والنتاینِ بی هیاهو

حالا منِ خوش خیال مثلا خیلی هم زحمت کشیدم و امروز کارمو یه ساعت زودتر تعطیل کردم که به والنتاین برسم ، رفتم سوپر مارکت نزدیک خونه که یه دسته گل بگیرم و ... راستش اصلا نمیدونستم دسته گلی که میخوام بگیرم واسه کیست ، پیش خودم گفتم به چند تا از این دوستا و آشناها زنگ میزنم ببینم کی تنهاس و کی حوصله والنتاین بازی و بیرون رفتن و شام و رقص و اینا رو داره ... به سوپر سر کوچه که رسیدم شوکه شدم ، سوپر که میگم دست کم نگیرین ، اونجا مثلا اگه بخواین نصف شب تراکتور هم بخرین داره ! ولی گل نداشت ! همه را جارو کرده بودند ...
هم حرص خوردم هم کلی شاد شدم ، حرصم را بیخیال ، حرص خوردم چون هیچ گلی نمونده بود و همه را خریده بودند ، اینش اصلا مهم نیست چون چیزی که اینجا زیاده گل است، فوقش میرم از باغچه خونه ام چند تا گل میچینم، ولی چرا شاد شدم ، شاد شدم چون مردم همه گلها رو واسه روز والنتاین خریده و برده بودند !
این گونه مردمان را دوست دارم به مولا ... مردم بی هیاهو را که به آنچه دوست دارند عمل میکنند ، بی سرو صدا !