میکند یا بی آنکه فرصت بیدار شدن پیدا کند چاقویی در قلبش فرو می کند، جایی باشد که سقف داشته باشد که باران خیس اش نکند و دری که خودش ببندد و خودش باز کند و دیواری که وقتی احساس بی پناهی میکند به آن تکیه کند ، یک دیوار آجری زبر و زمخت هم باشد اشکالی ندارد فقط محکم باشد و زمینی که وقتی خسته است روی آن دراز بکشد و مطمئن باشد که در آن فرو نخواهد رفت ...
وقتی پیشنهادم را شنید به قدری هیجان زده شده بود که بی اختیار سیگاری از جیبش در آورد و ...
- توی ماشین نه ! ... سیگار نه !
آرام توی دستشهایش قایم اش کرد و معذرت خواست، در نگاهش که به من خیره شده بود هیجانی آمیخته به شرم و تردید دیده میشد، حرفی نمیزد ، گویا ترجیح میداد که طور دیگری این جمله را شنیده بود و این یک جمله ی امری و یک دستور بود تا که یک پیشنهاد، اینطوری خیالش راحتتر و آسوده تر می شد و مطمئن تر .
برای دسته ایی از این سیاهان که "پیتر" هم جزو آنهاست سختترین وضعیت قرار گرفتن در وضعیعت مشورت و پیشنهاد است ، این دسته از آدمها ترجیح میدهند که به آنها گفته شود که چه باید بکنند و چه نباید بکنند ولی از آنها خواسته نشود که فکر کنند و تصمیم بگیرند، اینجوری جای شک و تردید برایشان باقی نمیماند، یا میپذیرند یا نمیپزیرند. فکر کردن و تصمیم گرفتن یعنی انتخاب و انتخاب یعنی مسئولیت و کسی که یک عمر مورد سرزنش و تحقیر و مواخذه بوده است و همیشه نگران اینکه کسی به او خرده بگیرد معمولا از احساس مسئولیت فرار میکند و ترجیح میدهد که در یک وضعیت انجام شده قرار بگیرد تا اینکه در وضعیت اختیار و انتخاب ... ولی برای نیز من چنین چیزی تقریبا غیر ممکن بود اینکه به او دستور بدهم، چون خودم نیز تا حدودی از نتیجه و مسئولیت این کار نگران بودم و از سویی چنین درخواستی  که از یک نفر بخواهم که در گاراژ بخوابد برایم کار ساده ایی نبود.
چند روزی این پیشنهاد توی سرم وول میخورد و نمیتونستم باهاش کنار بیام ، با خودم میگفتم آخر من چه جوری از یک انسان بخواهم که بیاید توی گاراژ بخوابد ، نه تختی نه ملحفه ایی نه چراغ شبی نه موزیکی و نه همدمی ...
اما خواستم ، خواستم و این پیشنهاد و این اجازه را دادم که از هر وقت که دوست داشت توی گاراژ بخوابد دلیلش هم این بود که جایی که شبها می خوابید خیلی از اینجا دور بود و هر روز سی چهل رند کرایه ماشین میداد، صبح ها دیر میرسید و عصرها میخواست زود برود که به تاریکی برنخورد، سر ماه که میشد پول کم میاورد، من هم نمیتوانستم پول بیشتری بدهم ، روزهایی هم که مثل امروز هوا بارانی میشد مجبور میشدم تا ایستگاه برسونمش، میتونستم بجای این کارگردیگری بگیرم که محل خوابش نزدیکتر باشد و هزینه کمتری ، ولی آنوقت این چکار میکرد ، لابد بازهم هر روز سر چهارراه می ایستاد و یک روز کار گیرش می آمد و دو روز بیکار میگشت.
تازه  از در خونه خارج شده بودم و داشتم وارد خیابون میشدم که نگاهش کردم و پرسیدم :" نظرت چیه ؟ ... بازم میگم اگه دوست داشتی میتونی مدتی را اینجا بمونی"؟ ... حس کردم سوالم خیلی بیخود بوده و باید میپرسیدم میمونی یا نمیمونی !؟
حدس زدم که داره به سوالم فکر میکنه و شاید نیاز به زمان داره ولی بعد متوجه شدم که از فرط خوشحالی ست که زبونش بند اومده ، بازم پرسیدم : "پیتر دوست داری اینجا بمونی یا دوست نداری" ؟
- بله آقا ، خیلی خوبه ! خیلی خوبه ، دوست دارم دوست دارم .
- خب پس هر وقت خواستی چند روز قبلش به من بگو که یه روزی با هم بریم وسایلتو برداریم بیارم.
- ازهمین امشب ! میشه از همین امشب بمونم آقا!؟
- از همین امشب ؟ ... خب لامصب اینو زودتر بگو دیگه ، پس دو ساعتِ ما کجا داریم میریم ؟ یعنی برگردم خونه ؟ پس وسایلت چی ؟
- چیزی ندارم آقا فقط یه پتو داشتم که اونم چند روز پیش فروختم ، همونی که شما داده بودین ... 
- یعنی هیچی دیگه نداری؟ پس با این حساب اصلا لازم نیست که آنجا برگردی، یعنی از همین امروز و امشب اینجا میخوابی؟
- بله آقا ... خیلی خوب است.
...